توفیق شد طی سه روز گذشته دو کتاب از رضا امیر خانی را بخوانم. «قیدار» و «ازبه». قبلا بلد بودم کتاب خلاصه کنم حالا نه! فقط می توانم بگویم کتاب قیدار از لحاظ مفهومی شباهت هایی به «بی وتن» دارد، با این تفاوت که در بی وتن اوج سلوک در بی یاوریست و در قیدار در گمنامیست. تاثیری که قیدار می تواند در خواننده ها بگذارد حساس شدن به حرام و حلالیست که وارد مال شخصی مان می شود.

حالا که فکرش را می کنم، سبک رضا امیر خانی- بر اساس چهار کتابی که از او بدست گرفته ام- چنین است: همیشه شخصیت اول داستان آدم خوبی است و می خواهد که خوب باشد، از بدی های خودش آگاه است و یا آگاه می شود. شخصیت دیگری هم در داستان هست که راهنمای خوبی برای اوست، خیلی فهمیده است و قبلا طریق سلوک را گذرانده است. در بی وتن اوست که به ارمیا می آموزد که بی یاوری را بدست بیاورد و در قیدار هم اوست که به قیدار می آموزد گمنامی را بجوید. کتاب «من او»، راستش را بخواهید اولین کتابی بود که از رضا امیر خانی بدست گرفتم. و چیز چندانی از سر و تهش سر در نیاوردم. تقریبا یک دور کامل آنرا خوانده ام ولی هنوز که هنوز است چیزی نفهمیده ام. اما می دانم در آن کتاب هم شخصیتی به نام درویش علی وجود داشت که چنین راهنمایی هایی می داد.

کتاب از به نامه نگاری هاییست که میان چند خلبان دوران جنگ تحمیلی و چند نفر دیگر صورت می گیرد. کتاب قطوری نیست، ولی بسیار جذاب و عبرت آموز و پر از شوخی های دوران جبهه - البته از نوع خلبانی اش!- است و کلی از اصطلاحات خلبانی را هم یاد خواننده می دهد! داستان کتاب از این قرار است که یکی از خلبانان شجاع و بسیار خوش سابقه ی جبهه به دلیل جانبازی در جنگ تحمیلی- و از دست دادن دو پا- دیگر اجازه ی پرواز ندارد. او توی خانه افتاده و شدیدا دلتنگ پرواز است. پیوسته به سازمان های مربوطه نامه می نویسد و درخواست اجازه ی پرواز می کند، ولی سازمان های مربوطه نه تنها به او اجازه ی پرواز نمی دهند بلکه مسخره اش می کنند و متهم به بی عقلی اش هم می کنند. خلاصه ته داستان هم این می شود که یکی از دوستان بسیار شوخ طبع و قانون گریز این خلبان، که حالا برای هواپیماهای مسافربری خلبانی می کند، او را به عنوان مسافر با خود به هوا می برد و بعد، به همراه کمک خلبانش بازی هایی در می آورند که آره ما حالمون خرابه و اینا، بعد از بلندگو اعلام می کنند که وضعیت اورژانسیه و آیا بین مسافرا کسی هست که درجه خلبانی داشته باشه؟ تمام مسافرها پزشک بودند و هیچ کس نداشت بجز همان دوستش! بلاخره او را بدون پا می نشانند پشت صندلی خلبانی و او با موفقیت پرواز را هدایت می کند و توی مقصد می نشاند زمین.

آخرش هم خیلی قشنگ است، خبرنگاران می ریزند دورش و با او مصاحبه می کنند که چطور بدون پا هواپیما را نشانده، و او حرف خیلی قشنگی می زند: من قبلا هواپیما را بدون دم زمین نشاندم و با کسی مصاحبه نکردم، بدون نصف بال نشاندم و با کسی مصاحبه نکردم، بدون موتور نشاندم و با کسی مصاحبه نکردم اما حالا با شما مصاحبه می کنم که به ... و ... و ... بفهمانم که... اصلا هیچی ولش کن!

اللللبتتته، یک جمله ی خیییلی عبرت آموز این داستان هم آنجاست که میان دو خلبان روی نقشه ی جنگی ای که هیچ گداری در آن نیست بحث است. طبق قوانین بین المللی به خاطر بغرنج و نشدنی بودن آن نقشه عملیات مورد نظر اصلا باید لغو بشود. در حالیکه سرهنگ مشکات (همان خلبان جانباز قصه ی ما) می گوید که «این قوانین برای ما نیست». حداقل نیمی از عبرت های این داستان در همین یک جمله است!

هوممم! معمولا آدما موقع تبلیغ یک کتاب همه شو تا آخر تعریف نمی کنند! هر کتابی که می خوانم (اگر مال خودم باشد) صفحه ی اولش نظرم را راجع به داستانش می نویسم. اول کتاب ازبه نوشته ام:«خوشحالم که خریدمش. ولی اگه قبلش از جای دیگه ای خونده بودم باز هم می خریدمش!»

این همه راجع به ازبه نوشتم قیدار هیچی! احساس می کنم در حق قیدار کم لطفی کرده ام. دوستان آن هم خیلی عالیست، منتها ، بذا حساب کنم... خوندن ازبه حدود چهار ساعت طول کشید در حالیکه قیدار حدود ده ساعت! حالا می تونید به تناسب وقتتون انتخاب کنید!