دختران پیامبر(ص)، افسانه یا واقعیت؟
خدیجه(س) یه خواهری داشت به نام هاله. هاله بیوه بود، نمی دانم دو یا سه بار ازدواج کرده بود و سه تا دختر هم داشت. به نام های زینب، رقیه و ام کلثوم. در جریان خاستگاری غیر مستقیم خدیجه از حضرت محمد (ص) هم آن کسی که از طرف خدیجه واسطه شد و با ابوطالب صحبت کرد هاله بود و نه شخص دیگری. خدیجه زمان ازدواج با پیامبر باکره بود و درست خاطرم نیست، 23 تا 28 سال سن داشت. یعنی اینکه آن پانزده سال اختلاف سنی هم دروغ است و بعدا می رسیم به اینکه چرا.
خلاصه بعد از ازدواج خدیجه، هاله و دخترانش زیر چتر حمایتی حضرت خدیجه و حضرت محمد (ص) نزد آنها زندگی می کردند.
اگر این ها واقعیت داشته باشد این سوالات پیش می آید که چرا، توسط چه کسی و چه شد که واقعیت طور دیگری تعریف شد؟
مطلب می رسد به زمان خلافت معاویه، یعنی تا آن موقع همه این ماجرا را می دانستند و قبول داشتند. قبل از اینکه ادامه ماجرا را بگویم به چند نکته از زمان حیات پیغمبر اشاره می کنم:
1-حضرت محمد(ص) همیشه از کمالات حضرت خدیجه(س) یاد می کرد و عایشه به این موضوع حسادت می برد.
2-از مهمترین نام های حضرت زهرا(س) زهراست! که به معنای نورانی و درخشنده است. و به خاطر اینکه فاطمه نور بود، یکی از القاب حضرت علی (ع) بعد از ازدواج با او شد: "ذوالنور"!
معاویه پس از همدستی در قتل خلیفه ی سوم(طبق سخنانی از امام علی (ع) به راحتی می توانست مانع از قتل او بشود و نشد) ، و هنگامی که به مقصودش-یعنی دستیابی به خلافت- رسید، تصمیم گرفت حکومت خلفای پیش از خودش را ادامه حکومت پیامبر، و حکومت خودش را هم ادامه دهنده ی حکومت آنان جلوه دهد تا در چشم مردم مشروعیت پیدا کند.
اما تا قبل از آن، عثمان بسیار در نزد مردم منفور شده بود در روایت است جنازه اش تا سه روز بر زمین ماند، در نهایت هم اجازه ندادند در قبرستان مسلمانان-بقیع- دفن شود و در قبرستان یهودی ها دفن شد که با بقیع فاصله داشت!
اولین کاری که معاویه برای بازگرداندن اقتدار او کرد این بود: او قبرستان مسلمانان را گسترش داد، و قبرستان یهودی ها را ضمیمه ی آن کرد. بدین ترتیب آن قبر نیز در قبرستان مسلمانان جا گرفت.
دومین کار این بود: عثمان یک شانسی که آورده بود، با دو تن از دختران هاله ازدواج کرده بود. (احتمال زیاد یکی اش رقیه بود) .معاویه داستانی ساخت که طی آن دختران هاله را به خدیجه و پیامبر الحاق کرد! بدین ترتیب عثمان هم شد داماد پیامبر. حتی گفت که اگر علی(ع) به خاطر ازدواج با یک دختر پیامبر ذوالنور است پس عثمان ذوالنورین است، چون با دو دختر پیامبر ازدواج کرد!!! البته این یکی تحقیقش کار سختی نیست، چون عثمان در میان سنی ها هنوز هم به ذوالنورین معروف است.
خلاصه معاویه با این قبیل کار ها و داستان سازی ها عزت و اقتدار از دست رفته ی خلفای پیشین را به آنها برگرداند و بدین وسیله حکومت خودش را هم برحق، و در امتداد حکومت برحق(!)خلفای پیشین قرار داد.
از آن طرف عایشه هم وقتی این را دید فکر رذیلانه ی مشابهی به سرش زد. او تصمیم گرفت با ادامه دادن به این داستان پردازی برای خودش هم عزت و اقتدار جدیدی کسب کند. بدین صورت که نقش هاله را به کلی حذف کرد. خدیجه هیچ خواهری نداشته، آنکه پیش از ازدواج پیامبر بیوه بوده و دو یا سه بار هم ازدواج کرده بود خود خدیجه بوده و آن سه دختر هم متعلق به خدیجه اند! و از آن جالب تر، ترفندی چید که به طور اتوماتیک ، از سن خودش به هنگام ازدواج با پیامبر کم می کرد و به سن خدیجه اضافه می کرد؛ تا بلاخره پس از رساندن خودش به هفت سالگی و خدیجه به چهل سالگی بس کرد و ادامه نداد! و گرنه، حقیقت این است که عایشه موقع ازدواج با پیامبر 18 تا 28 سال سن داشت و درست یادم نیست، احتمالا باکره هم نبود! او حتی مقداری از محبت های پیامبر به فاطمه را هم به خودش نسبت داد:
-من هفت سالم بود و پیامبر هر وقت که دلش می گرفت مرا روی زانویش می نشاند و می گفت:" یا همیرا! کلمنی!"(ای همیرا! با من صحبت کن!)
