چی شد که خدا خواست ما نمیریم ولی اونای دیگه بمیرن؟ خدا تو آینده ی ما چی دیده بود که تو آینده اونا ندیده بود؟ آیا حالا ارواح اونا میان ما رو نگاه می کنن و میگن؛ خدایا اگه ما رو زنده میذاشتی ما هم تلاش می کردیم و به اینجاهامی رسیدیم!؟

   یا نه! چرا من دارم به دید منفی نگاه می کنم؟! بین اونا بچه ها و زن ها و مردای بیگناه هم پر بوده. مطمئنا سیلی که جونای اونا رو گرفته کلی از گناهاشونم با خودش شسته و برده!

   بازم یاد جزئیات دیگه ای از سیل افتادم. درسته که سیل آدمای تو مسجد رو نبرد، ولی آب تو مسجد هم اومده بود و کلی از وسایل رو برده بود. تو اون اوضاع و احوال، که آب از تو مسجد تا کمرمون ( کمر من که همش ده دوازده سالم بود!) رسیده بود همه گروه گروه کنار دیوارا و گوشه هارو اشغال کرده بودند و خالصانه دعا می کردند. یه خونواده ی خیلی بزرگ پر از عروس و داماد، گوشه کنار پنجره رو گرفته بودند و دعای قرآن بالا سر رو می خوندند.

   این طرف هم که ما بودیم مامان و بابام به نوبت داداش کوچیکمو که سه سالش بود، بغل می کردند و هر کدوم اصرار داشتند مدت بیشتری اونو بگیرند تا دیگری کمتر خسته بشه. عمه ام هم که همراهمون بود ناله می کرد و با خدا حرف می زد. می گفت خدایا؟! مگه تو نگفتی که مسجد خانه ی امن توئه؟ پس چرا...؟!

   من حالا، بعد از ده سال متوجه نکته ای که توی اون حرف و اون حادثه بود شدم. البته اگه زودتر بهش فکر می کردم زودتر می رسیدم. بله، مسجد خانه ی امن خداست. حدود صد نفرتوی مسجد بودیم که هیچکس نمرد، ولی اون دوهزار نفری که توی جنگل خوابیده بودند همه مردند...

   دیگه از سایر جزئیات بگم. تو اون اوضاع و احوال، که آب تمیز پیشکش، جای خشک و خالی از گل هم پیدا نمی شد، بابام و چند تا از مردای دیگه اصرار داشتند که نماز آیات بخونند!

   آه خدایا! بقیش رو بگم. خلاصه اینکه صبحش با هلیکوپتر ما رو بردند یه جای دیگه. آخه می دونید، دور تا دور مسجد رو آب گرفته بود و تبدیل به یه جزیره شده بود! ما رو بردند به یه بهداری. اوضاعمون چقدر شبیه به... آه خدایا! بجز یه مقدار از اثاثیه گل آلود که نمی دونم کی از کجا پیدا کرده بود چیزی برامون نمونده بود. ماشین تازه بابام هم مثل تمام ماشینای دیگه که اونجا تو سیل بودند کلی آب خورده و خراب شده بود. جاتون خالی! اون ماشین از اونجا تا خود اهواز بکسل شد!

   کمک های مردمی! گفتم که بجز یه مقدار اثاثیه گل آلود چیزی نداشتیم. تو اون اوضاع کمک های مردمی خیلی به موقع به دستمون رسید. به طوریکه دستکم سیل زده های مسجد، فقط یه صبحانه رو نخوردند!

   اوضاع کلی طوری بود که به ما بچه ها اجازه نمی دادند تنهایی اون دور و اطراف رو بگردیم. آسفالت جاده ویران شده بود و هر جا که نباید، رودخونه آب گل درست شده بود. همه جا رو گل گرفته بود و تنه های شکسته درخت که تا نیمه تو گل فرو رفته بودند از عمق گل خبر می داد.

   تو اون گیر و دار،فکر کنید دمپایی هامو به پای یه خانم قد بلند پیدا کردم! ولی از یه دختربچه ده دوازده ساله چه کاری برای پس گرفتن اونا برمی اومد؟! موندم تا قم، که عمه ام برام یه جفت دمپایی خرید.

   مامانم برعکس ما که خیلی منزوی و غیر اجتماعی هستیم، و یا دستکم اون موقع بودیم، خیلی اجتماعیه و با همه خیلی زود گرم می گیره. اونجا که بودیم یه دفعه با خودش رفتیم به خونه های روستایی اون دور و اطراف سر زدیم. خانمی که توی یکی از اونا زندگی می کرد گفت که این وضع هر ساله، و این سیل تمام محصولاتشونو خراب کرده. گویا تصمیم داشتند دیگه از اون منطقه برن. ولی انصافا جای باصفایی بود! حتی بعد از سیل!

   توی قم هم که بودیم تو یه پارک اتراق کردیم. نه ببخشید، پارک هم نبود. در حد یه فلکه یا جدول خیابون بود! اتراق هم نکردیم. منتظر ماشینمون بودیم. ماشینمون تو هر شهری باید می رفت تعمیرگاه تا جون پیدا کنه یه چند قدم دیگه هم راه بیاد! خلاصه مامانم اونجا هم با یه خانمی هم صحبت شد. اولی نبود و آخری هم نبود. همه شون وقتی می فهمیدن ما از سیل گلستان میایم (گویا تلویزیون خبرش رو کاملا مخابره کرده بود!) با ما خیلی مهربون می شدند و سعی می کردند به هر نحوی به ما کمک کنند. حتی خودمون تو حرم حضرت معصومه(س) یه صندوق دیدیم مخصوص کمک به سیل زده های گلستان!

   دیگه بهتره از فامیلامون تو اهواز و دزفول چیزی نگم. دخترخاله ام میگه اون شب که نمی دونستند ما زنده ایم یا مرده مامانش مثل دیوونه ها شده بود. به هر حال وقتی سالم و سلامت برگشتیم همه از خوشحالی گریه می کردند و ما رو می بوسیدند...

   با اینکه از همین سیل، که بعدها نقطه عطفی تو زندگیم شد، اندازه دویست برگ خاطره دارم که بگم،  فعلا همینقدر کافیه.

   فقط بگم که مهربونی مردم، مهربونی مردم، مهربونی مردم اگه نبود... نمی دونم الان کجا بودم...