آیا حمایت از تولید داخلی کار خوبی است؟!

الان دیگر همه می دانند که منفعت جامعه ی اسلامی در حمایت از تولید داخلی و نخریدن کالای خارجی است. قبول است؟ فعلا نمی خواهم برایم دلیل بیاوری که اما نه... و سنگ ایرانی شایسته ی بهترین هاست را به سینه بزنی، که این جمله هم خود نقد و بررسی فراوانی می طلبد که در این مقال نمی گنجد اما از باب نمونه باید گفت که شبیه آن دودهاییست که از کنده بلند می شود و فضا را تار می کند و بعد به چشم ها فرو میرود و اشک ها را روان می کند و به زبان دیگری به آن فتن می گویند و اصلا با همین مناسبت لغت فتنه را بر ساخته اند.

من هم مثل شما قبول دارم که گاهی این حمایت از تولید داخلی به معنای استفاده از کالای کم کیفیت تر داخلی بجای کالای باکیفیت تر خارجی است و این در تعارض با منفعت فردی است. پس کسی که خرید کالای ایرانی را به کالای خارجی ترجیح دهد چه کرده؟ منفعت فردی اش را فدای منفعت اجتماعی کرده است دیگر! آیا این کار با ارزشی نیست؟ آیا این کار نشانه ی بلوغ اجتماعی و نشانه ی از خود گذشتگی و خیرخواهی و عملگرایی او در قبال آرمانها نیست؟ (اولئک الذین امتحن الله قلوبهم بالایمان...)

بله متاسفانه هنوز اکثریت جامعه به اینجا نرسیده اند و هنوز اکثریت، حسن و قبح اقتصادی زندگی شان را با همان فرمول رسوا شده و تاریخ مصرف گذشته ی تهاجم فرهنگی اقتصادی تطبیق می دهند. و پیشتازان این کار خیر هم در اقلیتند و اصلا چه جای حیرت، این سنت خداست که در آخر الزمان پیشتازان در اقلیت باشند: السّابقون السّابقون، اولئک المقربون، فی جنّات النّعیم، ثلّة مّن الاوّلین، و قلیل مّن الاخرین ( آیات 10 تا 14سوره واقعه) و به علاوه خداوند این مژده را هم مقدم بر بیان قلّت پیشتازان داده، که آنان مقربان در پیشگاه خداوند خواهند بود. و من انقدر برای تقرب به خدا ولع و هیجان دارم که اصلا خوشحالم که هنوز این فرصت برای من هست تا با عمل به چنین دستور ساده و از خود گذشتگی کم زحمتی در زمره ی مقربان باشم.

میانه روی

همه از نظر خودشان «معمولی» و «متعادل» و «میانه رو» هستند و اصلا بر منکرش لعنت! میانه روی یک امر نسبی است و کسی در این دنیا نیست که خودش را میانه رو تر از بقیه نداند. اشتباه هم نمی کند. درستش همین است. می دانید چرا؟ چون که هر کدام از ما خواسته و ناخواسته پرورده ی آموزش ها و تحت تاثیر حوادث و همنشینان اطرافمان هستیم. مثل یک فرمول ریاضی است، یک نفر سه تا از ما کم می کند، یک نفر دیگر ما را ضربدر دو می کند. حادثه ای اتفاق می افتد به توان می رسیم و حادثه ای دیگر ما را تقسیم می کند. طبیعی است که جواب معادله میانگین تمام اتفاقات گذشته است.

اگر به این نکات توجه داشته باشیم، دیگر بحث اینکه میانه رو کیست که از او تبعیت کنیم منتفی می شود. پیشنهاد من این است که بیاییم ببینیم کدام معادله و کدام مسیر زندگی بهتر است و ما را به جواب ارزشمندتری می رساند، و خودمان را در آن جریان قرار دهیم! برای الگو برداری هم بهتر است به جواب هایی که آدم ها به آنها رسیده اند نگاه کنیم و از مسیر زندگی بهترین و والاترین جواب ها درس بگیریم! نظر شما چیست؟!!

تست خودشناسی

یک تست خودشناسی معروف هست، خوب است شما هم انجام بدهید!

شما در یک کشتی نشسته اید و یک اسب و یک آهو و یک گاو و یک جوجه و یک پلنگ هم دارید که همراه شماست. اوضاع خطری می شود و شما ناچارید آنها را یکی یکی بیندازید توی آب. به ترتیب بگویید کدام را اول می اندازید، کدام را دوم و...! البته لازم نیست به من بگویید، خودتان بدانید کافیست! فلسفه ی معما را در ادامه مطلب آورده ام.

ادامه نوشته

تعارف امام

به قول حاج آقا پناهیان، امام ناز دارد! امام یعنی کسی که تا شب قبل از واقعه هم به تو می گوید می توانی بروی، من بیعتم را از تو برمی دارم. اصلا امام همین کارها را می کند که ششصد نفرش به 72 نفر تقلیل می یابد! پس فکر کرده ای چه؟ اگر همه ی تعارف های امام را قبول کنی که بدبخت می شوی! بعضی وقت ها واقعا باید ایستادگی کنی. باید انگیزه ات برای ماندن چیزی غیر از رودربایستی و حتی احساس تکلیف باشد. باید خیلی عاشق باشی. خیلی عاشق تر از این حرف ها. فکر کرده ای امام راضی است تا به خاطرش یک تیر خوردی، تا به خاطرش یک ناراحتی را تحمل کردی، تا به خاطرش یک ظلم به تو شد، تا به خاطرش از یک نعمت محروم شدی، بر او منت بگذاری و یا حتی آه بکشی؟! نه آقا جان! اصلا راضی نیست! راضی هم که نیست حسب تعارف نمی گوید، تو فکر کن اینطور می گوید (البته امام خیلی مودب است، او این حرف ها را با سکوتش می زند): برو بینم بابا! اصلا کمکت را نخواستم! هزار و دویست سال صبر کردم، باز هم صبر می کنم! فکر کرده ای آدم قحط است؟ فکر کرده ای کار خیری که تو انجامش نمی دهی زمین می ماند؟ نه خیر آقا جان! خداوند بعد از تو قومی را بر می انگیزد، که او آنها را دوست دارد، و آنها هم او را دوست دارند، و آنها کار خیر را انجام می دهند. فکر کن یکی از حروف اضافه باشی! فکر کن یکی از ثانیه های مرده باشی! فکر کن یکی از سیاهه لشگر باشی! اصلا بی خیال! با چه زبانی بگویم، چه تمثیلی بیاورم تا توی بی خیال حرفم را بگیری؟ تو اگر بخواهی بفهمی اصلا لازم نیست من اینجا قلم فرسایی کنم تا بفهمی، و اگر نخواهی بفهمی، این متن که عددی نیست، همه ی آیات و روایات خدا و ائمه را هم جلوی چشمت بیاوردند چیزی نمی فهمی!

دلت می آید؟ نه، خداییش دلت می آید؟ دلت می آید تویی که این همه برای خودت مهمی، برای امامت و برای خدایت مهم نباشی؟ دلت می آید در میان میلیون ها و شاید هم میلیاردها نفری که زمینه را برای ظهور حضرتش آماده می کنند، جایی نداشته باشی؟

تملق

«خدایا من چقدر باید گناه کنم که با کَرَم تو برابر شود؟ عمراً نمی توانم!»

کسی می گفت چاپلوسی نزد سه نفر رواست؛ پدر، معلم و خدا!

ترجمه ی دعای ابوحمزه ثمالی را می خوانم و انگشت از دهانم نمی افتد. آدم از این همه زرنگی که کسی می تواند داشته باشد مخش سوت می کشد!!! برای همه ی خواسته های ریز و درشت دنیوی و اخروی هم سندی دارد. گناهامو ببخش چون کریمی، تازه گناه می کردم هم منظورم این نبود که در نظرم کم ارزشی، بلکه دقیقا چون خیلی بخشنده ای گناه کردم! اصن خدایا من چه ارزشی دارم که تو بخوای مجازات کنی؟ خدایا بیا با بخشیدن من به من منت بذار! اصن خدایا بیا کَرَمتو بهم ثابت کن!

دلم می خواهد این دعا را آهنگ پیشواز قلبم قرار دهم، تا هرگاه تو سعی می کنی با من تماس بگیری و من کم محلی می کنم و گوشی را برنمی دارم، تو با شنیدن این دعا مشغول شوی و به جای اینکه از دست من خشمگین شوی، ذلّت و حقارت مرا به یاد بیاوری و بر من ترحّم کنی!

رابطه با آمریکا

چند روز پیش توی دانشگاه کرسی آزاد اندیشی برگزار شد با موضوع رابطه با آمریکا، آری یا نه؟ آن موقع البته حرفی برای گفتن نداشتم، اما الان دارم.

به نظر من رابطه با آمریکا نه خوب است و نه بد. نتیجه ­اش هم هر چه که باشد فرقی نمی­ کند. اگر اقتصاد ما خیلی بدتر از این شود، تا وقتی که باعث نشود ما گناهی مرتکب شویم ضرری نخواهد داشت، و اگر اقتصاد ما خیلی هم از این بهتر شود، اگر موجب نشود ما کارخیری انجام بدهیم هیچ سودی نخواهد داشت. و اما در جواب کارشناس جلسه که ادعا داشتند اگر کار بدی بود آقا جلویش را می­ گرفت! اینکه من فکر می­ کنم و نظر می­ دهم، تو فکر می­ کنی و نظر می­ دهی و او فکر می­ کند و نظر می­ دهد خود حجتی است برای ما، که خداوند به ما عقل داده تا همه چیز را با عقل خودمان بسنجیم و قضاوت کنیم. آقا هم، در جایگاه ولایت فقیه، نیامده که جای عقل ما را بگیرد. بلکه آمده که عقل ما را رشد بدهد. آقا صراحتا در خطبه­ هایش گفته که به آمریکا اعتماد ندارد ولی با مذاکره هم مخالفت نکرده و گفته این هم تجربه­ ایست! به نظر من گفتن این جمله، مثل... چه بگویم! عمه­ ای دارم که هر وقت اوضاع وفق مرادش پیش نمی­ رود، مثلا کلی زحمت کشیده و تهیه دیده و مهمان­ ها نمی­ آیند، می­ گوید خو بهتر! به نظرم این جمله­ ی آقا از همان نوع است! هیچ جای دین اسلام گفته نشده تجربه کنید تا بهترین مسیر را پیدا کنید! بلکه می­ گوید تاریخ بخوانید و از تجربیات گذشتگان عبرت بگیرید: «سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین»! آقا به نتیجه­ ی این مذاکرات امیدی ندارد و بهترین نکته­ ای که در آن می­ بیند همان نکته­ ی مثبت قوم لوط و صالح و عاد و ثمود است، این که برای آیندگان عبرت می­ شود! و البته نه برای آیندگانی که «تاریخ دان» نباشند! 