نتیجه داستان:
همه چیز که تا حالا شنیده اید دروغ است، دیگر به هیچ چیز توی این دنیا نباید اعتماد کنید و...! ضمنا، اینکه استادمان از تعریف این ماجرا طفره می رفت و انقدر ما اصرار کردیم تا گفت هم برای همین بود! حالا من پشیمانم، ای کاش هیچ وقت این ماجرا را نمی شنیدم.
با فرض اینکه این داستان راست و آن دروغ باشد، به نظر شما هیچ ضرورتی دارد که جامعه را از آن آگاه کنیم؟ حقیقتش علامت سوال ذهنی من وقتی پر رنگ تر شد که تمام اینترنت را وجب کردم تا درباره این ماجرا اطلاعاتی بدست بیاورم، و تنها چیزی که پیدا کردم در یک بخش گفتگو بود.
یک نفر از یک کارشناس پرسیده بود، آیا درست است که زینب و رقیه و ام کلثوم دخترهای پیامبر نبوده اند و بعد از فوت پیامبر سر مسئله ی فدک و ارث پیامبر و...، آن ها را به پیامبر الحاق کردند تا ابوبکر و عمر بتوانند فدک را مصادره کنند؟!
عجب سوالی بو د ولی! حتی من هم می دانم که فدک ارث نبوده، و حتی اگر آن سه دختران پیامبر هم بودند، باز هم چیزی از فدک گیرشان نمی آمد. متاسفانه آن کارشناس هم در جواب به همین موضوع اشاره کرده بود، و رقیه و زینب و ام کلثوم را دختران حقیقی پیامبر خوانده بود. هیچی دیگر! بجز آن هم چیزی درباره این موضوع پیدا نکردم.
حالا هم اینکه این ماجرا را با این همه مقدمه و نتیجه گیری تعریف کردم، دلیلش این است که از شما نمی خواهم آن را قبول کنید. تصور می کنم بعد از این همه مدت که از آن وقایع گذشته، دیگر واقعا تغییردادن نظر کسی اهمیتی ندارد، تعریف کردن این ماجرا کار بی فایده ای است و فقط به اختلافات میان شیعه و سنی دامن می زند، همین!
ضمنا به شما گفته بودم که منابع در دستم نیست، البته استاد منبع معرفی کرده بود و من هم احتمالا در جزوه هایم یادداشت کرده ام، ولی الان آن جزوه ها هم پیشم نیستند و نمی توانم ببینم چه بودند.
برای حسن ختام روایتی تعریف می کنم و عرضم را به پایان می رسانم:
روزی بین پیامبر و شخصی یهودی بر سر یک مسئله قضایی اختلافی پیش آمد. مثل مالکیت یک زین شتر یا زره جنگی یا چیز دیگری. پیامبر شاهدی برای گفته اش نداشت. یک نفر که از راه می گذشت ماجرارا فهمید و آمد و به نفع پیامبر شهادت داد و سوگند یاد کرد.
پیامبر از از او پرسید: تو که شاهد نبوده ای و نمی دانی که این (زین یا زره یا هر چیز) مال من بوده یا نه! پس چرا شهادت دادی؟!
مرد گفت: تو گفتی که به معراج رفته ای و با خدا سخن گفته ای و...، و من حرفت را باور کردم! آن وقت تو بگویی که این(زین یا زره یا هر چیز) مال تو است و من باور نکنم؟!!!
مثل من و استاد نجف دخت هم چیزی در همین مایه هاست! اگر به راستگویی و درستکاری استادم یقین نداشتم هرگز برای باور کردن این قصه به خودم زحمت نمی دادم!
پ.ن: آن تکه های آبی متن همان قسمت هایی هستند که حاضر نیستم صحت شان را با قسم تایید کنم.
در نوشتار عربی "ساکن" حرکت بی حرکت است. برای اینکه یک حرف همانطور که هست شنیده شود ساکن می گذارند. اگر حرف قوت داشته باشد با ساکن خودش را نشان می دهد، و اگر قوت نداشته باشد با ساکن گم می شود. اینها دیگر به ذات خود حرف برمی گردد.