نسخه ی مخصوص!

   رفتم پیش دکتر. وقتی بیماری هایم را شمرد به او خندیدم:

   برو بابا چه می گویی! اول جوانی و این همه بیماری؟!

   حرفهایش را قبول نکردم. پیش چند تا دکتر دیگر هم رفتم و همه شان همان چیزها را به من گفتند. آخرش خودم هم چند تا کتاب پزشکی خواندم. من مریضم. خیلی هم بدجور...

   یک تومور بدخیم تکبر توی گلویم در آمده. اگر هر چه سریعتر جلویش را نگیرم همینطور بزرگتر میشود تا تمام راه نفسم را ببندد و مرا خفه کند.

   غده ی غیبت سنجم خراب شده است. هورمون آنتی غیبت خونم آمده پایین، برای همین هم وقتی غیبت می کنم یا می شنوم دردی را احساس نمی کنم، در حالیکه آن غیبت ها دارند تاثیر خودشان را روی صفحه ی اعمال من می گذارند.

   ریای خونم بالاست. برای همین هم اعمالم خشک و سنگین شده و تا خدا نمی رسد.

   وقتی دکتر معاینه ام می کرد نزدیک بود شاخ دربیاورد! پرسید: پس رگ همدردی تو کجاست؟!  گفتم چی چیه هم چی چی؟ روحم هم خبر نداشت! گویا سالها پیش یک اتفاقی برایم افتاده و آن را از دست داده ام. آخر آدم که از مادر سنگدل زاده نمی شود! پس واسه ی همین است که مردم سومالی گرسنگی می کشند و من چیزیم نمی شود!

   راستی گفتم سنگدل، وقتی عکس رادیولوژی ام را نگاه می کرد پرسید: این پاره آجر چی است آنجا کنار ریه ات! گفتم آن را می گویی؟ آن دل است! گفت دل؟! دلش واسه ی من کباب شد. بوی سوختگی اش می آمد.

   وقتی بافت سلولی ام را زیر میکروسکوپ نگاه می کرد پرسید: وقتی می خواهی کار خیر انجام بدهی احساس کسالت می کنی؟! گفتم اٍ ! آره! شما از کجا فهمیدید؟!!! گفت اینها اینجا اند! اینها مولکول های مال شبهه ناک است، که درست شبیه انرژی اند، و جای انرژی را در بدنت گرفته اند، ولی اینها وقتی نیت کار خیر داشته باشی نمی سوزند، و فقط وقتی می سوزند که بخواهی کار بدی انجام بدهی. برای همین هم موقع کار خیر درست انگار که اصلا انرژی نداشته باشی احساس کسالت می کنی!

   ضمنا گفت بجز این بیماری ها چند تا بیماری دیگر هم دارم. من مبتلا به "فقر علم" هستم.

   لازم است هر روز چند ساعت مطالعه ی مفید داشته باشم. باید با یاد خدا، و به یاد آوردن کوچکی و ناتوانی خودم در برابر خدا آن تومور تکبر را کوچک و کوچک تر کنم تا از بین برود. می دانم، به فشار خیلی زیادی احتیاج هست. باید با خلوص و خلوت کردن با خدا، ریا ها را از خونم بشویم و دفع کنم. باید با عمل کردن به آیه ی "انظر الی طعامک" دقیقا مواظب غذایی باشم که می خورم، تا یک وقت این اتم های وحشتناک مال شبهه ناک وارد بدنم نشوند که خارج کردنشان معضلی است برای خودش! باید تا چهل روز ادای کسانی را دربیاورم که خوب درد دیگران را می فهمند، تا کم کم این همدردی به من هم منتقل بشود و من هم جزوشان بشوم.

   هیچ کدام از این درمان ها را دکتر نگفت. خودم گفتم. دکتر وقتی فهمید من همه ی این ها را می دانستم گفت خاک بر سرت که همه ی این ها را می دانستی و عمل نکردی! و گفت راستی یک چیز دیگر! شروع همه ی مشکلات تو از آنجا بود که به چیزی که می دانستی عمل نکردی! دیگر تکرار نشود! و به من گفت که هر شب یک چکاپ از خودم و اعمالم بکنم تا وضعم بهتر بشود.