عیب جویی

گلویت را سفت چسبیده است. سالهاست. تازه امروز فهمیده ای آن چیست، حالا می توانی از آن حرف بزنی و حداقل "درد دل کنی"!

امروز فهمیدی که آن درد چیزی نبود، جز یکی از آثار سوء عمل نکردن به این حدیث شریف (طبق معمول از راوی و سر و ته آن چیزی یادم نمی آید، ولی مطمئنم برای همه ی خوانندگان اینجا آشناست!): [شاید اولش این است: خداوند دوست می دارد بنده ای را که] پرداختن به عیب های خودش او را از عیب جویی دیگران باز دارد.

دیروز دوست عزیزی عیب مرا توی رویم گفت، گفت تو خیلی مصداقی با همه چیز برخورد می کنی! آره دیگر، به این شیوه ی نطق هم آموخته شده ام، اگر استفاده از آن توی این وبلاگ اشکال است شما ببخشید! و حالا مصداقی برای همین ادعا؛

مردمانی هستند که دائم دهانشان برای انتقاد از همه چیز بخصوص دولت و نظام و جامعه باز است، اما معمولا حتی یک ذره هم خودشان را برای اصلاح این ایراداتی که عنوان می کنند مسئول نمی دانند. و حتی در این حد که: اگر همه آشغال می ریزند زمین، تو نریز! تو متفاوت باش! هم، نه تنها خود را مکلف نمی دانند، بلکه هم فحش را به دولت و نظام و جامعه می دهند و هم آشغال را می ریزند! اصلا که انگار آشغال ریختن روی زمین حقی باشد که اگر نریزند از آنها ضایع می شود! یا اینکه در قبال اینکه بعضی جاها "آزادی" دلخواه شان را ندارند، اینجا باید از آزادی نهایت استفاده را بکنند!

این قبیل مردم، اگر فقط برای اصلاح جامعه، در این حد که از خودشان شروع کنند، همت می داشتند، پرداختن به عیب های خودشان انقدر مشغولشان می کرد که از عیبجویی دیگران بمانند.

همین



1- آشغال ریختن دم دستی ترین و سطحی ترین مثالی بود که می شد زد. هدف خیلی والا تر از این هااست!

2- خدا کند من جزو این دسته از مردمان نباشم.

یاد داشت

بخش وبلاگ دوستان را که باز می کنی،زمان آخرین آپ دوستان و هم سنگران را نشانت می دهد. بجز یکی دو نفر که واقعا باید بشان گفت خدا قوت، بقیه ماه هاست که وبلاگ به روز نکرده اند.65 روز پیش، 73 روز پیش، 112 روز پیش،123 روز پیش، 183 روز پیش، 211 روز پیش...

سکوت من و هم دوره هایم خبر از طوفانی که در راه است می دهد. چه غم انگیز... شاید بشود گفت پس زده شده ایم... دیگر افسر جنگ نرم نیستیم... شاید هم نه،شاید باید گفت رشد یافته ایم! عقلمان زیاد شده و به پیوستش سخنمان کم! اصلا خدا کند!

اگر بهانه بخواهید زیاد دارم... ولی خودتان خوب می دانید که فقط بهانه است! دلیل اصلی اش را شرمم می آید بگویم. ولی احتمالش را بدهید که شاید توی ذهن این مدعی افسری جنگ نرم جبهه ی آقا هیچ چیز نباشد، هیچ چیزی که ارزش گفتن داشته باشد نباشد... جوان تر که بودم نیمه شب ها گاهی پرده ها از جلوی چشمم کنار می رفت و رد پای خودکارم روی کاغذی جا می ماند. آنها بهترین مطالبی بودند که شاید توی این وبلاگ هم خوانده باشید! حالا اما، دیگر از این خبرها نیست. گاهی انقدر مطالبم بوی خودستایی می دهد که بوی تعفنش حالم را به هم می زند. قدیم ترها فکر می کردم اصلا بی خیال، این کشته ها هم بسوزند، از اول می کارم! حالا اما می بینم که با فرض اینکه عمرم طولانی باشد، یک سومش گذشته است! و البته آن دو سوم دیگر هرگز مثل این یک سوم نخواهند بود. اوج امید و انرژی و جوانی من توی همین یک سوم بود که گذشت، و من تمام کشته هایم را سوزانده ام!

چاره چیست؟ باید از اول بکارم! اما این بار، باید آنها را بیمه کنم و محصولش را به کسی بفروشم که سکه هایش اعتبار دارد. دیگر اینجا قولی در کار نیست. شاید این آخرین مطلب باشد. شاید هم نباشد. فقط خدا می داند.

اگر کاندید مورد نظرتان رای نیاورد چه می کنید؟

    اگر کاندید مورد نظرتان رای نیاورد چه می کنید؟

   نه! جدی! به نظرتان در صورتی که کاندید مورد نظرتان رای نیاورد زندگی خیلی غیر قابل تحمل می شود؟!

   باطل با آوردن رای اکثریت حق نمی شود و حق هم با نیاوردن رای اکثریت باطل نمی شود. حالا اگر اکثریت به باطل رای دادند و حق رای نیاورد ما چه کنیم؟ خدا را شکر که خدا حساب همه چیز را دقیق می رسد " فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره" اگر کار خیری انجام دهیم پاداشش را می گیریم و اگر کار شری انجام دهیم جزایش را، و این به این که چه کسی رئیس جمهور شود ربطی نخواهد داشت.

    ولیکن، اگر آدم ناصالحی آمد رئیس جمهور این مملکت شد و اوضاع را خراب تر کرد، و یا دست کم بهتر نکرد، مردم حقشان است که این به سرشان بیاید، چون خودشان او را انتخاب کرده اند! اصلا جدیدا ها با دموکراسی عشق می کنم! یازده بار امیرالمومنین ها شهید شدند، کافی بود برای اینکه تاریخ بفهمد گاهی اوقات مردمی که انقدر عقلشان می رسد که بتوانند اصلح را انتخاب کنند، هـــــــم، انقدر عقلشان نمی رسد که از او تبعیت کنند، چه رسد به اینکه، حتی انقدر عقلشان نرسد که اصلح را انتخاب کنند! پس همان بهتر که معاویه بر آنها حکومت کند...



بعد از انتخابات نوشت:

گاهی در دل نیتی می کنیم(مثل مطلب بالا) و بعد دقیقا اتفاقی می افتد که صدق یا کذب نیت ما را اثبات می کند. اینجور مواقع نمی توان فکر "خدا دارد مرا امتحان می کند" را از سر بیرون کرد. و الان خیلی لازم است به یاد بیاوریم ادعایمان را که هر کس رئیس جمهور شود اعتراض نمی کنیم، تا بلکه بعضی از ما که در برابر رای نیاوردن کاندید مورد نظرشان شیوه ی تلافی به مثل (مانند آنچه که موقع ریاست جمهوری کاندید انتخابی ما مخالفان انجام دادند) را در پیش گرفته اند، از این کار صرف نظر کنند.

بیشه ی آهوان

   در زمان های قدیم، بیشه ای بود که در آن آهوان و شیران به مسالمت در کنار هم می زیستند و خطری از جانب شیران آهوان را تهدید نمی کرد. روزی روبهی از این بیشه می گذشت، اوضاع که چنین دید بسی در شگفت شد. پیش یکی از شیران رفت و گفت: عجیب چیزی در این بیشه می بینم که پیش از این ندیده بودم! چگونه است که این لقمه های چرب و نرم آزادانه در میان شما می گردند و شما دستی برای بهره وری دراز نمی کنید؟! شیر نگاهی حزن آلود به روباه افکند و گفت: چه می گویی روباه، مثل اینکه شما در اینجا غریبه اید! به این بی دفاعی اینان منگر که گاهش که برسد همه ی ما شیران را حریفند! گاه گداری پیش می آید که شیری قصد اینان کند، آنگاه باید باشی تا ببینی چگونه همگی متحد گرداگرد یکدگر حلقه می زنند، اقویا ضعفا را در میان حلقه پنهان می کنند و سرهایشان را نزدیک به زمین نگه می دارند و سدّی از شاخ در برابر ما می سازند که نفوذ به آن غیر ممکن است.

   روباه که چنین شنید گفت: پس اندکی تامل کن تا من سرّ این اتحاد بی موقع را دریابم.   

   روباه به میان آهوان رفت و یکی که ضعیف تر از سایرین بود یافت و به صحبت گرفت: سلامٌ علیکم یا برادر! آهو جواب سلام روباه را داد و با تردید به او نگریست. روباه که این تردید دید با تعریف از بیشه سخن آغازید. از علوفه ی خوش عطر و آفتاب دلچسب نیم ظهر گفت تا آهو را به شوق آورد و به زودی با او گرم صحبت شد: "آری! آن که آنجا می بینی ریش سفید ماست. پدر ما نیست ولی از پدر نسبت به ما مهربانتر است. او جای خزائن غیب را می داند، چله ی زمستان به نقطه ای از برف اشاره می کند، ما آن را می کنیم و به علف می رسیم! البته ما یک آداب و رسومی هم داریم که من دلیلش را نمی فهمم. مثلا گاه گداری ناگهان ریش سفیدمان فریاد می زند خطر! آنگاه ما همگی باید بدویم و به هم نزدیک شویم تا او و زورمندان دیگر دور ما حلقه بزنند. ما توی حلقه جایمان تنگ است و فقط پشت آنها را می بینیم. رسم عجیبی است. من نمی دانم خطر چیست. آیا آن را می خورند؟!"

   روباه که سادگی و نادانی او را دید بر او طمع برد. نزد شیران بازگشت و به آنها گفت مژده دهید که به زودی همگی به گوشت لطیف آهو مهمان می شوید! شیران گفتند گزاف می گویی روباه! این چگونه ممکن است؟ روباه گفت، به سر انگشت مشکل گشای من ممکن است! تنها شما باید به من قول بدهید که تا مدتی هر چه من می گویم عمل کنید. از امروز بسیار با احترام با آهوان رفتار کنید، اگر خواستند عبور کنند راه را برایشان باز کنید و حتی علف های بهتر را به آنها نشان دهید. نگاه چپ به آنها نکنید تا روزی که من فرمان حمله را بدهم! شیران پذیرفتند و روباه دوباره به میان آهوان برگشت.

