درخت و جامعه ی اسلامی

   درخت چیست؟ چطور کار می کند؟ و از چه تشکیل می شود؟

   جامعه ی اسلامی شبیه است به همان درخت و ولایت حکم تنه ی درخت را دارد. تا وقتی که تنه هست هر چند تا از شاخه ها و یا حتی ساقه ها فاسد بشوند و یا از بین بروند به جایش شاخه های جدیدی رشد می کند. هر چند که این ها روی سرعت رشد درخت تاثیر دارهد ولی غیر از تنه و ساقه و شاخه درخت اجزای دیگری هم دارد (برگ و گل و میوه و ریشه و...) و جامعه ی اسلامی هم همه ی این بخش ها را دارد! گفتیم که تنه ی درخت (که یک دانه هم بیشتر نیست) ولایت است، یعنی امام. ساقه های درخت که ممکن است بین دو تا ده تا باشند یاران خاص امام اند که پست های مهم اجتماعی و دینی را به عهده دارند، مثل رهبر جامعه و یا مراجع تقلید. شاخه ها می توانند علما و دانشمندان باشند. برگ ها می توانند نهادها و سازمان ها باشند. و انسان ها بسته به خدمتی که در این نهادها انجام می دهند هر کدام قسمتی از کار برگ را انجام می دهند، یکی آوند است و آب و مواد غذایی را به دیگران می رساند، یکی کلروفیل است و نور را می گیرد و با آب و مواد غذایی ترکیب می کند و غذاسازی می کند. عده ای نقش پوسته ی کوتیکول محافظ برگ را به عهده دارند و از ورود گرد و خاک به سازمان جلوگیری می کنند. و خلاصه همینطور پست ها و وظایف مختلف است که در هر سازمان انجام می شود.

   ولی شباهت درخت و جامعه ی اسلامی خیلی عمیق تر و جالبت تر و عبرت آموز تر از این هاست. در درخت، هر قسمت که کارش را درست انجام ندهد اولین جایی که از بین می رود خودش است. ولی قسمت قبل از آن، که وظیفه ی رساندن مواد غذایی به او را بر عهده دارد به سرعت جانشینی برای آن قسمت می تراشد تا کار لنگ نماند. اگر آوند نازکی از بین رود در میان کلروفیل های اطراف آب و مواد غذایی مسیری می گشاید و در مدت کوتاهی آن مسیر به آوندی جدید تبدیل می شود. اگر آوند ضخیمی از بین رود نزدیک ترین آوند نازک آن اطراف کار آن را به عهده می گیرد و پس از اندکی سخت کوشی "و بار بیش از اندازه ی معمول برداشتن" ضخیم می شود و به آوندی ضخیم تبدیل می شود. اگر برگی از بین رود، و یا حتی فقط ضعیف شود، جوانه ی زیر آن شروع به رشد کردن می کند و به سرعت به جای یک برگ، یک شاخه می نشیند! اگر شاخه ای بشکند شاخه ها و جوانه های اطراف با قدرت بیشتر کار می کنند و به سرعت جای آن را می گیرند. اگر ساقه ای قطع شود هم همینطور!

   اما اگر... اگر تنه ی اصلی قطع شود چه می شود؟...

   چه می شود؟ دو حالت دارد. یا در قسمت باقی مانده جوانه یا جوشی وجود دارد و یا ندارد. اگر وجود داشت، جوانه با سرعت حیرت انگیزی رشد می کند. البته چندین سال طول می کشد تا به بزرگی درختی که قطع شد برسد، ولی همواره اثر قطع شدگی را با خود به خاطر خواهد داشت... اگر آن جوانه یا جوش وجود نداشته باشد...حیات درخت کاملا از بیت می رود تا باقی مانده اش نیز لانه ی موش ها و حشرات صحرایی شود...

   نگفتیم که به سر نیمه ی جدا شده ی درخت چه می آید! چه می آید؟ برگ ها و قسمت های ضعیف به سرعت خشک می شوند. قسمت های قوی تر مقاومت می کنند ولی پس از مدتی آنها نیز می میرند...البته در این مرحله هم اگر شاخه ی جوانه داری (قلمه) جداگانه کاشته شود ممکن است ریشه بزند و زندگی جدیدی آغاز کند، ولی مشروط به آنکه شاخه با "اجتهاد" در زمین ریشه زند و جوانه با "اقتدا" به ساقه برگ در آورد و در غذاسازی و حفظ حیات ساقه را یاری کند. یعنی باز هم حتی در کوچکترین درخت ها زندگی بدون ولایت ممکن نیست.

   البته همین تمثیل هنوز از نکات جالب خالی نشده است. شما اگر شاخه ی برگ داری را بکارید احتمال بیشتر خشک می شود در حالیکه در شاخه هایی که برگ ندارند و فقط جوانه دارند اینطور نیست! فکر می کنید چرا؟ برگ اگر دچار قحطی آب و مواد غذایی شود، پیش از آنکه خودش بمیرد شیره ی جان ساقه را می مکد، و سرانجام در اثر مرگ ساقه خودش هم می میرد، در حالیکه جوانه اگر با قحطی مواجه شود صبر می کند تا سختی برطرف شود. جوانه برای رشد کردن منتظر فرمان "رهبر" می ماند...

   قرار شده بود همه ی اجزای درخت و جامعه ی اسلامی را بررسی کنیم! اینطور نیست؟! فکر می کنید ریشه ها چه نقشی در جامعه ی اسلامی دارند؟ ریشه ها فرامین الهی هستند که به واسطه ی امام به ما می رسند.

   میوه ها محصول درخت جامعه هستند، که اگر درختی میوه اش را بدهد نشان دهنده ی این است که تمام اجزایش به خوبی و با هماهنگی یکدیگر کار می کند، و اگر این میوه برسد تکثیر این نوع جامعه چه آسان خواهد بود...

   و نکته ی دیگر آنکه همان سلسله مراتبی که در درخت وجود دارد در جامعه ی اسلامی نیز هست. تنه ی درخت از سویی با ریشه ها در ارتباط است و از سویی دیگر با چند ساقه. ساقه ها از سویی با تنه ارتباط دارند و از سوی دیگر با چندین شاخه. و شاخه ها از سویی با یک ساقه در ارتباط اند و از سوی دیگر با چند برگ. و برگ ها با وجود اینکه در یک نقطه به شاخه ای متصل اند خود مجموعه ای از آوندها و سبزینه ها و... هستند که با حفظ مراتب در کنار هم کار می کنند. نه هیچ برگی مستقیما به ریشه متصل است و نه حتی به تنه و یا ساقه! نیاز برگ ها به تولیدات ریشه ای باید از زبان تنه و سپس ساقه و سپس شاخه عبور کند تا برای برگ ها قابل درک شود... همه ی این مراتب در درخت، که تنها یکی از مخلوقات خداست وجود دارد که اگر درست اجرا نشود درخت را به تباهی می کشاند. پس چه می شود گفت درباره ی جامعه ی اسلامی، که اگر پیچیده تر از یک درخت نباشد ساده تر از آن هم نیست؟!

البته درباره ی شباهت های درخت و جامعه در روایات هم شباهت هایی وجود دارد. در روایت است که اگر کار درست را شما انجام ندهید کس دیگری انجام می دهد، این مانند همان تشبیه رشد جوانه درصورت کم کاری برگ است که گفتیم. ونیز یادم آمد خواب پریشان حضرت زینب(س) را، که پیمبر را به صورت تنه ی درخت و مادر و پدر و برادرهای بزرگوارش را بصورت ساقه های کوچک و بزرگ آن تنه دیده بود. و باز هم تمثیل هایی است از خود حضرت امیر(ع)، که خودشان را به درختی تشبیه کرده بودند که چون در کویر و در سختی و با محرومیت زندگی می کند چوبش سخت تر و مقاوم تر است. و غیر از اینها هم روایاتی وجود دارد.


پ.ن:

عید سعید فطر بر همگان مبارک!


