بخش وبلاگ دوستان را که باز می کنی،زمان آخرین آپ دوستان و هم سنگران را نشانت می دهد. بجز یکی دو نفر که واقعا باید بشان گفت خدا قوت، بقیه ماه هاست که وبلاگ به روز نکرده اند.65 روز پیش، 73 روز پیش، 112 روز پیش،123 روز پیش، 183 روز پیش، 211 روز پیش...

سکوت من و هم دوره هایم خبر از طوفانی که در راه است می دهد. چه غم انگیز... شاید بشود گفت پس زده شده ایم... دیگر افسر جنگ نرم نیستیم... شاید هم نه،شاید باید گفت رشد یافته ایم! عقلمان زیاد شده و به پیوستش سخنمان کم! اصلا خدا کند!

اگر بهانه بخواهید زیاد دارم... ولی خودتان خوب می دانید که فقط بهانه است! دلیل اصلی اش را شرمم می آید بگویم. ولی احتمالش را بدهید که شاید توی ذهن این مدعی افسری جنگ نرم جبهه ی آقا هیچ چیز نباشد، هیچ چیزی که ارزش گفتن داشته باشد نباشد... جوان تر که بودم نیمه شب ها گاهی پرده ها از جلوی چشمم کنار می رفت و رد پای خودکارم روی کاغذی جا می ماند. آنها بهترین مطالبی بودند که شاید توی این وبلاگ هم خوانده باشید! حالا اما، دیگر از این خبرها نیست. گاهی انقدر مطالبم بوی خودستایی می دهد که بوی تعفنش حالم را به هم می زند. قدیم ترها فکر می کردم اصلا بی خیال، این کشته ها هم بسوزند، از اول می کارم! حالا اما می بینم که با فرض اینکه عمرم طولانی باشد، یک سومش گذشته است! و البته آن دو سوم دیگر هرگز مثل این یک سوم نخواهند بود. اوج امید و انرژی و جوانی من توی همین یک سوم بود که گذشت، و من تمام کشته هایم را سوزانده ام!

چاره چیست؟ باید از اول بکارم! اما این بار، باید آنها را بیمه کنم و محصولش را به کسی بفروشم که سکه هایش اعتبار دارد. دیگر اینجا قولی در کار نیست. شاید این آخرین مطلب باشد. شاید هم نباشد. فقط خدا می داند.