   یک نسخه هم برایم نوشت؛ خیلی بد خط بود. آن را به داروخانه بردم. داروخانه دار خواندش. نوشته بود:

   جهت پیشگیری از غفلت زدگی، قرآن مجید، هر روز قرائت چهل آیه!


   پ.ن:

   ۱- من عمل بما علم ورثه ، الله علّم ما لم یعلم. هر کس به آنچه از علم که به او رسیده عمل کند، خداوند آنچه نمی داند به او می آموزد. [بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۱۸۹]

   ۲- امام؟ (ع) می فرمایند: هر کس که چهل روز خود را به شکل قومی درآورد، نیست مگر آنکه بعد از چهل روز خود جزو آن قوم باشد.

   ۳- در روایت است که: یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط پس از صرف غذایی حال معنوی خود را از دست می دهد. شاگرد از شیخ یاری می خواهد، شیخ می فرماید:« آن کبابی که خورده ای فلان تاجر پولش را داده که حق پیرزنی را غصب کرده است.»

   ۴- امیرالمومنین (ع) می فرمایند: اگر به واقع بردبار نیستی بردباری را به خود تحمیل کن، زیرا کمتر اتفاق می افتد کسی خود را شبیه قومی گرداند و یکی از ایشان نشود.

مخلوط به حلال!

مرغداری شغل خوبی بود، و تصور می کردیم با برداشتن یارانه ها که قیمت ها واقعی می شود بهتر هم بشود. اما این اتفاق نیفتاد. می دانید چرا؟ چون بیمه ها آمدند!!!

پدر می گوید که تعرفه ی بیمه از بیخ و بن غلط است. البته نامش بیمه ی عدم النّفع است، ولی درصد تقلب ها را چندین برابر می کند. چرا؟ بیمه ی عدم النّفع می گوید که اگر تو سود نکردی من جبران می کنم ( و یک سود معقول به تو می دهم ) و این خوب است، بد نیست! اما بگذار بگویم اشکال کار از کجاست. پول گرفتن از بیمه سه راه دارد:

 ۱-حلال 

2- مخلوط به حرام

 ۳-حرام

 

ادامه نوشته

تلویزیون ایران ، تریبون اسلام؟

   چرا تلویزیون ایران تریبون اسلام است؟

   چون:

1-    هر تلویزیونی در خدمت حکومت خود است.

2-    اسلام یک دین اجتماعی است، و برای تحقق در اجتماع، نیاز به حکومت اسلامی دارد. و با این که ایران تنها کشور مسلمان نشین نیست، تنها کشوری است که دارای حکومت اسلامی می باشد.

3-    تلویزیون وسیله ای برای بیان است و از این نظر مانند یک تریبون عمل می کند.

4-    چون تلویزیون در خدمت حکومت است و چون حکومت ایران اسلامی است، می توان گفت که تلویزیون ایران، تریبون اسلام است.

   اما همانطور که خودتان هم متوجه شدید انگار یک جای کار می لنگد. با این که اسلام در خارج از ایران هیچ تریبون و تلویزیونی ندارد، انگار این که توی ایران است هم مال اسلام نیست! چرا؟؟؟

   نکته اینجاست که معمولا هر تلویزیونی در خدمت حکومت خود است، و اگر نباشد هم، چون حکومت از تلویزیون قوی تر است! طبق نظریه ی انتخاب طبیعی! نسل تلویزیون های مخالف حکومت منقرض می شود! ولی در دولت اسلامی، به بهانه ی آزادی اجازه ی حرف زدن به هر کسی، و اجازه ی هر حرفی زدن به افراد داده می شود. بنابراین در تلویزیون ایران مخالفان حکومت - که از قضا اسلامی است!- از آرامش و امنیتی بیشتر از تمام نقاط دنیا برخوردارند، و با خیالی آسوده نمک (= آزادی ) می خورند و نمکدان (= اسلام ) می شکنند. و همچون ماری در آستین اسلام پرورده می شوند.

   سرانجام، تلویزیون ایران، که باید همچون سایر نقاط جهان در خدمت حکومت خودش باشد تا بشود تلویزیون اسلام، به ناگاه تبدیل می شود به یک استثناء، تنها تلویزیونی که در خدمت حکومت خودش نیست!

