یکی از امامان معصوم ما گفته است که هرکسی می تواند مادر ما را "مادر" صدا بزند. مادر! صدایت می زنم و گوش کن. امروز حاج آقایی که سخنرانی می کرد خیلی حرف های قشنگی درباره ی نوع بچه تربیت کردن تو می زد. مادر! آنها به تو مادر می گفتند و من هم می گویم. آنها قربان صدقه ی تو می رفتند و من هم می روم! مبادا میان من و فرزندانت تبعیض قائل شوی! مرا هم مثل بچه های خودت تربیت کن. باش؟!

البته شاید هم نشود... من بچه ی تو و علی نیستم. من نوه ی رسول خدا نیستم. من برادرانی چون حسن و حسین و خواهری مثل زینب ندارم. من این همه همراه خوب و یکدل برای خوب بودن ندارم. تازه من حتی امام زمان خودم را نمی بینم و صدایش را نمی شنوم... من دورم... خیلی... از همه تان... مادر دلم گرفت... ولی مادر من از شما یک چیز دارم، و آن هم خیالتان است. وااای خدای من! چند روز دیگر که روز شهادتت بیاید و برود همین خیالت را هم از دست می دهم ای واااای! مادر می گریم، نه برای تو که از زندانت آزاد شده ای و به بهشت ابد رسیده ای، برای خودم می گریم که به زودی از این که هستم هم ندارتر و بی چیز تر می شوم و خیالت را از دست می دهم...آه... ای وای بر من... مادر جلویشان را بگیر! نگذار خیالت را از من بگیرند... نگذار... نگذار...