عمر مفید...

   مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.

   باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.

ادامه نوشته

الله اکبر

هر کس که امشب الله اکبر نگفت، فردا با مشاهده ی راهپیمایی پر شکوه ما خواهد گفت.

تیر آخر: توکل

   اصلا حالا که اینطور شد توکل می کنیم به خدا! خدایا ما را ببخش که فکر می کردیم چیزی مان جور است، البته هیچ وقت فکر نکردیم که این ها را تو به ما نداده ای و ما بی نیاز از تو شده ایم، ولی خوب، اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم در می یابیم که از بابت بعضی چیزها خیالمان راحت شده بود، و این راحتی خیال موجب شده بود ما تا حدودی از یاد تو غفلت کنیم... اصلا چه اهمیتی دارد که خانه داشته باشیم یا نه؟ همه ی زمین مال خداست و تا اجلمان هم نرسیده کسی نمی تواند جانمان را بگیرد!

   خدایا به خاطر این در به دری ممنونتم. مناجات با تو توی این حالت یک لذتی دارد که زندگی در بهترین خانه با بهترین امکانات در بهترین موقعیت و با بهترین هم خانه ها نمی تواند این لذت را بدهد. خدایا حالاست که متوجه می شوم معنای آن استخاره ی عجیب را...هُو یُحیی و یُمیت و الیه تُرجعون...(۵۶ یونس)

   خدایا معذرت می خواهم که ادعا می کردم توکلم به توست و حالا می فهمم که این طور نبود... حالا هم باز معلوم نیست که واقعا توکلم به تو هست یا نه، حقیقت امر را فقط تو می دانی و لا غیر! ولی به خاطر یک چیز دیگر هم شدیدا و قلباً از تو سپاسگذارم، و آن این که در این راه مرا تنها کرده ای... حالا کار من راحت تر شد، حالا دیگر در جستجوهایم مجبور نیستم به خاطر افراد خاصی دنبال شرایط خاصی بگردم که برای خودم اهمیتی ندارد...

   احساس می کنم همه ی زمین مال من است، هر کجا بخواهم می روم و به هیچ نقطه ای هم تعلق خاصی ندارم... آسمان خدا را بر سر دارم و زمین خدا را زیر پا و از آن دو مهم تر همنشینی با صاحب خانه را در دل...

 

مدرسه عشق   

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
ادامه نوشته

هدفنامه

 "وقتي وارد دانشگاه شدم و ديدم خيلي ازبچه هاي خوابگاه و دانشگاه چادري هستند خيلي تعجب كردم چون فكر ميكردم چادري ها درس خوان و فعال نيستند و احتمالا حوزه فعاليتشان در حد بسيج هست و اين چيزها و بعدش هم ازدواج و نه اينكه دكتر و مهندس و پژوهشگر شوند.

چون دانشگاه دولتي هم بوديم بيشتر بچه ها حجاب برتر يعني چادر را انتخاب كرده بودند.اما من تعجب مي كردم از اينكه مي ديدم يك دختر جوان چادري هم درس خوان و باهوش است و هم خيلي چيزهاي ديگر. مثلا اينكه برخلاف تصورات من زير چادرشان شلخته، بدتيپ و بي نظم نبودند و خيلي خوشتيپ تر و منظم تر از من بودند!!  لباس هاي مد روز مي پوشيدند ، ادكلن مي زدند ، آهنگ گوش مي كردند و فكرشان به روز بود ، عاشق مي شدند و خيلي چيزهاي ديگر البته با رعایت واجبات و محرمات."(این متن دست نوشته ی یک خانم است مربوط به قبل از اینکه چادری بشود- به نقل از وبلاگ:امن و چادرم، خاطره ها)

این روزها به قضایایی(از این قبیل) برمی خورم که مرا به یاد دست نوشته های دو سال پیشم می اندازد. آن موقع که قبول شدم این دانشگاه، و به دنبال آن نامه ای که نوشته شد و مطلب بالا ادعاهایی که ضمن آن نامه بیان شد را تایید می کند...

در ادامه مطلب خاطرات زمان قبول شدنم را ملاحظه می فرمایید.


ضمنا نوشت:

۱-  چنان که تحمل پرگویی ها و حدث نفس های بنده را ندارید لطفا ادامه مطلب را نخوانید.

۲- به دنبال این مطلب مطلبی دیگر هست که می تواند ثابت کند که خداوند همیشه هوای بنده های (حداقل در ظاهر) با خدایش را دارد. و لی آن مطلب آپ نخواهد شد تا این که کامنت های تعهد همکاری از جانب چند نفر- بخصوص از هم دانشگاهی ها- دریافت شود. پس بسم الله!

 

ادامه نوشته

       اعتقاداتتان را چند می فروشید؟

   مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!
   می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
   تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!

   ملا و شراب فروش!!!!

   سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل! یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و طوفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست! ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

 “پائولو کوئیلو”

سایت نوشت!

روی درب سایت خواهران یک کاغذ چسبانده اند: از برادران تقاضا می شود از ورود به سایت خواهران خودداری نمایند، ولی کو چشم بینا؟ خیلی وقت ها هم آقایان شریف و انساندوست برای کمک به همنوعان هم دانشگاهی شان این قانون را زیرپا می گذارند. 

توی سایت خواهران نشسته ام. یک نفر پای سیستم کناری ام می نشیند. درست یک قدم آن طرف تر. در مجموع آدم دقیقی نیستم ولی آن چیزی که از گوشه ی چشم دیده ام جنسیت او را بر من معلوم نمی کند. هیکل درشت، پیراهن آبی رنگ، پوستی تیره و بازوهای برهنه. از همان گوشه ی چشم حجم موها را در اطراف کلاهی که بر سر دارد متوجه می شوم. شال گردنی ست با رنگ کلاه نیز در کار است. چیزی بیشتر از این نمی بینم. جرئت ندارم سرم را نود درجه بگردانم تا مطمئن شوم. آخر اگر پسر بود چه؟ دختری که سرش را چرخانده و به پسری که هشتاد سانت با او فاصله دارد زل می زند چه منظره ای را پدید می آورد؟! پس چطور باید مطمئن شوم؟

خدا را شکر که خدا همه جوره هوای ما را دارد. الهی من به قربانت بروم ای خدا! گوشی آن شخص زنگ خورد و او با صدای یک خانم جواب داد...


 پ.ن: از نشانه هایی که برای آخرالزمان گفته اند این است که پوشش پسر و دختر با هم عوض می شود.

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

درد چشم

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند...

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.

تغییر دنیا کار فقط با  تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی