سئانس اول: توی راه

   سلام! بلاخره قسمت شد ما هم بریم "رجز خونی"!

   داریم میریم فرودگاه، به عنوان دانشجویان داوطلب اعزام به بحرین، برای حمایت از مردم مظلوم بحرین. شش نفر دختریم هشت نفر پسر. تازه من که می دونم از همین شش تا دختر دست کم چهار تاش می خواد همین امشب برگرده! اصل برنامه تا فردا ظهر ادامه داره. ساعت هفت و نیم، این حدودا بود که راه افتادیم. بذار برسیم ببینم کل مسیرمون چقدر طول کشیده تا فرودگاه! تا حالا نرفتم. خلاصه آها! داشتم می گفتم، این یه برنامه است که ناحیه بسیج دانشجویی تبریز برگزار می کنه. از تمام دانشگاه های تبریز، دانشجویان داوطلب اعزام به بحرین جمع میشن فرودگاه، شعار میدن و یا به عبارتی رجز می خونن: "ما می خوایم بریم بحرین، ما می خوایم از برادرای دینی مون و البته! مذهبی مون دفاع کنیم، تو رو خدا ما رو ببرین!" و از این حرفا! البته ما رو نمی برن، اگه می بردن یه خورده بیشتر سر داوطلب شدنمون فکر می کردیم!

   ولی خلاصه اش اینه که تا جمعه ظهر تحصن رو ادامه می دیم و بعد بر می گردیم سر جاهامون!

   خلاصه اینکه حالا حتما براتون این سوال پیش اومده که این همه دانشجو که دارن رجز می خونن که می خوان برن بحرین (فقط چهارده نفر از دانشگاه کوچولویی مثل دانشگاه هنر!) حالا واقعا اگه لازم بشه و اگه بهشون اجازه بدن چند نفر حاضرن برن...؟! حالا من به شما میگم. من، این شخص خودم که "مایه ی ننگم به حد رسوایی" حاضرم برم! در بدترین حالت شهادت نصیبمون میشه که آرزوی همیشگی مون بوده، و از صحنه مبارزه حذف میشیم و هیچ کمکی هم به بحرینی های بیچاره نمی کنیم. در حالات دیگه که یه خورده بهتره، بعد از شهادتمون خون ایرانیا به جوش میاد و با یه تلنگر آل خلیفه رو می زنند کنار، و در حالات دیگه که بازم بهتره ما اصلا شهید نمی شیم و همین که عزم کردیم بریم بحرین آل خلیفه خودش حساب کار دستش میاد و جل و پلاسشو جمع می کنه و از اونجا... الفرار!

   دیگه رسیدیم!

   سئانس دوم: قبل از اذان مغرب

   "آل خلیفه ی پست، ننگت باد ننگت باد"

   "آل خلیفه ی پست، قاتل مسلمین است"

   "الموت للامریکا" "الموت للاسرائیل" "مرگ بر آل سعود"

   "وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد..." "ما ذوالفقار حیدریم..."

   اینا شعارایی بود که تا فعلا دادیم. قبل از اذان مغرب! راستی، راهمون نیم ساعت هم طول نکشید، نمی دونستم فرودگاه تبریز انقدر بمون نزدیکه.

   ما توی محوطه فرودگاه نشستیم، که مثل پارکه. حتی وسایل ورزشی هم داره! دوستای من از لحظه ای که رسیدن شروع کردند به مسخره بازی، البته کاملا محترمانه! پرچم کاغذی بحرینی که پیدا کردند دیگه کم کم داره از چوب جدا میشه!

   از سخنرانی اولمون که هیچی نفهمیدیم، بچه ها همش حرف می زدند. حالا خانم الف رفته یه پرچم دیگه پیدا کنه! کلی عکس هم گرفتیم.

   سئانس سوم: بعد از نماز

   تو مسجد با یه خانمی آشنا شدیم، فکر می کردیم مسافره، ولی همراه دانشجوهای بسیجی اومده بود تحصن. کلی هم تعریف ماها رو داد که شما دانشجوهای نمونه و انقلابی هستید و شما خیلی پاکید و خلاصه این حرفا! حالا ما هم سرامون پایین گونه هامون سرخ نه بابا این چه حرفیه ما این همه نیستیم و ...! ولی جدی اگه بیاد این نوشته ها رو بخونه کاملا از حرفش برمی گرده!

   نماز رو به جماعت خوندیم. طوری بود که مکبر از ته دل عربده می کشید تا صدا به اون ته صفوف برسه. از شنیدن صدای امام جماعت هم که به کلی ساقط بودیم. می دونین، واسه اون همه جماعت یه بلندگو هم نذاشته بودند! بعدا فهمیدیم که امام جماعتمون حاج آقا لطیفی بود.

   حالا هم نشسته ایم روی یک موکت های دیگری، بعد از یک سخنرانی و یک تعویض جا، قراره برای بار دوم امروز دعای کمیل بخونیم! می دونین که، ما بعد از مراسم دعای کمیل دانشگاهمون راه افتادیم اومدیم اینجا.

   خلاصه دعای کمیل هم خونده شد. وای وای وای این دوستای من چقدر برای مسخره بازی زحمت کشیده بودند! کارت خبرنگاری آورده بودند که بیان بگن ما خبرنگاریم! ولی متاسفانه فکر میکروفون و دوربین فیلمبرداری شو نکرده بودند. یه بارم یه پرنده داشت تو آسمون پرواز می کرد، نور سبز رنگ چراغا افتاده بود روش ، سبز به نظر می رسید. گفتند: اِ اِ اِ! مرغ شهادت! اون مرغ شهادته!

   بیچاره بعضی از بچه های دانشگاهای دیگه داشتند باور می کردند! فکر می کردند یه شهود جمعی برامون رخ داده!!!

   بعد از دعا هم بهمون شام دادند. بعد از شام هم دیگه بچه هایی که می خواستند برن داشتن آماده ی رفتن می شدن که دیدم اِ! از شش نفرمون پنج نفر دارن میرن! خلاصه زنگ زدم به مسئول بسیج گفتم بجز من همه دارن میرن! به نظرتون من هم برم یا نه؟! گفت برو! خلاصه این شد که من هم رفتم.

   سئانس چهارم: خونه ی خانم الف

   بله! بلاخره منم رفتم، ولی نرفتم خوابگاه. رفتم خونه ی خانم الف. چهار نفرمون رفتیم اونجا و شب اونجا بودیم و بسی خوش گذشت. تا ساعت دو و نیم نصفه شب تو دنیای مجازی سیاحت می کردیم. حالا اینو می خوام بگم، بنازم سرعت عملو! تو سیاحتمون یه سر هم به سایت یکی از بچه ها زدیم و دیدیم اخبار اون تحصن رو با عکساش مخابره کرده!

   بلاخره صبح هم که همچنان خونه ی خانم الف بودیم. ظهر قرعه کشیدیم که بریم نمازجمعه یا نه، در اومد بریم!

   انتظار داشتیم دانشجوهای داوطلب اعزام به بحرین رو اونجا ببینیم، البته ندیدیمشون، ولی آثارشون به گوشمون می رسید! این بچه بسیجی های تبریز، یا دست کم خانم هاش، یه عادتی دارند و اونم اینه که آخرین نفراتی هستند که ختم یه صلوات رو به پایان می برند! "الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اید قائدنا الامام خامنه ای" یا یه همچی چیزی، اگه درست گفته باشم!

   خلاصه ی خلاصه اش هم اینه که حالا برگشتم سر جای خودم، خوابگاه، و برای اینکه از رسانه ای که در اختیار دارم نهایت استفاده رو کرده باشم این خاطرات رو توی وبلاگم میذارم. امیدوارم کار اشتباهی نکرده باشم! راستی خواننده های محترم، حالا که اینو خوندید تو این نظرسنجی شرکت کنید: این خاطره اینجا تو این وبلاگ بمونه یا نه؟ اگه شما بگین نمونه برش می دارم. جدی می گم!!!

   پی نوشت۱: برای خوندن همون ماجرا ولی به شیوه ای کاملا اصولی و انقلابی و محترمانه، ارجاع میدم شما رو به سایت راز۵۷!

   پی نوشت۲: حالا بیخود دنبال در آوردن اسم خانم الف نباشین! هیچ کدوممون نه اسمش و نه فامیلش با این حرف شروع نمیشه! کاملا مستعاره!

  پی نوشت۳: با این اصلاحاتی که صورت دادیم، امیدوارم همه دوستان راضی شده باشند. از اینکه توی نظرسنجی شرکت کردید سپاسگذاریم.