   مصاحب قبلی اش را پیدا کرد و گفت: من دانستم خطر چیست! خطر خوراک خوشمزه ایست که ریش سفیدتان هرگاه آن را بیابد آنگونه که گفتی آن را از دید شما پنهان می کند تا خود و رفقایش تنها بخورند و چیزی به شما ندهند! به خاطر خوردن خطر است که آنها اینچنین زورمند گشته اند و در زمستان ها گرسنه نمی شوند، اگر او در زمستان گرسنه می شد چه دلیلی داشت که خزائن غیب را برای شما بگشاید و خودش نصیبی نبرد؟! اگر می خواهید خطر را ببینید دفعه ی دیگر که فریاد زدند خطر نافرمانی کنید و به میان حلقه نروید تا از آن بهرمند شوید!   

   چند روزی کار روباه این بود که در میان قبیله ی آهوان به دنبال ضعفا بگردد و این شبهه را به دلشان بیاندازد، و همزمان نیز رفتار ریش سفید را زیر نظر بگیرد. او می دید که شبها که همه خوابیده اند ریش سفید و سایر اقویا به نوبت کشیک می دهند و چشم از اطراف بر نمی دارند و هر از گاهی با خرّه ای از حضور یکدیگر مطمئن می شوند، می دید که روزها ریش سفید یک چشمش به ضعفا و کوچکترها و یک چشمش به شیران است. حواسش هست که اگر کره ای از گله جا ماند او را به گله برساند و هیچ گاه جمعی از ضعفا در نقطه ای بدون حضور یکی از اقویا تنها نمانند.

   به زودی رسید روزی که روباه فرمان حمله را به شیران داد. کوچکترین حرکتی که از اولین شیر برای اجرای فرمان روباه برخاست صدای "خطر!" بلند شد. تمام آهوان بجز آن چند تن که روباه رویشان کار کرده بود به سوی یکدیگر دویدند و حلقه را تشکیل دادند. ریش سفید و سایرین که این بی تحرکی آن چند تن را دیدند، فریاد زدند و از آنها خواستند که به حلقه بپیوندند. اما ضعفا گفتند: نه! ما هم می خواهیم خطر را ببینیم!

    ریش سفید گفت: خطر همین شیران هستند! آنها به ما حمله می کنند و ما را می درند! به حلقه بازگردید تا به شما آسیبی نرسانده اند!   

   ضعفا باز گفتند: کجا این شیران به ما حمله می کنند؟ ما سالهاست در میان آنها زندگی می کنیم و تاکنون بجز دوستی و احترام از آنها چیزی ندیده ایم! نه! دروغ می گویید! خطر خوراک خوشمزه ایست که شما می خواهید از ما پنهان کنید! زود باشید آن را به ما نشان بدهید!

    در همین حین چند شیر به سمت ضعفا ی بیرون از حلقه هجوم آوردند، آنها ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. ریش سفید که طاقتش طاق شده بود به چند تن از اقویا اشاره کرد، همزمان حلقه را ترک کردند و به سمت شیران هجوم آوردند و حلقه به سرعت پشت سرشان بسته شد. آنها با شاخ هایشان شیرانی را که در تعقیب ضعفا بودند به این سو و آن سو پرتاب کردند و البته، یکی از شیران هم موفق شد زخمی عمیق بر دست ریش سفید بر جا بگذارد.

   تا چند ساعت بعد دوباره اوضاع به حالت قبلی برگشته بود. گله ی آهوان گروه گروه به دور هم جمع شده بودند و جز صدای پچ پچ خفیف از کسی چیزی شنیده نمی شد. ریش سفید با دست پانسمان شده در کنار سایر اقویا نشسته بود و به آرامی صحبت می کردند. از آن سو روباه دوباره به آرامی به جمع ضعفا نزدیک شد که با اضطراب چیزهایی به هم می گفتند. وقتی روباه را دیدند با خشم به او حمله کردند: از جلوی چشم ما دور شو روباه! تو دروغ می گفتی و ریش سفید ما راست می گفت، خطر خوراکی نبود، خطر شیران اند که ما را می درند و خون ما را می ریزند.

   روباه گفت: آری آری، حق با شماست، من اشتباه می کردم، خطر خوراکی نبود! ولی ریش سفید شما هم درست نمی گفت، هیچ خطری از جانب شیران نبود اگر ریش سفید شما اول به آنها حمله نمی کرد و آنها را به اطراف پرتاب نمی کرد! آنها بعد از اینکه این نا برادری را از او دیدند برای دفاع از خودشان او را زخمی کردند!

   و بدین طریق روباه از نو توانست بذر تردید را در دل آنها بیافشاند. پس ضعفا به نزد اقویا بازگشتند و گفتند: ما دیگر شما را به سر کردگی قبول نداریم! چرا شما به شیران حمله می کنید و باعث می شوید که آنها برای دفاع از خودشان ما را بدرند؟!

   ریش سفید به آنها نگاه کرد و چیزی نگفت. اما چند تن از اقویا خشمگنانه به آنها پاسخ دادند: هیچ می فهمید چه می گویید؟ آری شما جوانید و آن روزگار هنوز متولد نشده بودید، و ندیدید روزگاری را که ما از دست این شیران آسایش نداشتیم. روزی نبود که آنها به ما حمله نکنند و چند نفر از دوستان و برادران و فرزندان ما را ندرند. این ریش سفید بود که همه ی ما را در مقابل این دشمنان دیرین متحد کرد، و به ما یاد داد که چگونه می توانیم در برابر آنها از خودمان محافظت کنیم. از آن روز است که اوضاعمان چنان روبراه گشته که مثل شمایی اصلا نمی داند خطر چیست!

     اما ضعفا که به مرتبه ی لجبازی رسیده بودند و نمی خواستند حرف دیگری بشنوند به حرفهایشان ادامه دادند. یکی گفت: ما از دست شما آسایش نداریم! صدای خرّه های نصف شب شما حتی نمی گذارد راحت بخوابیم!

   یکی دیگرشان گفت: شما ما را در یک حلقه محدود می کنید که چیزی نمی بینیم و حتی نمی توانیم به راحتی نفس بکشیم! چرا ما را آزاد نمی گذارید؟

   و یکی دیگر گفت: شما وقتی که نمی توانید در چله ی زمستان برای ما علف تازه ی بهاره تهیه کنید چطور اسم خودتان را ریش سفید می گذارید؟

   سایر آهوان با انزجار به این گروه نگاه کردند و گفتند: اینها شبیه حرف هاییست که روبهان تعلیم می دهند. از جنس روباه دوری کنید تا رستگار شوید!

   ضعفا گفتند: هیچ اینطور نیست! روباه دوست ماست. در این دنیا تنها کسی که توانسته برای پرسش های ما پاسخ های درخور و معقول بدهد اوست!

   و بدین طریق آن ضعفا از گله طرد شدند. روباه دوباره پیش شیران رفت و گفت: این بار که حمله کنید ردخور ندارد که پیروز می شوید. آن چند نفر از گله طرد شده اند و دیگر ممکن نیست کسی برای دفاع از اینان جانش را به خطر بیاندازد!

   این گونه بود که شیران دوباره حمله کردند و همه چیز مثل قبل تکرار شد. با این تفاوت که همان گونه که روباه گفته بود، کسی برای نجات آن چند نفر از گله جدا نشد. وقتیکه شیران آنها را دنبال می کردند، آنها وحشت زده به هر سو می گریختند. چند نفری از آنها به سمت گله بازگشتند و گله به سادگی آنها را پذیرفت و در میان خودش جای داد. و اما هر کس که به سمت گله نیامده بود طعمه ی شیران شد.

   و از آن روز دوباره همه ی آهوان یک گله شدند، با این تفاوت که از آن پس هیچ کدام از شاهدان این وقایع فریب هیچ روباهی را نخوردند. و البته طبق معمول تجارب اینان برای نسل های بعد کافی نخواهد بود اگر بازماندگان تاریخ شان را به خوبی به نسل بعد آموزش ندهند...


نویسنده: سحاب

چند کتاب

پیش به سوی کتابخوانی!

امروز(28/1/92) کتاب داستان سیستان تمام شد، در حالیکه دیروز یکی از دوستان برایم آورده بود و شروعش کرده بودم. پریروز کتابی برای خواندن نداشتم ولی تا شب قبلش(یکشنبه) کتاب زنان شیفته را می خواندم که روز جمعه از دوست دیگری امانت گرفته بودم. قبل از آن هم به ترتیبی که یادم نیست، کتاب های نامیرا و دیگ و میگ را خواندم و البته نیم بیشتر کتاب بانوایان، که برای اینکه بفهمم چه کتاب بیخودی است و جز عذاب بر من نمی افزاید کافی بود! غیر از اینها هم قسمت قابل توجهی از یک کتاب قطور به نام همراه با راستگویان را خوانده ام. اگر قسمت همراه با راستگویان را جای نیمه ی نخوانده ی بانوایان بگذاریم می شود طی دوازده روز پنج کتاب، یعنی متوسط هر دو روز و نیم یک کتاب! برای امشب هم کتاب جانستان کابلستان را در دست دارم که از دوست دیگری، غیر از آن دو تای قبلی که ذکرشان گذشت به امانت گرفته ام. و حالا خود را در جایگاهی می بینم که بتوانم بر هر کدام از کتب نام برده شرح و نقدی بزنم:

داستان سیستان: هر چقدر بگویم جیگر است کم گفته ام! اینطور که یکی از دوستان می گفت این یکی از پرطرفدارترین آثار رضا امیرخانی است. از دید اینجانب، علاوه بر زبان رک و خودمانی که دارد و ثبت اتفاقات و دیالوگ های طنزی که واقعا پیش می آید، به بهترین وجه زندگی ساده ی رهبر عزیزمان را به تصویر می کشد. این کتاب خاطره ی ده روز همراهی نویسنده ی کتاب است با رهبر و همراهانشان در سفر به استان سیستان و بلوچستان در سال1381

زنان شیفته: یک کتاب روانشناسی است از یک روانشناس بسیار معروف به نام ؟(J ماشالله انقدر معروف است که اسمش را یادمان نمی آید!) که در داستان های مختلفی که از زندگی مراجعانش تعریف می کند سراسر می خواهد یک چیز بگوید: بعضی زنان (به زعم او بیشتر زنان!) به خاطر فشار های کاری و محرومیت عاطفی زیادی که در کودکی بشان وارد آمده، در بزرگسالی احساس می کنند که اگر کسی به آنها نیاز نداشته باشد و آنهمه کار روی دوششان نباشد کسی آنها را دوست نخواهد داشت. بنابراین با مردی ازدواج می کنند که شدیدا بی دست و پا و بی عرضه است تا به آنها نیاز داشته باشد. این زنها سعی می کنند به این مردها کمک کنند که خودشان را تغییر دهند. اگر این مرد تا آخر عمر به همان صورت که بود باقی بماند آنها نیز تا پایان عمر به تلاششان ادامه می دهند و با وجود رنجی که می برند از زندگی شان راضی خواهند بود. اما اگر دری به تخته بخورد و این مرد تغییر کند، به نحوی که دیگر به کمک زنش احتیاج نداشته باشد، این زن فکر می کند دیگر شوهرش دوستش ندارد و خلاصه دیگر نمی تواند این زندگی را تحمل کند! نویسنده جان برای درمان توصیه می کند که خودخواه شوید و به مشکلات دیگران اهمیت ندهید و به خودتان برسید و از این دست توصیه ها! البته ناگفته نماند که بنده بعضی توصیه هایش را قبول دارم.

