به قول حاج آقا پناهیان، امام ناز دارد! امام یعنی کسی که تا شب قبل از واقعه هم به تو می گوید می توانی بروی، من بیعتم را از تو برمی دارم. اصلا امام همین کارها را می کند که ششصد نفرش به 72 نفر تقلیل می یابد! پس فکر کرده ای چه؟ اگر همه ی تعارف های امام را قبول کنی که بدبخت می شوی! بعضی وقت ها واقعا باید ایستادگی کنی. باید انگیزه ات برای ماندن چیزی غیر از رودربایستی و حتی احساس تکلیف باشد. باید خیلی عاشق باشی. خیلی عاشق تر از این حرف ها. فکر کرده ای امام راضی است تا به خاطرش یک تیر خوردی، تا به خاطرش یک ناراحتی را تحمل کردی، تا به خاطرش یک ظلم به تو شد، تا به خاطرش از یک نعمت محروم شدی، بر او منت بگذاری و یا حتی آه بکشی؟! نه آقا جان! اصلا راضی نیست! راضی هم که نیست حسب تعارف نمی گوید، تو فکر کن اینطور می گوید (البته امام خیلی مودب است، او این حرف ها را با سکوتش می زند): برو بینم بابا! اصلا کمکت را نخواستم! هزار و دویست سال صبر کردم، باز هم صبر می کنم! فکر کرده ای آدم قحط است؟ فکر کرده ای کار خیری که تو انجامش نمی دهی زمین می ماند؟ نه خیر آقا جان! خداوند بعد از تو قومی را بر می انگیزد، که او آنها را دوست دارد، و آنها هم او را دوست دارند، و آنها کار خیر را انجام می دهند. فکر کن یکی از حروف اضافه باشی! فکر کن یکی از ثانیه های مرده باشی! فکر کن یکی از سیاهه لشگر باشی! اصلا بی خیال! با چه زبانی بگویم، چه تمثیلی بیاورم تا توی بی خیال حرفم را بگیری؟ تو اگر بخواهی بفهمی اصلا لازم نیست من اینجا قلم فرسایی کنم تا بفهمی، و اگر نخواهی بفهمی، این متن که عددی نیست، همه ی آیات و روایات خدا و ائمه را هم جلوی چشمت بیاوردند چیزی نمی فهمی!

دلت می آید؟ نه، خداییش دلت می آید؟ دلت می آید تویی که این همه برای خودت مهمی، برای امامت و برای خدایت مهم نباشی؟ دلت می آید در میان میلیون ها و شاید هم میلیاردها نفری که زمینه را برای ظهور حضرتش آماده می کنند، جایی نداشته باشی؟