"من امام خمینی رو قبول دارم ولی خامنه ای رو نه"

پنج تا خواهر و برادر. بزرگمان شاید دوازده سالش بود. نمی دانم از توی مدرسه یاد گرفته بود یا کوچه، مدت ها این جمله ورد زبانش شده بود. ما که از او هم بچه تر بودیم، مثل او دوست داشتیم ژست روشنفکرانه بگیریم و حرف های روشنفکرانه بزنیم. برای همین ما هم یاد گرفته بودیم و هرجا که می رفتیم همین جمله را می گفتیم.

دیشب کتاب "13 روز مانده به انتخابات" را می خواندم و یاد آن دوران افتادم. هر چه فکر کردم یادم نیامد عکس العمل پدر و مادر ولایتی مان در برابر آن حرف ما چه بود. برای همین با مادرم تماس گرفتم. او چیزی از آن قضیه یادش نمی آمد. ولی گفت که از همان موقع که امام زنده بود هم چیزهای مشابهی می گفتند، مثلا اینکه امام آدم خوبی است ولی دور و بری هایش بدند! و البته بعضی منظورشان از بد بودن دور و بری های امام دیندارترها بود و بعضی هم دین ندار تر ها... و گفت که علت اینکه همه جور آدمی دور امام یافت می شد این بود که امام از شیوه ی امام علی(ع) پیروی می کرد. و از امام علی(ع) داستانی گفت که شاید شما هم مثل من قبل از این نشنیده باشید:

بعد از جنگ نهروان (همان جنگی که با خوارج داشتند) بین امام و یکی از افسران سپاهشان گفتگویی در گرفت در مورد اینکه هر کدام چند نفر از خوارج را به قتل رسانده اند. تعداد کشته شده ها توسط آن دو با هم مساوی بود، در حالیکه امیرالمومنین(ع) توانایی و قدرتش برای مقابله با دشمنان از همه ی افراد سپاهش بیشتر بود. امام(ع) دلیل این کم کشتن را چنین بیان فرمودند: من با هرکس روبرو می شدم در نسل آینده اش نظر می کردم، اگر در میان هفتاد نسل فرزندان او یک مسلمان شیعه می یافتم او را نمی کشتم. (من از مادر نقل به مضمون کردم، و مادر از استادش. شما هم دریافت را به مضمون بگیرید!)