نامیرا: نام نو یسنده اش یادم نیست، ولی این هم یکی از کتاب هایی است که آقا تایید کرده است. اصلا برای همین خریدمش! این کتاب به قلمی بسیار روان و جذاب داستان مردم کوفه و اطرافش را تعریف می کند، از وقتیکه شروع کردند به نامه دادن به امام حسین(ع) تا وقتیکه امام حسین(ع) به کربلا رسیده بود و دیگر کوفیان به او پشت کرده بودند. این کتاب درمیان وقایع بسیار تکراری و زیاد تعریف شده ی واقعه ی کربلا، به نکاتی می پردازد که کمتر به آن پرداخته شده است، مثل چگونگی پیوستن یا جداشدن قبیله ای به امام حسین(ع) یا ابن زیاد، توقعات کوفیان از امام و مراتب زندگی قبیله ای و... به جرئت می توان گفت در کل این کتاب یک جمله ی اضافه پیدا نمی کنید که حذف آن به اصل مطلب آسیب نزند!

دیگ و میگ: یک کتاب مثلا طنز از خاطرات کوتاه جبهه دیده ها. شاید در کل مدت خواندن این کتاب بیش از یکی دوبار، آن هم یک پوزخند ملایم، بیشتر به لبمان نیامده باشد! تازه غیر از این تمام راویان این حکایات درجه داران و سرهنگ ها و ستوان ها و... ارتش هستند با همان بی ایمانی ها و دروغ گویی ها و اسراف های ارتشی که شاید آشنا باشید...(پیوست اضافه شود که این صفات همه ی ارتشی ها را در بر نمی گیرد!)

بانوایان: خاطرات همسر یک شهید از زندگی خودش+فعالیت های شوهرش تا قبل از شهادت. همسر شهید بی سواد است، او تعریف می کند و شخص دیگری می نویسد. اما نمی دانم کدام یک از راویان(همسر شهید، نویسنده یا خدای نکرده ویراستار و...!) زیاده روی کرده و در شرح تمام کارهای مستحبی ای که شهید طلبه ی قصه ی ما بر خودش واجب کرده بوده سنگ تمام گذاشته،  و کار را به جایی رسانده که دیگر حال آدم های باتقوای اهل مستحبات را هم به هم می زند چه رسد به من و سایر! و اضافه کنید به همه ی اینها طرز نقل داستان را، نه من من، نه او او، نه فلانی فلانی، بلکه تو تو! "تو می روی بچه را بغل می کنی، هر چه می کنی آرام نمیگیرد. نگران علیرضا هستی..." یا "تو با مهربانی دستی به سرش می کشی و می گویی..." یا هم " خانه ی جدیدی در شهر خریده اید. فردا به آن اسباب کشی می کنید..."! مودبانه که بخواهیم بگوییم، طرز نقل داستان گیج کننده است. رک اگر بگوییم، اعصاب خرد کن! به هر حال من با موفقیت فشار این کتاب بر اعصابم را تا بیش از نیمی از آن تحمل کردم، ولی بعد به این نتیجه رسیدم که وقتی ای همه کتاب خوب برای خواندن هست، چرا بنشینم وقتم را برای کتابی صرف کنم که نه خیر دنیا را برایم دارد و نه خیر آخرت را؟(خیر دنیا یعنی حظ ظاهری، و خیر آخرت کم کمش این است که از هر چه دین و دین داری است متنفر نشوم!)

همراه با راستگویان: این کتاب اثر دکتر محمد تیجانی تونسی است. خیلی وقت پیش سه کتاب از دوره ی پنج جلدی او را خریده بودم و انبار کرده بودم: اهل بیت کلید مشکلها، اهل سنت واقعی و همراه با راستگویان. کتاب همراه با راستگویان را برای خواندن انتخاب کردم که حداقل از اسمش معلوم نیست که بخواهد درباره ی شیعه و سنی بحث کند. چشمتان روز بد نبیند! نویسنده ی این کتاب قبلا سنی بوده و بعدا بر اساس شناخت و تحقیقات خودش شیعه شده است. حالا دارد توی این کتاب هم بحث می کند که بین شیعه و سنی کدام راست می گویند! آن چیزی که (از نظر من) سطح این کتاب را پایین می آورد این است که حب و بغض و داوری مغرضانه ی نویسنده در پس تمام ادله اش احساس می شود! نه! اصلا بگذارید یک پارگرافش را بیاورم: (از میان تمام کتب نامبرده فقط همین الان پیشم هست)

[دلیل پنجم بر رد حدیث اهل سنت که می گویند پیامبر گفته من در میان شما کتاب خدا و سنتم را جا می گذارم:] مخفی نیست که تا دوران عباسیان سنت نگاشته نشده بود و نخستین کتابی که در این زمینه نوشته شد، موطّاء امام مالک بود که پس از فتنه ی بزرگ و رخداد حرّه و قتل عام اهل مدینه ی منوره، و در نتیجه کشته شدن اصحاب انجام پذیرفت. پس چگونه اطمینان می کند به راویانی که برای رسیدن به دنیا، خود را به سلطان نزدیک می کردند و تقرب می جستند، و بدینسان روایت ها دگرگون شد و تناقض بسیار در آن پدید آمد، و امت اسلامی به مذهب های گوناگون منقسم شدند. بنابراین اگر یکی از مذاهب مطلبی را قبول داشت، مذهب دیگر آن را نمی پذیرفت و آنچه این مذهب آن را صحیح می دانست، مذهب دیگر آن را تکذیب می کرد. آنگاه چگونه ممکن است بپذیریم که پیامبر سفارش به سنتش کرده در حالیکه خود علم داشت به اینکه منافقین و منحرفین بر او دروغ می گویند و خود می فرمود:"همانا دروغگویان بر من زیاد شده اند، پس هر که بر من دروغ بگوید جای خود را در دوزخ بیابد" بنابراین، اگر در دوران زندگی حضرت، دروغگویان بر او زیاد شده بودند بدین معنی که برخی اصحاب احادیثی ساختگی از او نقل می کردند و به او نسبت می دادند، چگونه امتش را مجبور به پیروی از سنتش می کند در حالیکه شناختی نسبت به درست از نادرستش و صحیح از سقیمش ندارند.

آخرش این وری یا اون وری؟

آخرش این وری یا اون وری؟ اصلا ما با این وری و اون وری بزرگ شده ایم! نمی شود که نباشد که، از خردسالی با بازی مهیج گل یا پوچ شروع می کنیم، در کودکی و نوجوانی تبدیل به آبی و قرمز می شود، در سن تکلیف به خوب و بد و خیر و شر، و باز هم تر که گذشت می رسد به سیاست که یا خدای کرده به نظام و ضد نظام می رسد و یا خدای نکرده به جناح بازی...

باز هم جوابمان را نگرفتیم. این وری یا اون وری؟ کدام ور بیشتر است؟ البته بیشتر بودن جمعیت برای ما که در مکتب قرآن و اهل بیت بزرگ شده ایم معیار نیست، به سلامتی امام اول خودمان است که گفته است: در طریق هدایت از کمى پویندگانش وحشت نکنید و خدای خودمان است که در کتابش بارها گفته است: و اکثرهم لا یعقلون...

ولی خوب، با توجه به این که این ایران کوچولو موچولوی خودمان همه ی دنیا محسوب نمی شود، و اگر حتی همه ی مردمش یک رنگ و یک نواخت، یک حزب و یک جناح باشند، باز هم نسبت به کل دنیا در اقلیت اند، و با توجه به اصول انسان اصالتی (ترجمه فارسی: انسان بهتر از همه خیر و صلاح خودش را تشخیص می دهد و نیازی به خدا برای تعیین تکلیف ندارد و معیار درستی یا نادرستی یک چیز این است که جمعیت بیشتر به کدام رای بدهند. تر جمه ی لاتین: دموکراسی)دوباره مشغول سوال خودمان می شویم. این وری یا اون وری؟!

برای پاسخ دادن به این سوال چندین راه وجود دارد. ولی ما باتوجه به خوی دانشجوییمان، که متاسفانه بیشتر از اینکه مطابق دانشگاه سراسری با سوالات تشریحی خو گرفته باشد، شبیه دانشگاه پیام نور به سوالات تستی و چهار گزینه ای علاقه دارد، احتمالات مختلف را به صورت چند گزینه ای طبقه بندی می کنیم!

شاهد اول: چهل میلیون رای. کل جمعیت ایران هفتاد میلیون. دیگر از اینکه آن سی میلیون دیگر چندین درصد توی سن رای دادن هم نبوده اند نپرس.

شاهد دوم: از آن چهل میلیون، سی میلیون همان موقع هم این وری بودند.

شاهد سوم: روز نه دی، بیشتر آن یازده میلیون هم نشان دادند که این وری اند.

شاهد چهارم: نچ! آخرش هم هر کار که می کنی انگار صدای اون وری ها بیشتر به گوش می رسد! پس چند حالت می تواند وجود داشته باشد:

الف)اون وری ها بیشترند. منتها یکی موقع رای دادن، و دیگری موقع سرشماری عمومی قایم شده بودند!

ب) اون وری ها بیشتر نیستند، ولی بیشتر حرف می زنند!

ج) اون وری ها بیشتر هم حرف نمی زنند، خدادادی صدایشان بلندتر است!

