صدای سمیه از حد معمولش بالاتر رفته بود. عصبی شده بود. یکهو بغض گلویش را گرفت:

    می بینی فاطمه؟! می بینی چطوری بهمون دهن کجی می کنن! مسخره مون می کنن!ما انقلاب نکردیم که حالا یه عده اسلام رو اینطوری زیر سوال ببرن! بگن که اسلام مال هزار و چهارصد سال پیش بود و حالا باید بعضی قوانینش عوض بشه. ما جنگ نکردیم که یه عده خون شهدامون رو پایمال کنن. با رفتارهاشون آزارمون بدن. تو فکر می کنی اونا نمی دونن که ظاهرشون و حرکات جلفشون ما رو ناراحت می کنه؟! فکر می کنی اونا نمی دونن که دارن دل ما رو می شکنن؟ چرا می دونن! ولی با این حال توجهی نمی کنن. یعنی هویت ما رو نادیده می گیرن؛ یعنی وجود ما رو انکار می کنن، یعنی هیچ ارزشی برای ما قائل نمی شن. می گن آزادی! ولی هیچ اهمیتی برای آزادی های ما قائل نمی شن!

   این فرازی بود از کتاب دختران آفتاب (شاید اسمشو شنیده باشین؟) که من عاشقشم! از نظر من ارزش حفظ کردن رو داره! اگر چه حدود چهارصد و هفتاد صفحه است (فقط!) این کتاب شرح حال زندگی امروز ماست. با این حال در لابلای ماجراهایی که توی اون پیش میاد شیوه ی بحث کردن رو هم به ما نشون میده.

   یه نمونه از این کتاب رو من از آبجیم قرض گرفتم و اوردم تبریز! حاضرم به هرکی می خواد قرض بدمش، البته به شرط خوندن! اصلا واسه همین اوردمش با خودم! می دونم وقت ندارین ، می دونم درساتون زیاده، ولی اگه واقعا از اون چیزی که سمیه هم گفت رنج می برین، اگه واقعا براتون مهمه که جواب دادن رو یاد بگیرین، بسم الله! قابل توجه خانم های طالب شکل گیری حلقه های معرفت! این کتاب خودش یه کلاف معرفته. منتظرم واسه خوندن اون کتاب نام نویسی کنین! یاالله!