برای اولین باره چیزی رو بدون اینکه روی کاغذ بنویسم تایپ می کنم. چرا من انقد اشتباه می کنم؟ چرا؟!

    یه زمانی فکر می کردم خوب بودن خیلی راحته.مثل عمل کردن از روی یه فرمول یا دستورالعمل. خدا رو شکر هم پیامبر و ائمه این دستورالعمل رو کامل در اختیارما گذاشته اند. یا دست کم چنین ادعایی وجود داره. اما وقت عمل که میشه هزار و یک اشکال پیش میاد.

   می خوام از دین بد بگم! می خوام بد بگم ببینم کی جلوم می ایسته؟ یه روز یه حاج آقایی درمورد این حالتی که الان گرفتارشم یه چیزی گفت. روانشناسا بهش می گن انداختن فشار روی دیگران برای تحمل نکردن فشار. اگه من بیام از دین تعریف کنم کلی آدم از جلوم درمیاد تا به من بگن که اشتباه می کنم. بسه دیگه. دیگه تحمل فشار برای من بسه. تا حالاشم خیلی درد کشیدم. ببینم، این وسط هیچ کس نیست که از اصول نقد و انتقاد چیزی بدونه؟ مگه نمی دونید گفتن خوبی و بدی در کنار هم لازمه.

   خیلی دلم تنگه... بدجور...

   کسی نیست بخواد به من کمی دلداری بده؟ می خواستم خوب باشم. حتی بعضی وقتا می خواستم بهترین باشم. ولی مثل اینکه فقط تنها شدم. تنها و تنهاتر... یاد یه جمله ی زیبا افتادم که تو یه سخنرانی شنیده ام «بی کس شو تا کس واقعی سراغت بیاید» یا صاحب الزمان! حالا وقتش شده یا نه هنوز؟ دیگه چی رو قراره از دست بدم؟

   یادم میاد وقتی هفده سالم بود با خدا عشق می کردم. خدایا کجایی؟ این بود رسم دوستی مون؟ حالا من عقلم نمی رسید. من قدر گوهری که داشتم نمی فهمیدم. من "بشر" و جایز الخطا بودم. تو که کاملی، تو که بی نقصی، تو که خیرخواه محضی... درست بود که تو این اوضاع تنهام بذاری؟ خدایا می خوام برگردم پیشت...می خوام برگردم به اون روزایی که با تو حرف می زدم. می خندیدم و گریه می کردم... خدایا راه رو گم کردم... خدایا کجایی؟ دستم رو بگیر ... علامت بده تا پیدات کنم...

   خدایا اون تیکه ی دعای کمیل چقدر پرته که میگه و لا یمکن الفرار من حکومتک... تقریبا به پرتی منه که انقدر از تو دور افتاده ام که به فرار  از حکومتت فکر می کنم. اگه با تو بودم، اگه اندازه یه تار مو می شناختمت هرگز چنین فکری نمی کردم. خوبه که عاشقان و محبانت همیشه میگن خدایا ما رو حتی یه لحظه هم به حال خودمون وا مگذار... ببین اونا کجا و من کجا که می خوام از حکومتت فرار کنم...

   برگردیم به بحث اولمون. نقد دین! به! انقدر به دفاع از دین فکر کرده ام که وقتی می خواستم بگم«کی میگه دین کامله؟ هیچم کامل نیست! نشون به اون نشون که من تو شناسایی کار درست از غلط درمی مونم» این دوبیتی یادم اومد:

جمعیت کفر از پریشانی ماست             آبادی میخانه ز ویرانی ماست             

اسلام به عز خود همانست که بود         هر عیب که هست از مسلمانی ماست

   حالا یه سوال دارم. گذاشتن این مطلب تو وبلاگ کار درستیه یا غلطه؟ ببین! اینم یه نمونه از در آمیزی حق و باطل (قابل توجه اون دوستی که حاضر نشده بود ان کار رو بکنه) هم کار خوبیه و هم کار بدیه. من چجوری می تونم حق و باطل این مطلب رو از هم جدا کنم که فقط از حقش استفاده کنم؟ لابد با حذف یه جاهایی و تغییر یه جاهای دیگه. آیا حذف کردن یه مطلب «حقه» یا «تحریفه»؟ تحریف حقه یا باطل؟  

   چرا من فکر می کردم کار خوب کردن آسونه ولی به این نتیجه رسیدم که سخته؟ حالا واقعا سخته یا آسونه؟ اگه باطل مطلقا باطل و حق مطلقا حق بود شاید آسون بود. ولی فعلا که نیست، نه، نیست!

   مدتهاست که ما داریم می گیم تو این دنیا همه چیز نسبیه و هیچ چیز مطلق نیست. حالا یه سوال، اگه نسبی بودن خاصیت دنیاست (که بهش میاد باشه) پس وقتی امام زمان میاد چجوری می خواد حق و باطل رو از هم جدا کنه در حالیکه تو این دنیا هیچ چیز مطلق نیست؟!...

   حالا من این مطلب رو که می دونم توش هم حق هست و هم باطل میذارم تو وبلاگ، من که نمی تونم حق و باطل این مطلب رو از هم جدا کنم. هر کسی هر جور تونست خودش این کار رو بکنه، و البته اگه منو هم راهنمایی کنه بدنیست. هر چند دیگه کم کم دارم از خواننده هام هم قطع امید می کنم. میگم تنها شدم، میگین نه! همه شم میذارم تو صفحه ی اصلی، چون تجربه ثابت کرده که خواننده ها حوصله ندارند ادامه مطلب ها رو بخونند.