د) اون وری ها صدایشان هم بلند تر نیست، فقط بلندگوها و تریبون های بیشتر و گسترده تر و قوی تری در اختیار دارند!

شما چه فکر می کنید؟!!!

قول من لا یطاع

قاتلکمُ الله! لقد ملاءتم قلبی قیحاً... و افسدتم علیَّ راءیی بالعصیان و الخذلان، حتی قالت قریش: "انَّ ابن ابی طالبٍ رجلٌ شجاعٌ، و لکن لا علم لهُ بالحرب!" لله ابوهُم! و هل احدٌ منهم اشدّ لها مِرساً، و اقدمُ فیها مقاماً منّی؟! لقد نهضتُ فیها و ما بلغتُ العشرین، و ها انا قد ذرّفتُ علی السّتَّین، و لکن لا راءیَ لمن لا یُطاع.

ترجمه ی فارسی شما را گمراه خواهد کرد. سعی کنید همین لغت عربی را بفهمید. و این هم راهنما:

قیح: چرک و زخم

لله ابوهم: پدر آمرزیدگان

مراس: ورزیدگی و کوشش

ذرّفتُ: افزودم

جمله ی آخر متن مجملیست جهت خوانش حدیث مفصل...

دلیل پیشرفت علمی ژاپن

    روزی از دلایل پیشرفت و تحول بسیار سریع کشور ژاپن از من سوال شد. ژاپن کشوری است که الان از بزرگترین کشورهای صنعتی به حساب می آید در حالیکه کمتر از یک قرن قبل جزو کشورهای عقب مانده بود. در جواب گفتم که دلیل اصلی این پیشرفت علمی و تکنیکی سریع در روش های تربیتی آنان نهفته است. در کشور ژاپن جز مربی و معلم ژاپنی کسی کودک ژاپنی تربیت نمی کند و آموزش نمی دهد. به طور کلی، در آنجا گرفتن شغل معلمی برای خارجی ها ممنوع است. اگر علم و تکنیکی وجود داشته باشد که ژاپنی ها به آن نیاز داشته باشند و در ژاپن نباشد، ژاپنی رشد یافته و سازنده برای اندوختنش سفر می کند. بعد بر می گردد و آن را به مردم کشورش آموزش می دهد. و این امری منطقی است.

   اگر ما زمین های استعمار شده ی کشورمان را آزاد کنیم جز هم وطن کسی مالک و صاحب آن نمی شود و کسی جز او در آن خدمت نمی کند. پس چگونه ذهن و خرد فرزندانمان را در اختیار بیگانگان قرار دهیم-که اهمیتش از زمین کشاورزی بیشتر است- تا بیگانه هر کار خواست با آن ذهن و عقل انجام دهد؟! در صورتی که فرزندان ما امید ما برای بدست آوردن آینده ی بهتر علمی و تکنیکی هستند. و سپردن آنها به بیگانه، مخصوصا استعمارگران گذشته بزرگترین فاجعه برای کشورهایی است که بدون هیچ گونه پیشرفت علمی و تکنیکی دگرگون شده اند.

   اکنون به ناچار باید در سرزمین های اسلامی تصفیه ی مربی ها و معلمان انجام شود و اگر به تعداد کافی معلم برای همه ی رتبه ها و رشته ها نداشته باشیم، در جمع کثیر دانشجویانی که علم آلوده و ناصالح را فرا می گیرند نیز هیچ خیری نخواهد بود. این جوانان محصل بهترین نهال آینده هستند و ما شکوفایی و پیشرفت علمی آنان را می خواهیم. مانند همان پیشرفتی که در قرون اولیه اسلامی داشتیم. لذا علم سالم کم بهتر از علم زیاد مسموم است.


منبع:

مجله توحید(عربی زبان)، جمادی الاخر1406هجری/1986میلادی، شماره بیستم، سازمان تبلیغات اسلامی

قسمتی از ترجمه ی مقاله ی دکتر بشیر ترکی

من امام خمینی رو قبول دارم ولی...

"من امام خمینی رو قبول دارم ولی خامنه ای رو نه"

پنج تا خواهر و برادر. بزرگمان شاید دوازده سالش بود. نمی دانم از توی مدرسه یاد گرفته بود یا کوچه، مدت ها این جمله ورد زبانش شده بود. ما که از او هم بچه تر بودیم، مثل او دوست داشتیم ژست روشنفکرانه بگیریم و حرف های روشنفکرانه بزنیم. برای همین ما هم یاد گرفته بودیم و هرجا که می رفتیم همین جمله را می گفتیم.

دیشب کتاب "13 روز مانده به انتخابات" را می خواندم و یاد آن دوران افتادم. هر چه فکر کردم یادم نیامد عکس العمل پدر و مادر ولایتی مان در برابر آن حرف ما چه بود. برای همین با مادرم تماس گرفتم. او چیزی از آن قضیه یادش نمی آمد. ولی گفت که از همان موقع که امام زنده بود هم چیزهای مشابهی می گفتند، مثلا اینکه امام آدم خوبی است ولی دور و بری هایش بدند! و البته بعضی منظورشان از بد بودن دور و بری های امام دیندارترها بود و بعضی هم دین ندار تر ها... و گفت که علت اینکه همه جور آدمی دور امام یافت می شد این بود که امام از شیوه ی امام علی(ع) پیروی می کرد. و از امام علی(ع) داستانی گفت که شاید شما هم مثل من قبل از این نشنیده باشید:

بعد از جنگ نهروان (همان جنگی که با خوارج داشتند) بین امام و یکی از افسران سپاهشان گفتگویی در گرفت در مورد اینکه هر کدام چند نفر از خوارج را به قتل رسانده اند. تعداد کشته شده ها توسط آن دو با هم مساوی بود، در حالیکه امیرالمومنین(ع) توانایی و قدرتش برای مقابله با دشمنان از همه ی افراد سپاهش بیشتر بود. امام(ع) دلیل این کم کشتن را چنین بیان فرمودند: من با هرکس روبرو می شدم در نسل آینده اش نظر می کردم، اگر در میان هفتاد نسل فرزندان او یک مسلمان شیعه می یافتم او را نمی کشتم. (من از مادر نقل به مضمون کردم، و مادر از استادش. شما هم دریافت را به مضمون بگیرید!)

درخت و جامعه ی اسلامی

   درخت چیست؟ چطور کار می کند؟ و از چه تشکیل می شود؟

   جامعه ی اسلامی شبیه است به همان درخت و ولایت حکم تنه ی درخت را دارد. تا وقتی که تنه هست هر چند تا از شاخه ها و یا حتی ساقه ها فاسد بشوند و یا از بین بروند به جایش شاخه های جدیدی رشد می کند. هر چند که این ها روی سرعت رشد درخت تاثیر دارهد ولی غیر از تنه و ساقه و شاخه درخت اجزای دیگری هم دارد (برگ و گل و میوه و ریشه و...) و جامعه ی اسلامی هم همه ی این بخش ها را دارد! گفتیم که تنه ی درخت (که یک دانه هم بیشتر نیست) ولایت است، یعنی امام. ساقه های درخت که ممکن است بین دو تا ده تا باشند یاران خاص امام اند که پست های مهم اجتماعی و دینی را به عهده دارند، مثل رهبر جامعه و یا مراجع تقلید. شاخه ها می توانند علما و دانشمندان باشند. برگ ها می توانند نهادها و سازمان ها باشند. و انسان ها بسته به خدمتی که در این نهادها انجام می دهند هر کدام قسمتی از کار برگ را انجام می دهند، یکی آوند است و آب و مواد غذایی را به دیگران می رساند، یکی کلروفیل است و نور را می گیرد و با آب و مواد غذایی ترکیب می کند و غذاسازی می کند. عده ای نقش پوسته ی کوتیکول محافظ برگ را به عهده دارند و از ورود گرد و خاک به سازمان جلوگیری می کنند. و خلاصه همینطور پست ها و وظایف مختلف است که در هر سازمان انجام می شود.

   ولی شباهت درخت و جامعه ی اسلامی خیلی عمیق تر و جالبت تر و عبرت آموز تر از این هاست. در درخت، هر قسمت که کارش را درست انجام ندهد اولین جایی که از بین می رود خودش است. ولی قسمت قبل از آن، که وظیفه ی رساندن مواد غذایی به او را بر عهده دارد به سرعت جانشینی برای آن قسمت می تراشد تا کار لنگ نماند. اگر آوند نازکی از بین رود در میان کلروفیل های اطراف آب و مواد غذایی مسیری می گشاید و در مدت کوتاهی آن مسیر به آوندی جدید تبدیل می شود. اگر آوند ضخیمی از بین رود نزدیک ترین آوند نازک آن اطراف کار آن را به عهده می گیرد و پس از اندکی سخت کوشی "و بار بیش از اندازه ی معمول برداشتن" ضخیم می شود و به آوندی ضخیم تبدیل می شود. اگر برگی از بین رود، و یا حتی فقط ضعیف شود، جوانه ی زیر آن شروع به رشد کردن می کند و به سرعت به جای یک برگ، یک شاخه می نشیند! اگر شاخه ای بشکند شاخه ها و جوانه های اطراف با قدرت بیشتر کار می کنند و به سرعت جای آن را می گیرند. اگر ساقه ای قطع شود هم همینطور!

   اما اگر... اگر تنه ی اصلی قطع شود چه می شود؟...

   چه می شود؟ دو حالت دارد. یا در قسمت باقی مانده جوانه یا جوشی وجود دارد و یا ندارد. اگر وجود داشت، جوانه با سرعت حیرت انگیزی رشد می کند. البته چندین سال طول می کشد تا به بزرگی درختی که قطع شد برسد، ولی همواره اثر قطع شدگی را با خود به خاطر خواهد داشت... اگر آن جوانه یا جوش وجود نداشته باشد...حیات درخت کاملا از بیت می رود تا باقی مانده اش نیز لانه ی موش ها و حشرات صحرایی شود...

   نگفتیم که به سر نیمه ی جدا شده ی درخت چه می آید! چه می آید؟ برگ ها و قسمت های ضعیف به سرعت خشک می شوند. قسمت های قوی تر مقاومت می کنند ولی پس از مدتی آنها نیز می میرند...البته در این مرحله هم اگر شاخه ی جوانه داری (قلمه) جداگانه کاشته شود ممکن است ریشه بزند و زندگی جدیدی آغاز کند، ولی مشروط به آنکه شاخه با "اجتهاد" در زمین ریشه زند و جوانه با "اقتدا" به ساقه برگ در آورد و در غذاسازی و حفظ حیات ساقه را یاری کند. یعنی باز هم حتی در کوچکترین درخت ها زندگی بدون ولایت ممکن نیست.

   البته همین تمثیل هنوز از نکات جالب خالی نشده است. شما اگر شاخه ی برگ داری را بکارید احتمال بیشتر خشک می شود در حالیکه در شاخه هایی که برگ ندارند و فقط جوانه دارند اینطور نیست! فکر می کنید چرا؟ برگ اگر دچار قحطی آب و مواد غذایی شود، پیش از آنکه خودش بمیرد شیره ی جان ساقه را می مکد، و سرانجام در اثر مرگ ساقه خودش هم می میرد، در حالیکه جوانه اگر با قحطی مواجه شود صبر می کند تا سختی برطرف شود. جوانه برای رشد کردن منتظر فرمان "رهبر" می ماند...

   قرار شده بود همه ی اجزای درخت و جامعه ی اسلامی را بررسی کنیم! اینطور نیست؟! فکر می کنید ریشه ها چه نقشی در جامعه ی اسلامی دارند؟ ریشه ها فرامین الهی هستند که به واسطه ی امام به ما می رسند.

   میوه ها محصول درخت جامعه هستند، که اگر درختی میوه اش را بدهد نشان دهنده ی این است که تمام اجزایش به خوبی و با هماهنگی یکدیگر کار می کند، و اگر این میوه برسد تکثیر این نوع جامعه چه آسان خواهد بود...

   و نکته ی دیگر آنکه همان سلسله مراتبی که در درخت وجود دارد در جامعه ی اسلامی نیز هست. تنه ی درخت از سویی با ریشه ها در ارتباط است و از سویی دیگر با چند ساقه. ساقه ها از سویی با تنه ارتباط دارند و از سوی دیگر با چندین شاخه. و شاخه ها از سویی با یک ساقه در ارتباط اند و از سوی دیگر با چند برگ. و برگ ها با وجود اینکه در یک نقطه به شاخه ای متصل اند خود مجموعه ای از آوندها و سبزینه ها و... هستند که با حفظ مراتب در کنار هم کار می کنند. نه هیچ برگی مستقیما به ریشه متصل است و نه حتی به تنه و یا ساقه! نیاز برگ ها به تولیدات ریشه ای باید از زبان تنه و سپس ساقه و سپس شاخه عبور کند تا برای برگ ها قابل درک شود... همه ی این مراتب در درخت، که تنها یکی از مخلوقات خداست وجود دارد که اگر درست اجرا نشود درخت را به تباهی می کشاند. پس چه می شود گفت درباره ی جامعه ی اسلامی، که اگر پیچیده تر از یک درخت نباشد ساده تر از آن هم نیست؟!

البته درباره ی شباهت های درخت و جامعه در روایات هم شباهت هایی وجود دارد. در روایت است که اگر کار درست را شما انجام ندهید کس دیگری انجام می دهد، این مانند همان تشبیه رشد جوانه درصورت کم کاری برگ است که گفتیم. ونیز یادم آمد خواب پریشان حضرت زینب(س) را، که پیمبر را به صورت تنه ی درخت و مادر و پدر و برادرهای بزرگوارش را بصورت ساقه های کوچک و بزرگ آن تنه دیده بود. و باز هم تمثیل هایی است از خود حضرت امیر(ع)، که خودشان را به درختی تشبیه کرده بودند که چون در کویر و در سختی و با محرومیت زندگی می کند چوبش سخت تر و مقاوم تر است. و غیر از اینها هم روایاتی وجود دارد.


پ.ن:

عید سعید فطر بر همگان مبارک!


امیال ما

هر کس به هر کاری علاقه داشته باشد و آن کار را انجام ندهد علاقه اش کم می شود

و هر کس به کاری علاقه داشته باشد و آن را زیاد انجام بدهد علاقه اش بیشتر می شود.

شاهد مادی این حرف خوردن است! کسی که زیاد معده اش را پر کند معده اش بزرگتر می شود و می تواند بیشتر بخورد، در نتیجه اشتهایش هم بیشتر خواهد شد. در حالیکه همین شخص اگر با میلش به خوردن مبارزه کند و آن را ندیده بگیرد  و کم بخورد پس از مدتی  دوباره معده اش کوچک می شود و به راستی هم میل و اشتهایش برای خوردن کم می شود.

همین مصداق در خوابیدن هم وجود دارد. البته این شاید باورش کمی سخت تر باشد، خودم را مثال می زنم! من در طول ترم تحصیلی در شبانه روز شش تا هفت ساعت می خوابم و بیشتر از این خوابم هم نمی آید. در حالیکه الان که تابستان است در شبانه روز نه ساعت می خوابم و اگر کمتر بخوابم احساس می کنم خوابم می آید! و برزخ این دو حالت زمستانی و تابستانی من مگر چیست، جز اینکه چند روزی کمتر از آنچه میل دارم بخوابم تا عادت کنم و برعکس؟!

این همه گفتیم تا این فرمول را تعمیم بدهیم به بقیه ی امیال انسانی، یعنی هر میلی! مثلا درس خواندن! فرض می کنیم کسی را که در روز میل دارد فقط نیم ساعت درس بخواند! اگر این شخص چند روزی اصلا درس نخواند همان میل به نیم ساعت درس خواندن را هم از دست می دهد و اگر خودش را مجبور کند بیشتر درس بخواند کم کم میلش به درس خواندن بیشتر می شود، یک ساعت، یک و نیم ساعت و...!

میل بعدی حرف زدن با تلفن! یک میل دیگر تماشای تلویزیون! یک میل دیگر وبگردی! یک میل دیگر شب نشینی با دوستان! و اما میل مورد نظر من...

دوست داشتن خدا! نه، این میل دوست داشتن خدا نیست، میل به دوست داشتن خداست، دعایی که خیلی از ما ها همیشه از خدا می خواهیم، با عبارات مختلف: خداوندا قرب به خودت را نصیب من بفرما، خدایا کاری کن که عاشقت بشوم، خدایا مرا یک لحظه هم به حال خودم وامگذار، خداوندا کمکم کن همانی بشوم که تو دوست داری، خدایا لحظه هایم را با یاد خودت آباد کن و...

آیا این میل ما، ارزشش کمتر از میل های دیگر ماست که با سعی و تلاش می توانیم همه شان را کنترل کنیم؟ هر کس بیشتر به یاد خدا باشد، بیشتر برای با خدا بودن وقت بگذارد، بیشتر به این که خدا را دوست داشته باشد مایل می شود. اصلا طبیعی است که ما دوست داریم بیشتر همنشین کسانی باشیم که دوستشان داریم و اگر همنشینی داریم دوست داریم که بیشتر دوستش داشته باشیم تا بیشتر از بودن با او لذت ببریم. و اگر همان شخص همان قدر که دوست دارد با خدا مناجات کند هم نیاید و مناجات نکند... همان یک مقدار میلی را که به با خدا بودن، و دوست داشتن خدا دارد هم از دست می دهد...

 گاهی وقت ها تجهد ما برای نزدیک شدن به خدا کمتر از آن آدم شکمویی است که برای اینکه بتواند بیشتر از غذا خوردن لذت ببرد با سعی و تلاش معده اش را گشادتر می کند...

انسانیت، و دیگر هیچ

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها , افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان حدوداً 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد رو كرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده , خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش, به محض اينكه برگشت من رو شناخت ,  اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,

ديگه با هزار خواهش و تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به در و ديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.

پ.ن:

راست و دروغ این داستان را نمیدانم، یکی از دوستان به ایمیلم فرستاده بود. همین.


تقدیم به شهدای گلزار شهدای تبریز

 دسته گل ها دسته دسته می روند از یادها

آسمان خون گریه کن در مرگ طوفان زادها

 

سخت گمنامید، اما ای شقایق سیرتان

کیسه می دوزند با نام شما شیادها

 

با شما هستم که فردا کاسه ی سرهایتان

خشت می گردد برای عافیت آبادها

 

با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار

گفتم ای باران که می کوبی به طیل بادها

 

هان! بکوب اما به آن عاشق ترین عاشق بگو

زنده ای ای زنده تر از زندگی در یادها

 

مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان موج

هیچ چیز از ما نمی ماند مگر فریادها

 

علیرضا قزوه


ب.ن: یکی می گفت بارون تابستون بلاست. دیگه من چی بگم!

محمد مرسی کیست؟


خبرگزاری رسا ـ پس از اعلام نتایج رسمی از سوی کمیسیون عالی انتخابات مصر، محمد مرسی‌ نامزد اسلامگرا به عنوان رییس جمهور این کشور انتخاب شد.

محمد مرسی، نامزد حزب آزادی و عدالت شاخه سیاسی جماعت اخوان المسلمون مصر و رئیس این حزب، عضو سابق دفتر ارشاد جماعت اخوان است که طی سال‌های 2000 و 2005 نماینده پارلمان مصر نیز بود و مبارزاتی علیه رژیم سابق نیز داشت و همین موجب شده بود تا رژیم او و پسرش را تهدید به بازداشت کند.
وی متولد 5 آگوست 1951 در روستای "العدوه" در استان الشرقیه مصر است. محمد مرسی در خانواده‌ای فقیر و کشاورز به دنیا آمد و دارای سه برادر و دو خواهر است وی دارای پنج فرزند و 3 نواده است.
محمد مرسی دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی فلزات در سال 1978 از دانشگاه قاهره و دارای مدرک دکترای محافظت از موتورهای فضاپیما از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی آمریکاست که پس از فراغت از التحصیل در این دانشگاه نیز به تدریس مشغول شد.

نگاهی مرسی درباره رابطه با ایران

"محمد مرسی"، رئیس جمهور منتخب مصر درباره سیاست خارجی این کشور و نگاه آن به ایران گفت: این سیاست به برقراری رابطه با تمام کشورها از جمله کشورهای منطقه و به خصوص جمهوری اسلامی ایران استوار است.
وی تاکید می‌کند که روابط ایران و مصر در دوران حاکمیت سه دهه‌ای حسنی مبارک، رئیس مخلوع مصر دچار بحران و مشکل شد اما به اعتقاد من این روابط و به ویژه روابط دیپلماتیک و استراتژیک با ایران و تمام کشورهای اسلامی در سراسر جهان باید دوباره از سرگرفته شود.
به اعتقاد مرسی، سیاست خارجی مصر دوران مبارک سیاست بیمارگونه‌ای بوده است که برپایه تامین منافع اسرائیل و آمریکا متمرکز بوده است، به همین منظور تاکید دارد که باید در روابط خارجی و سیاست خارجی مصر پس از انقلاب به طورکلی تجدید نظر کرد.
وی احتمال اجراب سناریوی حمله نظامی به ایران و سوریه توسط آمریکا، انگلیس و اسرائیل را با توجه به شرایط حساسی که منطقه با آن مواجه است را بعید دانسته و تاکید می‌کند که ایران کشور قدرتمندی است که در برابر این اقدامات دست بسته نخواهد بود و همین موجب می‌شود تا غرب در عملی کردن این سناریو تامل بسیار داشته باشند.
مرسی با بیان اینکه خواهان روابط گسترده و متمایزی با ایران است، می‌گوید: در این راه تلاش می‌کنیم، روابط خوبی با ایران و کشورهای عرب حوزه خلیج فارس نیز داشته باشیم.

