درک ضرورت چادر، پس از ده سال

   از همان اول چادری بوده ام. یعنی از سال های آخر دبستان تا به حال. خانواده ام مذهبی بودند و البته آن موقع تمام فامیل و در و همسایه مان چنین بودند. یادم هست که من و خواهرم تا قبل از اینکه برایمان چادر مشکی تهیه کنند تا مدتها با چادر نماز بیرون می رفتیم. چادر نماز را هم یادم است که از سال اول دبستان(حداقل) داشتم و چونکه چادر سر کردن بلد نبودم مادرم در محل چانه ی چادرم دو نوار پارچه ای دوخته بود که باید زیر چانه ام گره می خورد، و من همیشه به خاطر آنها و به خاطر اینکه چادرم مثل مال بقیه نبود خجالت می کشیدم و دوست داشتم چادرم مثل مال خواهرم کش داشته باشد که البته طرز استفاده از آن را هم بلد نبودم! با این وجود این مسائل باعث نمی شد آن چادر را نزنم. هنوز طرح اولین چادر نمازم را به خاطر دارم، گل های ریز آبی با وسط های سبز و نقطه های نارنجی در اطراف آنها! آن هم بچه گانه ترین طرحی بود که خودم احساس می کردم به عمرم دیده ام و آن را هم دوست نداشتم. حالا که فکرش را می کنم می بینم از همان اول همیشه چیزهای خواهرم را بیشتر دوست داشته ام!!!

   خدا را شکر می کنم که مادرم از همان اول که بستن چادر و روسری را به ما یاد می داد به ما فهماند که این ها برای حفظ حجاب است، و ما الان هم برای بستن روسری بدون رعایت حجاب کامل هیچ معنایی قائل نیستیم. نکته ی جالبی که در زندگی ما وجود دارد چادری شدن ما نیست، بلکه چادری نشدن دخترخاله ی ماست! دخترخاله ی ما مثل خواهر سوم ما بود. نمی توانم بگویم چقدر با هم صمیمی بودیم...با هم مسجد می رفتیم، با هم بازی می کردیم، با هم شعر می گفتیم، با هم داستان می ساختیم، با هم درد دل می کردیم، از تمام رازهای همدیگر آگاه بودیم، نصف اوقات او خانه ی ما بود و نصفه ی دیگر اوقات ما خانه ی آنها! و در آن عالم بچگی چقدر زیبا بود، هرگز غیبت کسی را نمی کردیم!!! هر سه مان چادری بودیم و خدایا... چه شد که او از ما جدا شد؟ مادرم بزرگترین اختلاف تربیتی ما را در یک چیز می بیند... و آن اینکه خودش هرگز لباس های نامناسب به ما نپوشانده، و حیای فطری ما را از همان کودکی سالم باقی گذاشته، در حالیکه خاله ام هر لباسی تن دخترش کرده، و او الان با معضلی به نام کمبود حیا روبروست...

بگذریم. ما قبل از اینکه چادر مشکی داشته باشیم چادر سرکرده ایم. البته الان که فکرش را می کنم در شهر ما کاملا رایج بود- و هنوز هم هست- که دختر بچه ها تا قبل از یک سنی چادر مشکی نداشته باشند و با چادر نماز بیایند بیرون. اولین بار که چادر مشکی سر کردم را خوب یادم... منتظرید چه بگویم؟ خوب نیست! فقط می دانم به من حس خانم شدن داد. راستش را بخواهید هنوز هم آن حس تغییر نکرده.

چادر را دوست داشتم ولی ضرورت خاصی برای برتری آن بر سایر حجاب های کامل حس نمی کردم، تا این که رفتم به دانشگاهی، در غیر شهر خودمان. جاییکه دخترهایی چادری آمدند و چادر را زمین گذاشتند، تازه به ضرورت چادر پی بردم. می خواهم وقتی که با مردی صحبت می کنم دلم قرص باشد که نگاهش از صورتم جلوتر نخواهد رفت. هیچ کس نباید فراموش کند که من پیش از آنکه یک زن باشم، یک انسانم.


