در زمان های قدیم، بیشه ای بود که در آن آهوان و شیران به مسالمت در
کنار هم می زیستند و خطری از جانب شیران آهوان را تهدید نمی کرد. روزی روبهی از
این بیشه می گذشت، اوضاع که چنین دید بسی در شگفت شد. پیش یکی از شیران رفت و گفت:
عجیب چیزی در این بیشه می بینم که پیش از این ندیده بودم! چگونه است که این لقمه
های چرب و نرم آزادانه در میان شما می گردند و شما دستی برای بهره وری دراز نمی
کنید؟! شیر نگاهی حزن آلود به روباه افکند و گفت: چه می گویی روباه، مثل اینکه شما در
اینجا غریبه اید! به این بی دفاعی اینان منگر که گاهش که برسد همه ی ما شیران را
حریفند! گاه گداری پیش می آید که شیری قصد اینان کند، آنگاه باید باشی تا ببینی
چگونه همگی متحد گرداگرد یکدگر حلقه می زنند، اقویا ضعفا را در میان حلقه پنهان می
کنند و سرهایشان را نزدیک به زمین نگه می دارند و سدّی از شاخ در برابر ما می سازند
که نفوذ به آن غیر ممکن است. روباه که چنین شنید گفت: پس اندکی تامل کن تا من سرّ
این اتحاد بی موقع را دریابم.
روباه به میان آهوان رفت و یکی که ضعیف تر از سایرین بود یافت و به
صحبت گرفت: سلامٌ علیکم یا برادر! آهو جواب سلام روباه را داد و با تردید به او
نگریست. روباه که این تردید دید با تعریف از بیشه سخن آغازید. از علوفه ی خوش عطر
و آفتاب دلچسب نیم ظهر گفت تا آهو را به شوق آورد و به زودی با او گرم صحبت شد: "آری!
آن که آنجا می بینی ریش سفید ماست. پدر ما نیست ولی از پدر نسبت به ما مهربانتر
است. او جای خزائن غیب را می داند، چله ی زمستان به نقطه ای از برف اشاره می کند،
ما آن را می کنیم و به علف می رسیم! البته ما یک آداب و رسومی هم داریم که من
دلیلش را نمی فهمم. مثلا گاه گداری ناگهان ریش سفیدمان فریاد می زند خطر! آنگاه ما
همگی باید بدویم و به هم نزدیک شویم تا او و زورمندان دیگر دور ما حلقه بزنند. ما
توی حلقه جایمان تنگ است و فقط پشت آنها را می بینیم. رسم عجیبی است. من نمی دانم
خطر چیست. آیا آن را می خورند؟!"
روباه که سادگی و نادانی او را دید بر او طمع برد. نزد شیران بازگشت و
به آنها گفت مژده دهید که به زودی همگی به گوشت لطیف آهو مهمان می شوید! شیران
گفتند گزاف می گویی روباه! این چگونه ممکن است؟ روباه گفت، به سر انگشت مشکل گشای
من ممکن است! تنها شما باید به من قول بدهید که تا مدتی هر چه من می گویم عمل
کنید. از امروز بسیار با احترام با آهوان رفتار کنید، اگر خواستند عبور کنند راه
را برایشان باز کنید و حتی علف های بهتر را به آنها نشان دهید. نگاه چپ به آنها
نکنید تا روزی که من فرمان حمله را بدهم! شیران پذیرفتند و روباه دوباره به میان آهوان
برگشت.
مصاحب قبلی اش را پیدا کرد و گفت: من دانستم خطر چیست! خطر خوراک خوشمزه
ایست که ریش سفیدتان هرگاه آن را بیابد آنگونه که گفتی آن را از دید شما پنهان می
کند تا خود و رفقایش تنها بخورند و چیزی به شما ندهند! به خاطر خوردن خطر است که
آنها اینچنین زورمند گشته اند و در زمستان ها گرسنه نمی شوند، اگر او در زمستان
گرسنه می شد چه دلیلی داشت که خزائن غیب را برای شما بگشاید و خودش نصیبی نبرد؟! اگر می خواهید خطر را ببینید دفعه ی دیگر که فریاد زدند خطر نافرمانی کنید و به
میان حلقه نروید تا از آن بهرمند شوید!
