کار کلمات

روشن دل: کسی که چشم هایش کور است.

زنده یاد: کسی که مرده است.

جوان دل: کسی که پیر است.

روشن فکر: ؟؟؟

ارتش سایبر ایران

آمریکا از ازتش سایبر ایران احساس خطر کرده! زیاد با تاکسی جایی نمی روم ولی چند روز پیش همان چند دقیقه ای که سوار تاکسی بودم رادیو روشن بود و این خبر را می داد.

از حال ما اگر می پرسی، گردن افراشته و سینه سپر کر کرده ایم که بله! به سلامتی ما هم توی آن دنیای مجاز از پلکندگان بوده ایم!

اما چند قدم که جلوتر برویم و از کالبد مادی بگذریم، می بینی که در خود فرو رفته و پارچه ی سیاهی بر روی خود انداخته ایم و زانوی ماتم به بغل داریم که ای وای!!! این کار شدنی بود و ما انجامش ندادیم! در مملکت ما کسانی هست که این کار را به این خوبی انجام داده اند که این حس را در دشمن ایجاد کرده اند و ما نبوده ایم!!!

خدایا آنچنانمان کن که دوستانت به یاد ما دل آرام دارند و دشمنانت از خشم خواب ندارند و قرارمان ده بهتر و موثرتر از آنچه این دو گروه می اندیشند...

کتابت را جا بگذار

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

دکتر شریعتی

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رقتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش.  این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد
برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت
bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید... (به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)

 

هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است بسوی او فرار کنید

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، عصبانی شد.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر دستش را برای تنبیه بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید.
«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.

خیال من مادر

   یکی از امامان معصوم ما گفته است که هرکسی می تواند مادر ما را "مادر" صدا بزند. مادر! صدایت می زنم و گوش کن. امروز حاج آقایی که سخنرانی می کرد خیلی حرف های قشنگی درباره ی نوع بچه تربیت کردن تو می زد. مادر! آنها به تو مادر می گفتند و من هم می گویم. آنها قربان صدقه ی تو می رفتند و من هم می روم! مبادا میان من و فرزندانت تبعیض قائل شوی! مرا هم مثل بچه های خودت تربیت کن. باش؟!

البته شاید هم نشود... من بچه ی تو و علی نیستم. من نوه ی رسول خدا نیستم. من برادرانی چون حسن و حسین و خواهری مثل زینب ندارم. من این همه همراه خوب و یکدل برای خوب بودن ندارم. تازه من حتی امام زمان خودم را نمی بینم و صدایش را نمی شنوم... من دورم... خیلی... از همه تان... مادر دلم گرفت... ولی مادر من از شما یک چیز دارم، و آن هم خیالتان است. وااای خدای من! چند روز دیگر که روز شهادتت بیاید و برود همین خیالت را هم از دست می دهم ای واااای! مادر می گریم، نه برای تو که از زندانت آزاد شده ای و به بهشت ابد رسیده ای، برای خودم می گریم که به زودی از این که هستم هم ندارتر و بی چیز تر می شوم و خیالت را از دست می دهم...آه... ای وای بر من... مادر جلویشان را بگیر! نگذار خیالت را از من بگیرند... نگذار... نگذار...