   و در نتیجه هیچ تلویزیونی در خدمت اسلام نیست!

   البته از حق نگذریم، روی این سخن  تنها با تلویزیون مداران مخالف نظام و حکومت اسلامی است، خوب بعضی ها هم که مخالف نیستند! به امید روزی که مثل همیشه، لشگر قلیل علم و دین بر لشگر کثیر جهل و بی خردی پیروز شود، الهمَّ عجِّل لوَلیِّکَ الفَرَج...

 

هدیه ی مزاحم!

بسم ربّ المهدی

دیشب...

به یاد پیرزنی که خمس مالش را که مقدار ناچیزی پارچه بود، به جد شما تقدیم کرد، و ایشان چه بزرگوارانه پذیرفتند، من هم تصمیم گرفتم هدیه ای، نه شایسته ی بزرگی شما، بلکه درخور بضاعت خودم تقدیم شما کنم. با این اطمینان که شما هم در بزرگواری و کرامت وارث جدّتان هستید و هدیه ی مرا بزرگوارانه می پذیرید.

و اما این هدیه چه بود؟!

تصمیم گرفتم ثواب تمام اعمالم را، از همین حالا تا پایان عمر تقدیم شما کنم. هدیه ای ناقابل، و بسیار مسئولیت آور برای شما!

اولا که من برای رستگاری دنیا و آخرت نیازی به آنها ندارم. تنها چیزی که به آن احتیاج دارم شفاعت شماست.

ثانیا از حالا به بعد، بدن من به مثابه ی بدن دومی برای شماست. همان گونه که مراقب خودتان هستید، و نه تنها هیچ گناهی نمی کنید، که با هر عمل کوچکتان هم چند قدم به خدا نزدیک تر می شوید،لازم است که مراقب من هم باشید. گرچه گناهانم را به حساب شما نمی گذارم، ولی از کَرَم و بزرگواری شما بعید است که شخصی ثواب هایش را به شما هدیه کند و شما تمام گناه هایش را محو و ناپدید نکنید! و من از این فکر چه مکّارانه می خندم!

ثالثا این که این تصمیم در زندگیم هم بی تاثیر نیست.

دیگر آمدن شما برایم مهم نیست! دیگر شما را گم  نکرده ام که بخواهم به دنبالتان بگردم! شما در قلب من جادارید! شما را برای اقامت دائم به قلب خود دعوت کردم و شما هم بر من منّت گذاشتید و آمدید. شاید روزی نام این وبلاگ را نیز تغییر دهم...

داشتم از تاثیر این تصمیم بر زندگیم می گفتم... از این به بعد، کارهای کوچکم را با نشاط انجام خواهم داد. به جای اینکه بی تفاوت بنشینم و ظرف شستن مادرم را رصد کنم، داوطلبانه بر می خیزم، به میهمان عزیز قلبم لبخند می زنم و خودم ظرف ها را می شویم، با این نیّت که ثواب ظرف شستن من هدیه ایست به میهمان عزیزم.

و سپس، بعد از این همه سود که من از این بخشش عجیب و غریب می برم، دعایی می کنم با اطمینان از اینکه اجابت می شود، و آن این است:

یا صاحب الزّمان، این بدن ناقابل را به خدمتگزاری بپذیر، و مراقبش باش، و هر کجا کم آورد به او تقلبی برسان!

و سود های دیگری هم دارد! و از جمله آنکه اعمال جسم خود را متعلق به خود ندانم (ثوابی برای خود باقی نگذاشته ام! دست کم اراده ام این است!) و چیزی باقی نماند تا به خاطر آن تکبّر ورزم و باطلش کنم!

و سود دیگری هم در این میان برای من هست، که زبانم به زبان امامم تبدیل شود! و دعایم، همچون دعای او (غیر از این است که تقدیم به اوست؟!) بی ردخور، و مستجاب شود!

و تازه آخر کار، در قیامت، نزد امامم قیافه ای حق به جانب می گیرم و می گویم:   العهد و الوفاء! من ثواب هایم را به شما دادم، شما شفاعتتان را نصیب من کنید!

آه! آیا تا به حال آدم به این پررویی دیده بودید؟!!!