جهت شرکت در فراخوان وبلاگی من و چادرم :"چی شد چادری شدم؟"

 

باید فرهنگ انتخابات در کشور اصلاح شود

محمدحسن قدیری ابیانه در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس، با اشاره به هشدار رهبر معظم انقلاب به نمایندگان و نامزدهای انتخابات مجلس مبنی بر پرهیز از نزدیک شدن به کانون‌های ثروت و قدرت اظهار داشت: نمایندگان باید با توجه جدی به هشدارهای رهبر معظم از نزدیک شدن به مراکز و افراد ثروت و قدرت اجتناب کنند و مردم نیز باید با نگاه صحیح، کسانی را که در انتخابات تبلیغات سنگین می‌کنند رای ندهند چراکه این نمایندگان قرار است سرنوشت بودجه و انتخاب مدیران کشور را به عهده بگیرند. ...


ادامه نوشته

حكایت خورشید و باد

   احتمالا این داستان را شنیده اید، اما گفتنش بعد از جنجال های کامنتی اخیر خالی از لطف نیست.

   روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری می كرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قوی تر هستم، خورشید هم ادعا می كرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟


ادامه نوشته

*خدا پشت پنجره ایستاده*

   علي کوچولو همراه با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودند به مزرعه. مادربزرگ یک تیرکمان به علي کوچولو داد تا با آن بازی کند. موقع بازی علي کوچولو به اشتباه یک تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و آن را کشت...
ادامه نوشته

ما کدام شخصیت داستانیم؟

مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد.

   یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!

   دانشمندی عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

   یوگیست به او گفت: این چاله و دردت فقط در ذهن تو هستند و واقعیت ندارند!

   پزشکی برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

   یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!

   فرد خوشبینی به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات بشکنه!

   سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!

آنکه می تواند انـــجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

آنکه نمی تواند تنها شعار میدهد آنکه می تواند عمل می کند. ...


   خدایا به ما علم و تفوای با عمل ارزانی دار...

قبر چادر

   آدم از چادر سر کردن دانشگاه آزادی ها حالش به هم می خورد. با چادر مثل نعش مرده رفتار می کنند، یکی آنرا روی کولش انداخته، چند نفر آنرا پشت سرشان روی زمین می کشند، بعضی ها آنرا دور کمرشان بسته اند، و از همه ی این ها بهتر آنهایی هستند که چادر را جمع کرده و روی کیفشان حمل می کنند. چند روز پیش توفیق شد بروم دانشگاه آزاد، و دیدن این مناظر حالم را دگرگون کرد. دلم می خواست بنشینم و بر سر قبر چادر چند قطره ای اشگ بریزم. ناله ی جانخراش این موجودات زبان بسته گوش بصیرت هر شنونده ای را کر می کند. دانشگاهیست بس آزاد، که نمی دانم برای آزاد کردن چادر از دست آنها چه می شود کرد.

   دیدن همه ی این مناظر مرا به یاد سخنی از امیرالمومنین(ع) انداخت، که در وصف عده ای آنها را به شتران سرکشی تشبیه کردند،« که اگر افسار آنها را بکشی بینی شان پاره شود و اگر رهایشان کنی به هر طرف بگریزند...» آیا اجبار چادر را از آنها بردارند تا به هر طرف بگریزند، و یا این اجبار باقی بماند تا کم کم خس و خاشاک محوطه ی دانشگاه چادر هایشان را از میان بردارد؟!

   و در نهایت، از انصاف هم نمی گذریم، در میان آنها چند نفری هم پیدا می شود که اجبار دانشگاه آزاد در چادری شدن یا نشدنشان تاثیری نداشته، و از پیش از آن چادری بوده اند، و هنوز هم هستند، و احترام چادر را نیز به خوبی قبل حفظ می کنند.

دلسنگ

رعد زد اندوه تو درب قفس ها را شکست

مرغ سنگی من اما پر نزد، از جا نَجَست

 

خود بدانستم که دلسنگم، ولی دارم امید

در زمین همچون مسیحا دَم هنوزم نیک هست

 

بر صلیبت می کشیم و بر تو زاری می کنیم

ظاهرا یار توئیم و چون یهودائیم پست

 

پَرِّ کاهم من به مویی بسته ام اندر هوا

شِکوِه دارم پیش تو آیا نمی گیریم دست؟!

 

لا تُکَلِّم جُز به قَدرِ عَقلِهِم خواندم همی

یافتم بهر منِ ناچیز مویی هم بس است!