مرسی و قضیه فلسطین

"محمد مرسی " با اشاره به اینکه قضیه فلسطین، قضیه‌‌ای محوری برای رئیس جمهور آینده مصر خواهد بود، ‌تاکید کرد که در هیچ شرایطی نه به اسرائیل سفر می‌کند و نه از مقام اسرائیلی در مصر استقبال می‌کند.
از دید وی قضیه فلسطینی یکی از مهمترین قضایایی است که رئیس جمهوری آینده مصر باید بر آن تمرکز کند.

نگاه مرسی به اسرائیل

وی همچنین با سفر به سرزمین‌های اشغالی در هر شرایطی در آینده چه رئیس جمهور باشد چه نباشد، مخالفت کرد و در همین راستا تاکید می‌کند که با دعوت از هر مقام مسئول اسرائیلی به مصر به شدت مخالف است.

محمد مرسی اقدامات کنونی اسرائیل در تهدید مرزها و کشتن نظامیان مصری و تهدید مداوم مصر به جنگ را رد و تاکید کرد که ما اصلا نمی‌توانیم بپذیریم ملتی 5 میلیون نفری ملتی 95 میلیونی را تهدید کند.

وی با تاکید بر اینکه سینا خط قرمز ما در برابر هر غیر مصری است، درباره گذرگاه رفح گفت که این گذرگاه در همه وقت در برابر فلسطینیان باز خواهد بود.

مرسی و رابطه با آمریکا

نامزد اسلامگرا در انتخابات ریاست جمهوری در عرصه سیاست خارجی تاکید می‌کند که منافع ملت مصر را در نظر بگیرد و هیچ‌گاه از سیاست‌هایی تبعیت نکند که وابستگی و دنباله‌روی مصر از کشورهای بیگانه را به دنبال داشته باشد و این موضوع را به شکلی ویژه در روابط آینده مصر با آمریکا مد نظر قرار خواهد داد.

ما نیز انتخاب محمد مرسی به ریاست جمهوری مصر را به تمام مسلمین جهان، بلاخص مردم عزیز مصر تبریک میگوییم.

قابل توجه خوانندگان عزیز، این خبر کاملا سلیقه ای گزینش شده، می توانید تفصیل آن را در ادامه مطلب بخوانید.

 




ادامه نوشته

بگو مامان!

بچه که بدنیا می آید خودش گریه کردن و خندیدن بلد است. مامان و بابایش هم قربان همه ی صداها و حرکاتش می روند، منتها این خیلی فرق دارد با آن که بلاخره بچه یاد می گیرد بگوید مامان... بگوید بابا...

چقدر فرق می کند؟ فرقش این است که آن کلمات را خود مامان و بابا یادش داده اند، وقتی مامان می نشیند جلوی بچه و به او می گوید بگو مامان...دارد راه صحبت کردن با مامان را یادش می دهد. بچه یاد می گیرد که هر وقت به مامان احتیاج داشت بگوید مامان...

خدا که از مامان مهربان تر است، مگر ممکن است یادمان ندهد چه طوری باید صدایش کنیم؟ خدا که از مامان مهربان تر است، یک حرف هایی یاد ما بچه های دنیا داده است، هر وقت یاد بگیریم آن حرف ها را تکرار کنیم بیشترتر عاشقمان می شود...

خدا نشسته تو روی تو می گوید بگو «هو الله احد...» تو نمی گویی؟! واقعا که! با مامانت هم همین طوری رفتار کرده ای؟!

«قیدار» و «ازبه»

توفیق شد طی سه روز گذشته دو کتاب از رضا امیر خانی را بخوانم. «قیدار» و «ازبه». قبلا بلد بودم کتاب خلاصه کنم حالا نه! فقط می توانم بگویم کتاب قیدار از لحاظ مفهومی شباهت هایی به «بی وتن» دارد، با این تفاوت که در بی وتن اوج سلوک در بی یاوریست و در قیدار در گمنامیست. تاثیری که قیدار می تواند در خواننده ها بگذارد حساس شدن به حرام و حلالیست که وارد مال شخصی مان می شود.

حالا که فکرش را می کنم، سبک رضا امیر خانی- بر اساس چهار کتابی که از او بدست گرفته ام- چنین است: همیشه شخصیت اول داستان آدم خوبی است و می خواهد که خوب باشد، از بدی های خودش آگاه است و یا آگاه می شود. شخصیت دیگری هم در داستان هست که راهنمای خوبی برای اوست، خیلی فهمیده است و قبلا طریق سلوک را گذرانده است. در بی وتن اوست که به ارمیا می آموزد که بی یاوری را بدست بیاورد و در قیدار هم اوست که به قیدار می آموزد گمنامی را بجوید. کتاب «من او»، راستش را بخواهید اولین کتابی بود که از رضا امیر خانی بدست گرفتم. و چیز چندانی از سر و تهش سر در نیاوردم. تقریبا یک دور کامل آنرا خوانده ام ولی هنوز که هنوز است چیزی نفهمیده ام. اما می دانم در آن کتاب هم شخصیتی به نام درویش علی وجود داشت که چنین راهنمایی هایی می داد.

کتاب از به نامه نگاری هاییست که میان چند خلبان دوران جنگ تحمیلی و چند نفر دیگر صورت می گیرد. کتاب قطوری نیست، ولی بسیار جذاب و عبرت آموز و پر از شوخی های دوران جبهه - البته از نوع خلبانی اش!- است و کلی از اصطلاحات خلبانی را هم یاد خواننده می دهد! داستان کتاب از این قرار است که یکی از خلبانان شجاع و بسیار خوش سابقه ی جبهه به دلیل جانبازی در جنگ تحمیلی- و از دست دادن دو پا- دیگر اجازه ی پرواز ندارد. او توی خانه افتاده و شدیدا دلتنگ پرواز است. پیوسته به سازمان های مربوطه نامه می نویسد و درخواست اجازه ی پرواز می کند، ولی سازمان های مربوطه نه تنها به او اجازه ی پرواز نمی دهند بلکه مسخره اش می کنند و متهم به بی عقلی اش هم می کنند. خلاصه ته داستان هم این می شود که یکی از دوستان بسیار شوخ طبع و قانون گریز این خلبان، که حالا برای هواپیماهای مسافربری خلبانی می کند، او را به عنوان مسافر با خود به هوا می برد و بعد، به همراه کمک خلبانش بازی هایی در می آورند که آره ما حالمون خرابه و اینا، بعد از بلندگو اعلام می کنند که وضعیت اورژانسیه و آیا بین مسافرا کسی هست که درجه خلبانی داشته باشه؟ تمام مسافرها پزشک بودند و هیچ کس نداشت بجز همان دوستش! بلاخره او را بدون پا می نشانند پشت صندلی خلبانی و او با موفقیت پرواز را هدایت می کند و توی مقصد می نشاند زمین.

آخرش هم خیلی قشنگ است، خبرنگاران می ریزند دورش و با او مصاحبه می کنند که چطور بدون پا هواپیما را نشانده، و او حرف خیلی قشنگی می زند: من قبلا هواپیما را بدون دم زمین نشاندم و با کسی مصاحبه نکردم، بدون نصف بال نشاندم و با کسی مصاحبه نکردم، بدون موتور نشاندم و با کسی مصاحبه نکردم اما حالا با شما مصاحبه می کنم که به ... و ... و ... بفهمانم که... اصلا هیچی ولش کن!

اللللبتتته، یک جمله ی خیییلی عبرت آموز این داستان هم آنجاست که میان دو خلبان روی نقشه ی جنگی ای که هیچ گداری در آن نیست بحث است. طبق قوانین بین المللی به خاطر بغرنج و نشدنی بودن آن نقشه عملیات مورد نظر اصلا باید لغو بشود. در حالیکه سرهنگ مشکات (همان خلبان جانباز قصه ی ما) می گوید که «این قوانین برای ما نیست». حداقل نیمی از عبرت های این داستان در همین یک جمله است!

هوممم! معمولا آدما موقع تبلیغ یک کتاب همه شو تا آخر تعریف نمی کنند! هر کتابی که می خوانم (اگر مال خودم باشد) صفحه ی اولش نظرم را راجع به داستانش می نویسم. اول کتاب ازبه نوشته ام:«خوشحالم که خریدمش. ولی اگه قبلش از جای دیگه ای خونده بودم باز هم می خریدمش!»

این همه راجع به ازبه نوشتم قیدار هیچی! احساس می کنم در حق قیدار کم لطفی کرده ام. دوستان آن هم خیلی عالیست، منتها ، بذا حساب کنم... خوندن ازبه حدود چهار ساعت طول کشید در حالیکه قیدار حدود ده ساعت! حالا می تونید به تناسب وقتتون انتخاب کنید!

کار کلمات

روشن دل: کسی که چشم هایش کور است.

زنده یاد: کسی که مرده است.

جوان دل: کسی که پیر است.

روشن فکر: ؟؟؟

ارتش سایبر ایران

آمریکا از ازتش سایبر ایران احساس خطر کرده! زیاد با تاکسی جایی نمی روم ولی چند روز پیش همان چند دقیقه ای که سوار تاکسی بودم رادیو روشن بود و این خبر را می داد.

از حال ما اگر می پرسی، گردن افراشته و سینه سپر کر کرده ایم که بله! به سلامتی ما هم توی آن دنیای مجاز از پلکندگان بوده ایم!

اما چند قدم که جلوتر برویم و از کالبد مادی بگذریم، می بینی که در خود فرو رفته و پارچه ی سیاهی بر روی خود انداخته ایم و زانوی ماتم به بغل داریم که ای وای!!! این کار شدنی بود و ما انجامش ندادیم! در مملکت ما کسانی هست که این کار را به این خوبی انجام داده اند که این حس را در دشمن ایجاد کرده اند و ما نبوده ایم!!!

