اصلا بگذارید از اولش تعریف کنم. آن موقع که دیگر از هنر خواندن خسته شده بودم و فکر می کردم هیچ آخر و عاقبتی نخواهد داشت و تصمیم داشتم تغییر رشته بدهم به رشته های علوم تجربی... ولی از قبلش کنکور هنر شرکت کرده بودم و با اینکه نخوانده بودم (خوب طبیعی است! نیت قبول نشدن بهترین انگیزه برای درس نخواندن است!) گفتم همینطوری کنکورم را هم بدهم ثبت نامم حرام نشود! از قضای روزگار دو برادر من همزمان با این کنکورم کنکوری شده بودند. خلاصه هر سه مان مجاز به انتخاب رشته شدیم و وجود برادرانم تبدیل شد به یک فرصت طلایی برای من، که هیچ کس در انتخاب رشته ی من دخالت نکند، چون دخالت در انتخاب رشته ی آن دو تمام توجه شان را پر کرده بود، و من هم دفترچه را برداشتم و هر رشته ای که خوشم می آمد را بدون توجه به شهر و مکانش انتخاب کردم... دیگران هم خیالشان از من راحت بود که چون هیچ نخوانده ام هیچ چیز قبول نخواهم شد و اگر بشوم هم نخواهم رفت، اخر می خواستم تغییر رشته بدهم آخه!

   از قضای روزگار زد و قبول شدم. کجا؟ دانشگاه هنر اسلامی تبریز! البته باید بگویم که دعاها و نذر و نیاز ها هم بی تاثیر نبودند، چون من واقعا عاشق رشته ای شده بودم که تا قبل از انتخاب رشته از وجودش بی خبر بودم! رشته ی هنر اسلامی، گرایش نگارگری...

   فکر کنم بین خوانندگان این وبلاگ کسی نباشد که نداند من از کجا می آیم، شهر من اهواز، کربلای ایران است... خانواده ی عزیزم بعد از اطلاع از این قبولی و تصمیم من به رفتن، چند رویه را در پیش گرفتند، خیلی جالب است، آخر این ها همان سیر جنگ نرم است!

   اول لبخند زدند: هه! چه جالب! تبریز! بعد که گفتم می خواهم بروم پوزخند زدند: تو نمی توانی بروی! تو توانش را نداری! (یا همان بی عرضه ای خودمان!) بعد که باز مقاومت کردم متوسل به زور و پرخاش شدند: ما به تو اجازه نمی دهیم بروی! وقتی که حقوقم را به آنها یادآوری کردم به دست و پا افتادند: تو را به خدا نرو! ما نمی توانیم دوریت را تحمل کنیم! دلمان برایت تنگ می شود! به خاطر ما نرو!

   خلاصه ی قضیه این است که نتیجه اش را همه ی شما می دانید! اما این همه گفتم، که بگویم همه ی این مقاومت ها باعث شد که خودم هم بیشتر تامل کنم تا برای خودم حلاجی کنم که هدفم چیست؟ خانواده خیلی هم بیراه نمی گفتند، بلاخره دوری راه و تنهایی و غربت و... همه مشکلاتی بود که خواه ناخواه با آنها مواجه می شدم. من چه هدفی داشتم که به همه ی این سختی ها بیارزد؟ و این جا بود که شروع کردم به نوشتن نامه ای برای مادرم، که آخرش ختم به خدا شد...

   نه الان آن نامه اینجا جلوی رویم است تا بتوانم، و نه اینکه صلاح است اینجا همه اش را بنویسم، فقط تکه هایی از آن را که مربوط به عهد من با خدا می شد اینجا می نویسم:

 خدایا الان ظاهر امر طوری شده که مردم فکر می کنند هر کس بد حجاب است و لباس های تنگ و جلف و ... می پوشد، و احیانا یک کلاسور هم دستش می گیرد دانشجو است و متمدن است و باخبر از احوالات روز دنیا، و هرکس چادر می زند و حجاب دارد عقب مانده است و ساده لوح است و نادان است و چیزی از دنیای مدرن نمی داند.خدایا من می خواهم به اندازه ی یک نفر، یعنی همان مقدار که در توانم هست، این طرز تفکر را عوض کنم. می خواهم همیشه در همه ی امور درسی و فرهنگی و ... نمونه و اول باشم،تا به همه نشان بدهم که هر کس(حداقل در ظاهر) با تو است و دستورات تو را اطاعت می کند تو هم همه جوره هوایش را داری و به او کمک می کنی، و از تو می خواهم که مرا به عنوان وسیله ات برای این کار بپذیری. خدایا می خواهم به این طریق مردم را به سوی تو دعوت کنم. پس در این راه یاری ام کن که به خاطر تو این غریبی را تحمل می کنم و من آنجا بجز تو هیچ کس را ندارم...