تقدیر و اندیشه ها

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
 جان اولیورهاینر
 

من , تو , او

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

خداوندا کمک کن تا هر وقت خواستم در مورد راه رفتن دیگران قضاوت کنم ابتدا با کفشهای دیگران راه بروم

سرباز قهرمان

   مثل یک سرباز قهرمان، بلبل خرمایی را کنار خاکریز دفن کردیم... پرنده را که پیدا کردم، شدم فالگیر گروهان. فالگیری را از کریم زال یاد گرفته بودم که توی آرامگاه حافظ با مرغ عشق زرد و آبی اش، فال حافظ می گرفت. ابتدا غزل های حافظ را دست نویس روی کاغذ نوشتم و داخل قوطی جا دادم. پرنده را تا حدی گرسنه نگه می داشتم. قوطی را جلو او می گرفتم. تا نوک به کاغذ ها بزند و کاغذی بیرون بکشد، بعد دانه ی دژگالی انعام می گرفت.

   جای پرنده بیشتر روی شانه و سرم بود! مرخصی که رفتم، غزل های چاپی خریدم و با جعبه ی کوچک فال برگشتم. همه به پرنده خو گرفته بودند و برایش غذا و دانه می آوردند. تا صبح آن روز که فال نگهبان شب قبل را می گرفتم. نگهبان می گفت:

   « دیشب یه خبری بود! پاسبخش می گفت، نیروهای دشمن خودشون رو رسوندن به خاکریز!»

   بالاخره حوصله ی فرمانده ی دسته سر رفت و گفت:

   « جای رمالی، برو کلمن رو آب کن!»

   خاکریز زیر آتش دشمن بود. خندیدم و گفتم:

   « یه تفالی به حافظ بزنم، ببینم درسته تو این آتیش سنگین برم یا نه!»

   ـ برو آب بیار فالگیر! بلبل خرمایی را که زمین گذاشتم، دوباره برگشت روی شانه ام. کلمن آب را برداشتم و بیرون رفتم. زیر آتش خمپاره، خودم را به منبع آب رساندم که بین گونی های شنی استتار شده بود. نشستم و کلمن را زیر شیر منبع گرفتم. کلمن که پُر شد، خمپاره پشت خاکریز زمین خورد. به خود که آمدم، مقداری آب جلو چاله ی سیمانی منبع، جمع شده بود. چند قدم که دور شدم، بلبل خرمایی از روی شانه ام پرید و خودش را رساند به چاله ی آب. نوک زد و آب خورد. به فاصله ی کوتاهی خمپاره ی بعدی زمین خورد. خیز زدم روی زمین و چشم انداختم به آب خوردن بلبل خرمایی. دود و خاک که نشست. بلند شدم. خودم را تکاندم. قدم برداشتم تا بلبل خرمایی را روی دوش بگذارم که پرنده جلو چشمم مثل تکه سنگی، افتاد روی زمین. متعجب کلمن را زمین گذاشتم. پرنده را کف دست گذاشتم، انگار که سم خورده باشد، تنش خشک شده بود. سر منبع آب را برداشتم. آب شفافیت همیشگی را نداشت و روی آن کف بسته بود! بی اختیار یاد حرف های نگهبان دیشب افتادم. « دیشب یه خبری بوده...دشمن خودش رو رسونده به خاکریز...» به جنازه ی بلبل خرمایی خیره شدم که بعد از این اتفاق سرباز قهرمان شد.


نویسنده: اکبر صحرایی

رفتنی هستیم

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برای همه جوونا  آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو
قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

منبع:بویرنیوز

سال مبارکی!

سال ۹۱، سال تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی بر همه مان مبارک باد!

پ.ن:

۱- امام خامنه ای نفس منه!

۲- تکلیف میوه های وارداتی شب عید چه خواهد شد؟!!

۳- دیگر چه کسی می تواند با مصرف محصولات خارجی پز بدهد؟ شلوارم اصل ترکیه است! کیفم چرم آمریکاست و...!!!


پ.ن.تر!:

بعضی ها چه آهی که از ته دل نکشیدند! نمونه ی خفیفش همان مجری هایکلاس تلویزیون!