این بازی نیست، قصه نیست، شوخی نیست، داستان نیست... این همان خدایی است که همیشه درباره اش شنیده ام و حرف زده ام. گرچه من او را نمی بینم، ولی او مرا می بیند. تا اینجای زندگی ام مرا تحمل کرده و برای باقی آن هم مرا تحمل می کند. او بسیار صبور و پر تحمل است. او بزرگی است که دیگر بزرگتر از او کسی نیست.

   از تمام آمال و آرزوهای من خبر دارد، همان گونه که از تمام سلولهای درون مغز استخوانم خبر دارد و از ریز شکافهای درون برگی از پیچکی که در نقطه ای از جنگل های استوا دور درختی پیچیده است خبر دارد و اوست که پرورش می دهد جنین پرنده ی ناشناخته ای را که در سوراخی در همان درخت لانه کرده و تخم گذاشته است.

   هم زمان سخن همه را می شنود و همه را دوست دارد، و هیچ گونه حواس پرتی ای برای او رخ نمی دهد. چیزهایی که من در تاریکی نمی بینم نه در تاریکی و نه در روشنایی بر او پوشیده نیست.

   می داند زندگی آنان را که گذشته اند و بر او پوشیده نیست هیچ گذشته و حال و آینده ای، زیرا که زمان از مخلوقات اوست و او تحت تاثیر مخلوقاتش قرار نمی گیرد.

   بر او پوشیده نیست هیچ چیز از پشت دیوارها و آسمان ها و زیر زمین و شرق و غرب عالم. زیرا که مکان از مخلوقات اوست و او تحت تاثیر مخلوق خویش قرار نمی گیرد.

   او اینجاست و قلم مرا او بر کاغذ می گرداند و فکر مرا اوست که راهنمایی می کند. اطمینان ندارم به صدق حتمی تمام گفته های خویش (منظورم این مطلب نیست)، زیرا که او برای نقل قول مستقیم از خودش افراد بسیار خاصی را برمی گزیند که آخرین آنها پیامبر اسلام(ص) بوده است. و من نیستم جز بنده ای که انتظار بخشش او را دارم و چرا نبخشد؟ که خود به مصطفی گفته است که گناهکاران را به بخشش من بشارت ده که توبه ی آنها را می پذیرم و نیکوکاران را از عذاب من بترسان مبادا دچار کبر و غرور بشوند!

   و منم که با همه ی ادعای نیکوکاریم در زمره گناهکارانم و امید به بخشش او دارم. و او خود گفته است «ادعونی فاستجب لکم» (مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را) و من این گفته را فراموش نمی کنم. خدایا دارم تو را می خوانم پس اجابتم کن!