امیال ما

هر کس به هر کاری علاقه داشته باشد و آن کار را انجام ندهد علاقه اش کم می شود

و هر کس به کاری علاقه داشته باشد و آن را زیاد انجام بدهد علاقه اش بیشتر می شود.

شاهد مادی این حرف خوردن است! کسی که زیاد معده اش را پر کند معده اش بزرگتر می شود و می تواند بیشتر بخورد، در نتیجه اشتهایش هم بیشتر خواهد شد. در حالیکه همین شخص اگر با میلش به خوردن مبارزه کند و آن را ندیده بگیرد  و کم بخورد پس از مدتی  دوباره معده اش کوچک می شود و به راستی هم میل و اشتهایش برای خوردن کم می شود.

همین مصداق در خوابیدن هم وجود دارد. البته این شاید باورش کمی سخت تر باشد، خودم را مثال می زنم! من در طول ترم تحصیلی در شبانه روز شش تا هفت ساعت می خوابم و بیشتر از این خوابم هم نمی آید. در حالیکه الان که تابستان است در شبانه روز نه ساعت می خوابم و اگر کمتر بخوابم احساس می کنم خوابم می آید! و برزخ این دو حالت زمستانی و تابستانی من مگر چیست، جز اینکه چند روزی کمتر از آنچه میل دارم بخوابم تا عادت کنم و برعکس؟!

این همه گفتیم تا این فرمول را تعمیم بدهیم به بقیه ی امیال انسانی، یعنی هر میلی! مثلا درس خواندن! فرض می کنیم کسی را که در روز میل دارد فقط نیم ساعت درس بخواند! اگر این شخص چند روزی اصلا درس نخواند همان میل به نیم ساعت درس خواندن را هم از دست می دهد و اگر خودش را مجبور کند بیشتر درس بخواند کم کم میلش به درس خواندن بیشتر می شود، یک ساعت، یک و نیم ساعت و...!

میل بعدی حرف زدن با تلفن! یک میل دیگر تماشای تلویزیون! یک میل دیگر وبگردی! یک میل دیگر شب نشینی با دوستان! و اما میل مورد نظر من...

دوست داشتن خدا! نه، این میل دوست داشتن خدا نیست، میل به دوست داشتن خداست، دعایی که خیلی از ما ها همیشه از خدا می خواهیم، با عبارات مختلف: خداوندا قرب به خودت را نصیب من بفرما، خدایا کاری کن که عاشقت بشوم، خدایا مرا یک لحظه هم به حال خودم وامگذار، خداوندا کمکم کن همانی بشوم که تو دوست داری، خدایا لحظه هایم را با یاد خودت آباد کن و...

آیا این میل ما، ارزشش کمتر از میل های دیگر ماست که با سعی و تلاش می توانیم همه شان را کنترل کنیم؟ هر کس بیشتر به یاد خدا باشد، بیشتر برای با خدا بودن وقت بگذارد، بیشتر به این که خدا را دوست داشته باشد مایل می شود. اصلا طبیعی است که ما دوست داریم بیشتر همنشین کسانی باشیم که دوستشان داریم و اگر همنشینی داریم دوست داریم که بیشتر دوستش داشته باشیم تا بیشتر از بودن با او لذت ببریم. و اگر همان شخص همان قدر که دوست دارد با خدا مناجات کند هم نیاید و مناجات نکند... همان یک مقدار میلی را که به با خدا بودن، و دوست داشتن خدا دارد هم از دست می دهد...

 گاهی وقت ها تجهد ما برای نزدیک شدن به خدا کمتر از آن آدم شکمویی است که برای اینکه بتواند بیشتر از غذا خوردن لذت ببرد با سعی و تلاش معده اش را گشادتر می کند...

انسانیت، و دیگر هیچ

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها , افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان حدوداً 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد رو كرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده , خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش, به محض اينكه برگشت من رو شناخت ,  اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,

ديگه با هزار خواهش و تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به در و ديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.

پ.ن:

راست و دروغ این داستان را نمیدانم، یکی از دوستان به ایمیلم فرستاده بود. همین.