خدایا آنچنانمان کن که دوستانت به یاد ما دل آرام دارند و دشمنانت از خشم خواب ندارند و قرارمان ده بهتر و موثرتر از آنچه این دو گروه می اندیشند...

خیال من مادر

   یکی از امامان معصوم ما گفته است که هرکسی می تواند مادر ما را "مادر" صدا بزند. مادر! صدایت می زنم و گوش کن. امروز حاج آقایی که سخنرانی می کرد خیلی حرف های قشنگی درباره ی نوع بچه تربیت کردن تو می زد. مادر! آنها به تو مادر می گفتند و من هم می گویم. آنها قربان صدقه ی تو می رفتند و من هم می روم! مبادا میان من و فرزندانت تبعیض قائل شوی! مرا هم مثل بچه های خودت تربیت کن. باش؟!

البته شاید هم نشود... من بچه ی تو و علی نیستم. من نوه ی رسول خدا نیستم. من برادرانی چون حسن و حسین و خواهری مثل زینب ندارم. من این همه همراه خوب و یکدل برای خوب بودن ندارم. تازه من حتی امام زمان خودم را نمی بینم و صدایش را نمی شنوم... من دورم... خیلی... از همه تان... مادر دلم گرفت... ولی مادر من از شما یک چیز دارم، و آن هم خیالتان است. وااای خدای من! چند روز دیگر که روز شهادتت بیاید و برود همین خیالت را هم از دست می دهم ای واااای! مادر می گریم، نه برای تو که از زندانت آزاد شده ای و به بهشت ابد رسیده ای، برای خودم می گریم که به زودی از این که هستم هم ندارتر و بی چیز تر می شوم و خیالت را از دست می دهم...آه... ای وای بر من... مادر جلویشان را بگیر! نگذار خیالت را از من بگیرند... نگذار... نگذار...

سرباز قهرمان

   مثل یک سرباز قهرمان، بلبل خرمایی را کنار خاکریز دفن کردیم... پرنده را که پیدا کردم، شدم فالگیر گروهان. فالگیری را از کریم زال یاد گرفته بودم که توی آرامگاه حافظ با مرغ عشق زرد و آبی اش، فال حافظ می گرفت. ابتدا غزل های حافظ را دست نویس روی کاغذ نوشتم و داخل قوطی جا دادم. پرنده را تا حدی گرسنه نگه می داشتم. قوطی را جلو او می گرفتم. تا نوک به کاغذ ها بزند و کاغذی بیرون بکشد، بعد دانه ی دژگالی انعام می گرفت.

   جای پرنده بیشتر روی شانه و سرم بود! مرخصی که رفتم، غزل های چاپی خریدم و با جعبه ی کوچک فال برگشتم. همه به پرنده خو گرفته بودند و برایش غذا و دانه می آوردند. تا صبح آن روز که فال نگهبان شب قبل را می گرفتم. نگهبان می گفت:

   « دیشب یه خبری بود! پاسبخش می گفت، نیروهای دشمن خودشون رو رسوندن به خاکریز!»

   بالاخره حوصله ی فرمانده ی دسته سر رفت و گفت:

   « جای رمالی، برو کلمن رو آب کن!»

   خاکریز زیر آتش دشمن بود. خندیدم و گفتم:

   « یه تفالی به حافظ بزنم، ببینم درسته تو این آتیش سنگین برم یا نه!»

   ـ برو آب بیار فالگیر! بلبل خرمایی را که زمین گذاشتم، دوباره برگشت روی شانه ام. کلمن آب را برداشتم و بیرون رفتم. زیر آتش خمپاره، خودم را به منبع آب رساندم که بین گونی های شنی استتار شده بود. نشستم و کلمن را زیر شیر منبع گرفتم. کلمن که پُر شد، خمپاره پشت خاکریز زمین خورد. به خود که آمدم، مقداری آب جلو چاله ی سیمانی منبع، جمع شده بود. چند قدم که دور شدم، بلبل خرمایی از روی شانه ام پرید و خودش را رساند به چاله ی آب. نوک زد و آب خورد. به فاصله ی کوتاهی خمپاره ی بعدی زمین خورد. خیز زدم روی زمین و چشم انداختم به آب خوردن بلبل خرمایی. دود و خاک که نشست. بلند شدم. خودم را تکاندم. قدم برداشتم تا بلبل خرمایی را روی دوش بگذارم که پرنده جلو چشمم مثل تکه سنگی، افتاد روی زمین. متعجب کلمن را زمین گذاشتم. پرنده را کف دست گذاشتم، انگار که سم خورده باشد، تنش خشک شده بود. سر منبع آب را برداشتم. آب شفافیت همیشگی را نداشت و روی آن کف بسته بود! بی اختیار یاد حرف های نگهبان دیشب افتادم. « دیشب یه خبری بوده...دشمن خودش رو رسونده به خاکریز...» به جنازه ی بلبل خرمایی خیره شدم که بعد از این اتفاق سرباز قهرمان شد.


نویسنده: اکبر صحرایی

رفتنی هستیم

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برای همه جوونا  آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو
قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

منبع:بویرنیوز

سال مبارکی!

سال ۹۱، سال تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی بر همه مان مبارک باد!

پ.ن:

۱- امام خامنه ای نفس منه!

۲- تکلیف میوه های وارداتی شب عید چه خواهد شد؟!!

۳- دیگر چه کسی می تواند با مصرف محصولات خارجی پز بدهد؟ شلوارم اصل ترکیه است! کیفم چرم آمریکاست و...!!!


پ.ن.تر!:

بعضی ها چه آهی که از ته دل نکشیدند! نمونه ی خفیفش همان مجری هایکلاس تلویزیون!

کامیون حمل زباله

  

   روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. راننده تاکسی من محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد!

   راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بیرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
 

   با تعجب از او پرسیدم: ((چرا شما این رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برایتان توضیح میدهم:

   قانون کامیون حمل زباله:
   او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.

   به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.

   آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان  پخش کنید.

   حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.

   زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف  از خواب برخیزید، از این رو..... افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.


پ.ن:این نوشته را از جایی برداشته ام که متاسفانه آدرسش خاطرم نیست. به بزرگی خودتان ببخشید!

خودت

    تو یک ساله شدی(۵ اسفند) و من اصلا ندانستم که تولدت را به تو تبریک بگویم یا این که مودبانه سکوت کنم تا یک وقت تولدت را به خودم تسلیت نگویم! تو خیری یا شر؟ یادم است نیت اولیه ی تولد تو خیر بوده، و حالا هر چه حساب می کنم نمی توانم جمع بزنم تا به حال آثار تو بیشتر خیر بوده یا شر... در درون من چه اتفاقی افتاده؟ تو چه کار کرده ای؟ در این که علمم از اول که تو را راه انداختم بیشتر شده شکی نیست... دوستان خوبی هم به من معرفی کردی و به موجب تو توانستم بهتر در جریان اتفاقات روز دنیا قرار بگیرم... ولی تو خلوص مرا از بین برده ای! اصلا نمی دانم، این ناخالصی را بگذارم به حساب خاصیت تو یا بی ظرفیتی خودم؟ چطور رفع می شود؟ با کنار گذاشتن تو یا عملیاتی بسیار سخت و طاقت فرسا در درون خودم؟ البته این که راه دوم حتما لازم است شکی نیست، ولی آیا کنار گذاشتن تو هم به این کار کمک می کند یا نه... نمی دانم... شاید...

   یکی از دعاهایم همیشه این بود که خداوند مرا در صف سربازان واقعی امام زمانم بپذیرد... و چه سربازی؟ سربازی بی بصیرت و ضعیف و ترسو... یا صاحب الزمان... برای سربازی ات نام نوشتم، و بعد فکر کردم که باقی اش تو باید مرا با معجزه ببری... راستی الان کجایی؟ آیا کنار مزار جدت امام حسین (ع) مشغول زاری برای این مردم هستی، و یا در کلبه ی حقیرانه ای در محله ی فقیرنشینی مشغول تدریس به چند جوان تشنه ی معرفت هستی، یا این که حتی با نامی جعلی استاد دانشگاه شده ای و در کدام نقطه ی دنیا و حتی ایران تدریس عده ای دانشجوی بسیار خوش شانس را به عهده گرفته ای، و یا در حال دعا برای امتت و رفع بلایا از آنها هستی، یا این که در حال رفع حاجت یک مسیحی هستی که خالصانه سلامتی فرزندش را از مسیح خواسته... یا شاید هم الان داری در کوچه های شهر ما قدم می زنی و کاغذهای تبلیغاتی انتخابات را از روی زمین جمع می کنی چون آن رفتگر امروز بیمار است و نمی تواند آنجا را تمیز کند... و شاید هم در حال سان دیدن از سربازانت در دنیای مجازی هستی و به این جا که می رسی سری با تاسف تکان می دهی و نخوانده رد می کنی...

   نه اصلا ولش کن... به قول یک کتاب آقا بیا، ولی امروز نه، امروز ما سرمان شلوغ است! بله! الان یادم آمد که امروز جمعه است... آقا اگر امروز بیایی آرای مردم را می شمارند یا نه؟! آقا نماینده های مجلس چهارصد و خرده ای نفرند که توسط مردمی که نماینده ی هفتاد میلیون نفرند انتخاب می شوند، و همه ی این ها و باقی مردم دنیا که بیش از شش میلیارد جمعیت اند و حتی بعضی از آنهایی که قبلا جام حیات را سرکشیده اند روی هم آن ۳۱۳نفری نمی شوند که تو لازم داری... برای این همه مصیبت که تو داری تحمل می کنی متاسف نیستم و از این بابت متاسفم. از گناه ها و اشتباهاتم شرمنده نیستم و از این بابت شرمنده ام. ادعا می کردم که می خواهم سرباز حقیقی تو باشم، نشدم، و در خواسته ام هم به تردید افتادم... تقصیر تو نیست که کسانی که از تو پیروی نمی کنند ادعا می کنند پیرو تو اند... یکی از مهمترین راه های شناخت افراد شناخت پیروانشان است... اصلا یکی از کاندیدهایی که امروز بهش رای دادم برای این بود که استاد دانشگاه بود و دانشجویانش دوستش داشتند... بله، پس اصلا عجیب نیست که تو را نپسندند، مادامی که ما را یاوران و طرفداران تو «خیال می کنند»...