0 یا 1؟

اگر 1 انسانیت باشد و 0 دارایی و 0 تحصیلات و 0 شخصیت و ... و عدد ...1000 را داشته باشیم  اگر یک را حذف کنیم یعنی انسانیت را می بینیم که هیچی جز صفر یعنی هیچی نداریم. ولی اگر صفرها را حذف کنیم می بینیم انسانیت حذف نمیشود.

گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می‌شود
گاهی با یک کلام، قلبی آسوده و آرام می‌گردد
گاهی با یک کلمه، یك انسان نابود می‌شود
گاهی با یک بی‌مهری، دلی می‌شکند
مراقب بعضی "یک" ها باشیم .....
در حالی که ناچیزند، همه چیزند.

گاهی

گاه می رویم تا برسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم
بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
 گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست
باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است
 که گاهی هیچ وقت نمی شود
 و گاهی می شود بدون خواست تو
پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن
 نرسیدن است
اما
گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر
اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی
 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی
 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و
 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

کتابت را جا بگذار

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

دکتر شریعتی

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رقتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش.  این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد
برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت
bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید... (به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)

 

هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است بسوی او فرار کنید

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، عصبانی شد.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر دستش را برای تنبیه بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید.
«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.

تقدیر و اندیشه ها

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
 جان اولیورهاینر
 

من , تو , او

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

خداوندا کمک کن تا هر وقت خواستم در مورد راه رفتن دیگران قضاوت کنم ابتدا با کفشهای دیگران راه بروم

شب عید

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

   استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درسها...

   بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه بسه!

   استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

   استاد 50 ساله ‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

ادامه نوشته

ارزش واقعی انسان به چیست؟

این کلام از جناب علامه جعفری نقل به مضمون است:
علامه محمد تقی جعفری (رحمه­الله علیه) می­فرمودند: عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود:
«ارزش واقعی انسان به چیست».؟!!!
ادامه نوشته

عمر مفید...

   مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.

   باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.

ادامه نوشته

مدرسه عشق   

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
ادامه نوشته

       اعتقاداتتان را چند می فروشید؟

   مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!
   می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
   تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!

   ملا و شراب فروش!!!!

   سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل! یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و طوفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست! ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

 “پائولو کوئیلو”

درد چشم

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند...

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.

تغییر دنیا کار فقط با  تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی

 

حكایت خورشید و باد

   احتمالا این داستان را شنیده اید، اما گفتنش بعد از جنجال های کامنتی اخیر خالی از لطف نیست.

   روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری می كرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قوی تر هستم، خورشید هم ادعا می كرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟


ادامه نوشته

*خدا پشت پنجره ایستاده*

   علي کوچولو همراه با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودند به مزرعه. مادربزرگ یک تیرکمان به علي کوچولو داد تا با آن بازی کند. موقع بازی علي کوچولو به اشتباه یک تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و آن را کشت...
ادامه نوشته

ما کدام شخصیت داستانیم؟

مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد.

   یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!

   دانشمندی عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

   یوگیست به او گفت: این چاله و دردت فقط در ذهن تو هستند و واقعیت ندارند!

   پزشکی برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

   یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!

   فرد خوشبینی به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات بشکنه!

   سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!

آنکه می تواند انـــجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

آنکه نمی تواند تنها شعار میدهد آنکه می تواند عمل می کند. ...


   خدایا به ما علم و تفوای با عمل ارزانی دار...

زاهد یا باج گیر!

   روزي يك عابد زاهدو يك باج گيري به عبادتگاه مي روند وزاهد به خدا مي گويد:"من در هفته دو روز روزه مي گيرم،بخشي از مال  خود را مي دهم و مانند اين باج گير نيستم"

   باج گير سر به زير انداخته و مي گويد:"خدايا بر من ترحم كن!"

   دعاي باج گير پذيرفته مي شود. هركه خود را بزرگ نمايد خوار خواهد شد؛ و هر كه خو د را فروتن سازد سرفراز خواهد گرديد.

پند و قند

   پیروزی یعنی : توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر  بدون از دست دادن اشتیاق ! 

  مردم هرگز خوشبختی خود را نمی­شناسند ، اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست !

   خوبی بادبادک این است که می‌داند زندگی اش فقط به یک نخ بند است ، ولی باز هم توی آسمان می‌رقصد و می‌خندد!

   تهمت مثل زغال است ، اگر نسوزاند سیاه می­کند !

  برنده می­گوید: مشکل است ، اما ممکن ؛و بازنده می­گوید: ممکن است ، اما مشکل !

   ترجیح می­دهم حقیقتی مرا آزار دهد ،تا اینکه دروغی آرامم کند !

طرز تفکر یک سگ و یک گربه

   طرز تفکر یک سگ: این آدم ها به من غذا می دهند، نوازشم می کنند، دوستم دارند. پس حتما آنها خدای من هستند!
   طرز تفکر یک گربه: این آدم ها به من غذا می دهند، نوازشم می کنند، دوستم دارند. حتما من خدای آنها هستم!
 
   اگر خوب به این جملات فکر کنیم، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند. عده ای خودشان را به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ بینی های کاذب می شوند. با این حال بهتر است ما به همه خوبی کنیم. نظر شما چیست؟

حرف دل

معبودا ! ؛ به بزرگی آنچه داده­ای ، آگاهم کن ؛ تا کوچکی آنچه که ندارم ، نا آرامم نکند !

 

برای آموختن آنچه می­خواستم بدانم نیاز به پیری داشتم ، اکنون برای آنچه که می­دانم ، نیاز به جوانی دارم !

 

خداوندا به مذهبی­ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ؛ پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد .

دکتر شریعتی 

 

دوره ، دوره­ی آدم­هایی­ست ، که همخواب می­شوند ، ولی هرگز خواب هم را نمی­بینند !