سرباز قهرمان
مثل یک سرباز قهرمان، بلبل خرمایی را کنار خاکریز دفن کردیم... پرنده را که پیدا کردم، شدم فالگیر گروهان. فالگیری را از کریم زال یاد گرفته بودم که توی آرامگاه حافظ با مرغ عشق زرد و آبی اش، فال حافظ می گرفت. ابتدا غزل های حافظ را دست نویس روی کاغذ نوشتم و داخل قوطی جا دادم. پرنده را تا حدی گرسنه نگه می داشتم. قوطی را جلو او می گرفتم. تا نوک به کاغذ ها بزند و کاغذی بیرون بکشد، بعد دانه ی دژگالی انعام می گرفت.
جای پرنده بیشتر روی شانه و سرم بود! مرخصی که رفتم، غزل های چاپی خریدم و با جعبه ی کوچک فال برگشتم. همه به پرنده خو گرفته بودند و برایش غذا و دانه می آوردند. تا صبح آن روز که فال نگهبان شب قبل را می گرفتم. نگهبان می گفت:
« دیشب یه خبری بود! پاسبخش می گفت، نیروهای دشمن خودشون رو رسوندن به خاکریز!»
بالاخره حوصله ی فرمانده ی دسته سر رفت و گفت:
« جای رمالی، برو کلمن رو آب کن!»
خاکریز زیر آتش دشمن بود. خندیدم و گفتم:
« یه تفالی به حافظ بزنم، ببینم درسته تو این آتیش سنگین برم یا نه!»
ـ برو آب بیار فالگیر! بلبل خرمایی را که زمین گذاشتم، دوباره برگشت روی شانه ام. کلمن آب را برداشتم و بیرون رفتم. زیر آتش خمپاره، خودم را به منبع آب رساندم که بین گونی های شنی استتار شده بود. نشستم و کلمن را زیر شیر منبع گرفتم. کلمن که پُر شد، خمپاره پشت خاکریز زمین خورد. به خود که آمدم، مقداری آب جلو چاله ی سیمانی منبع، جمع شده بود. چند قدم که دور شدم، بلبل خرمایی از روی شانه ام پرید و خودش را رساند به چاله ی آب. نوک زد و آب خورد. به فاصله ی کوتاهی خمپاره ی بعدی زمین خورد. خیز زدم روی زمین و چشم انداختم به آب خوردن بلبل خرمایی. دود و خاک که نشست. بلند شدم. خودم را تکاندم. قدم برداشتم تا بلبل خرمایی را روی دوش بگذارم که پرنده جلو چشمم مثل تکه سنگی، افتاد روی زمین. متعجب کلمن را زمین گذاشتم. پرنده را کف دست گذاشتم، انگار که سم خورده باشد، تنش خشک شده بود. سر منبع آب را برداشتم. آب شفافیت همیشگی را نداشت و روی آن کف بسته بود! بی اختیار یاد حرف های نگهبان دیشب افتادم. « دیشب یه خبری بوده...دشمن خودش رو رسونده به خاکریز...» به جنازه ی بلبل خرمایی خیره شدم که بعد از این اتفاق سرباز قهرمان شد.
نویسنده: اکبر صحرایی
در نوشتار عربی "ساکن" حرکت بی حرکت است. برای اینکه یک حرف همانطور که هست شنیده شود ساکن می گذارند. اگر حرف قوت داشته باشد با ساکن خودش را نشان می دهد، و اگر قوت نداشته باشد با ساکن گم می شود. اینها دیگر به ذات خود حرف برمی گردد.