علي کوچولو همراه با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودند به مزرعه. مادربزرگ یک تیرکمان به علي کوچولو داد تا با آن بازی کند. موقع بازی علي کوچولو به اشتباه یک تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و آن را کشت... علي وحشت زده شد...لاشه را برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرش را بلند کرد دید که خواهرش همه چیز را ... دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سارا گفت " در شستن ظرفها کمکم کن" ولی سارا گفت: " مامان بزرگ علي به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه کمک کند" و زیر لبی به علي کوچولو گفت: " اردکه را یادت میاد؟" ... علي ظرف ها را شست.
بعد از ظهر آن روز پدربزرگ گفت که می خواهد بچه ها را ببرد به ماهیگیری. مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سارا احتیاج دارم" سارا لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه علی به من گفته می خواهد کمک کند" و زیر لبی به علي گفت: " اردکه را یادت میاد؟"... آن روز سارا رفت ماهیگیری و علي در درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و علي مجبور بود علاوه بر کارهای خودش کارهای سارا را هم انجام بدهد. تا اینکه نتوانست تحمل کند و رفت و پیش مادربزرگش همه چیز را اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و او را در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدانم چی شده. من آن موقع کنارپنجره بودم و همه چیز را دیدم، اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط می خواستم ببینم تا کی می خواهی به سارا اجازه بدهی به خاطر یک اشتباه تو را در خدمت خودش بگیرد!"
گذشته ی شما هرچه که باشد، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دائم آن را به رختان میکشد ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچه که هست... باید بدانید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز را دیده. همه ی زندگیتان، همه ی کاراهایتان را دیده. او می خواهد که شما بدانید که دوستتان دارد و شما را بخشیده... فقط می خواهد ببیند تا کی به شیطان اجازه می دهید به خاطر این کارها شما را در خدمت بگیرد! بهترین چیز درباره خدا این است که هر وقت از او طلب بخشایش می کنید نه تنها می بخشد بلکه فراموش هم می کند. همیشه به خاطر داشته باشید: *خدا پشت پنجره ایستاده* |
هميشه و در همه جا ياد خدا باش و براي رضاي او كارهايت را انجام بده تا لذت دنيا و آخرت را داشته باشي .