چند روزی کار روباه این بود که در میان قبیله ی آهوان به دنبال ضعفا
بگردد و این شبهه را به دلشان بیاندازد، و همزمان نیز رفتار ریش سفید را زیر نظر
بگیرد. او می دید که شبها که همه خوابیده اند ریش سفید و سایر اقویا به نوبت کشیک
می دهند و چشم از اطراف بر نمی دارند و هر از گاهی با خرّه ای از حضور یکدیگر
مطمئن می شوند، می دید که روزها ریش سفید یک چشمش به ضعفا و کوچکترها و یک چشمش به
شیران است. حواسش هست که اگر کره ای از گله جا ماند او را به گله برساند و هیچ گاه
جمعی از ضعفا در نقطه ای بدون حضور یکی از اقویا تنها نمانند.
به زودی رسید روزی که روباه فرمان حمله را به شیران داد. کوچکترین
حرکتی که از اولین شیر برای اجرای فرمان روباه برخاست صدای "خطر!" بلند
شد. تمام آهوان بجز آن چند تن که روباه رویشان کار کرده بود به سوی یکدیگر دویدند
و حلقه را تشکیل دادند. ریش سفید و سایرین که این بی تحرکی آن چند تن را دیدند،
فریاد زدند و از آنها خواستند که به حلقه بپیوندند. اما ضعفا گفتند: نه! ما هم می
خواهیم خطر را ببینیم!
ریش سفید گفت: خطر همین شیران
هستند! آنها به ما حمله می کنند و ما را می درند! به حلقه بازگردید تا به شما
آسیبی نرسانده اند!
ضعفا باز گفتند: کجا این شیران به ما حمله می کنند؟ ما سالهاست در
میان آنها زندگی می کنیم و تاکنون بجز دوستی و احترام از آنها چیزی ندیده ایم! نه!
دروغ می گویید! خطر خوراک خوشمزه ایست که شما می خواهید از ما پنهان کنید! زود
باشید آن را به ما نشان بدهید!
در همین حین چند شیر به سمت
ضعفا ی بیرون از حلقه هجوم آوردند، آنها ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. ریش سفید
که طاقتش طاق شده بود به چند تن از اقویا اشاره کرد، همزمان حلقه را ترک کردند و
به سمت شیران هجوم آوردند و حلقه به سرعت پشت سرشان بسته شد. آنها با شاخ هایشان شیرانی
را که در تعقیب ضعفا بودند به این سو و آن سو پرتاب کردند و البته، یکی از شیران
هم موفق شد زخمی عمیق بر دست ریش سفید بر جا بگذارد.
تا چند ساعت بعد دوباره اوضاع به حالت قبلی برگشته بود. گله ی آهوان
گروه گروه به دور هم جمع شده بودند و جز صدای پچ پچ خفیف از کسی چیزی شنیده نمی
شد. ریش سفید با دست پانسمان شده در کنار سایر اقویا نشسته بود و به آرامی صحبت می
کردند. از آن سو روباه دوباره به آرامی به جمع ضعفا نزدیک شد که با اضطراب چیزهایی
به هم می گفتند. وقتی روباه را دیدند با خشم به او حمله کردند: از جلوی چشم ما دور
شو روباه! تو دروغ می گفتی و ریش سفید ما راست می گفت، خطر خوراکی نبود، خطر شیران
اند که ما را می درند و خون ما را می ریزند.
روباه گفت: آری آری، حق با شماست، من اشتباه می کردم، خطر خوراکی
نبود! ولی ریش سفید شما هم درست نمی گفت، هیچ خطری از جانب شیران نبود اگر ریش
سفید شما اول به آنها حمله نمی کرد و آنها را به اطراف پرتاب نمی کرد! آنها بعد از
اینکه این نا برادری را از او دیدند برای دفاع از خودشان او را زخمی کردند!
و بدین طریق روباه از نو توانست بذر تردید را در دل آنها بیافشاند. پس
ضعفا به نزد اقویا بازگشتند و گفتند: ما دیگر شما را به سر کردگی قبول نداریم! چرا
شما به شیران حمله می کنید و باعث می شوید که آنها برای دفاع از خودشان ما را
بدرند؟!
ریش سفید به آنها نگاه کرد و چیزی نگفت. اما چند تن از اقویا خشمگنانه
به آنها پاسخ دادند: هیچ می فهمید چه می گویید؟ آری شما جوانید و آن روزگار هنوز
متولد نشده بودید، و ندیدید روزگاری را که ما از دست این شیران آسایش نداشتیم.
روزی نبود که آنها به ما حمله نکنند و چند نفر از دوستان و برادران و فرزندان ما
را ندرند. این ریش سفید بود که همه ی ما را در مقابل این دشمنان دیرین متحد کرد، و
به ما یاد داد که چگونه می توانیم در برابر آنها از خودمان محافظت کنیم. از آن روز
است که اوضاعمان چنان روبراه گشته که مثل شمایی اصلا نمی داند خطر چیست!
اما ضعفا که به مرتبه ی لجبازی رسیده بودند و نمی خواستند حرف دیگری بشنوند به حرفهایشان ادامه دادند.
یکی گفت: ما از دست شما آسایش نداریم! صدای خرّه های نصف شب شما حتی نمی گذارد
راحت بخوابیم!
یکی دیگرشان گفت: شما ما را در یک حلقه محدود می کنید که چیزی نمی
بینیم و حتی نمی توانیم به راحتی نفس بکشیم! چرا ما را آزاد نمی گذارید؟
و یکی دیگر گفت: شما وقتی که نمی توانید در چله ی زمستان برای ما علف
تازه ی بهاره تهیه کنید چطور اسم خودتان را ریش سفید می گذارید؟
سایر آهوان با انزجار به این گروه نگاه کردند و گفتند: اینها شبیه حرف
هاییست که روبهان تعلیم می دهند. از جنس روباه دوری کنید تا رستگار شوید!
ضعفا گفتند: هیچ اینطور نیست! روباه دوست ماست. در این دنیا تنها کسی
که توانسته برای پرسش های ما پاسخ های درخور و معقول بدهد اوست!
و بدین طریق آن ضعفا از گله طرد شدند. روباه دوباره پیش شیران رفت و
گفت: این بار که حمله کنید ردخور ندارد که پیروز می شوید. آن چند نفر از گله طرد
شده اند و دیگر ممکن نیست کسی برای دفاع از اینان جانش را به خطر بیاندازد!
این گونه بود که شیران دوباره حمله کردند و همه چیز مثل قبل تکرار شد.
با این تفاوت که همان گونه که روباه گفته بود، کسی برای نجات آن چند نفر از گله جدا
نشد. وقتیکه شیران آنها را دنبال می کردند، آنها وحشت زده به هر سو می گریختند.
چند نفری از آنها به سمت گله بازگشتند و گله به سادگی آنها را پذیرفت و در میان
خودش جای داد. و اما هر کس که به سمت گله نیامده بود طعمه ی شیران شد.
و از آن روز دوباره همه ی آهوان یک گله شدند، با این تفاوت که از آن
پس هیچ کدام از شاهدان این وقایع فریب هیچ روباهی را نخوردند. و البته طبق معمول
تجارب اینان برای نسل های بعد کافی نخواهد بود اگر بازماندگان تاریخ شان را به
خوبی به نسل بعد آموزش ندهند...
نویسنده: سحاب