مسافران شهر کاردارا
روزی بود روزگاری بود. سه تا رفیق بودند که از فقر و بیکاری و ظلم و ستمی که در شهرشان رواج داشت خسته شده بودند. یک روز آوازه ی شهری به گوششان رسید که در آن همه ی مردم شاد و خوشحال بودند و هیچ ظلم و ستمی در آن شهر وجود نداشت و از فقر و فلاکت وگرسنگی هم در آنجا خبری نبود و...
این سه نفر تصمیم گرفتند به آن شهر مهاجرت کنند. یک روز بقچه هایشان را بستند و با همدیگر به راه افتادند. آنها رفتند و رفتند و رفتند، از جنگل ها گذشتند، از کوه ها گذشتند و به بیابان خشک و بی آب و علفی رسیدند. آبشان تمام شده بود و هیچ اثری از آب نیز در آن بیابان پیدا نمی شد. تشنگی رمقشان را بریده بود و دیگر نمی توانستند قدم از قدم بردارند که ناگهان...
یکی از آنها گفت من از دور چیزی می بینم! هر سه دقت کردند و نزدیکتر رفتند تا آن چیز مشخص شد. کلبه ای چوبی بود در میان بیابان! دور تا دور کلبه نرده ای بود که روی چند تا از تیرک های آن جمجمه های انسان دیده می شد. منظره ی رعب انگیزی بود، و به کلبه ی جادوگرهای قصه ها می مانست! با هم به مشورت نشستند که چه کنند. آیا به کلبه نزدیک شوند، اگر انسان پلیدی در آن می زیست چه؟ و یا نزدیک نشوند که در هر صورت نای رفتن و ادامه دادن به راه نداشتند. شاید هم کسی در کلبه نبود و آنها می توانستند مقداری آب در آن پیدا کنند و شاید هم... خلاصه این شد که تصمیم گرفتند درب کلبه را بکوبند. یا از آنجا آبی بدست می آمد و آنها نجات می یافتند، و یا اینکه شخص پلیدی آنجا بود و فوقش آنها را می کشت، که با توجه به این که همین حالا هم داشتند از تشنگی می مردند زیاد فرقی نمی کرد!
در را زدند، و پس از چند لحظه جادوگری – برخلاف انتظارشان- با قیافه ای بسیار مهربان در را باز کرد و از آنها پرسید چه می خواهید؟
یکی از آنها گفت که ما سه مسافریم که برای رفتن به شهر "کاردارا" عازم گشته ایم و اینک آب ما تمام شده و از تشنگی نای راه رفتن نداریم. خواهش می کنم مقداری آب به ما بدهید و جان ما را نجات دهید!
جادوگر آهی کشید و گفت متاسفانه من در خانه آبی مناسب خوردن ندارم. آب هایی که اینجا دارم هر کدام شما را به حیوانی تبدیل می کند (و به شیشه هایی روی قفسه ای پشت سرش اشاره کرد که مرتب چیده شده بودند و روی هر کدام برچسبی با نام حیوانی دیده می شد) و می دانم تا نزدیک ترین چاه آبی که این اطراف است حداقل پنج ساعت راه است. شما در کلبه ی من بنشینید و من می روم آب بیاورم. سعی کنید تحمل کنید تا من برگردم، ولی اگر به راستی به حال مرگ افتادید از این آب ها بخورید. تشنگی را رفع می کنند. به هر حال اگر تبدیل به حیوان شوید بهتر از این است که بمیرید!
جادوگر به راه افتاد و آن سه وارد کلبه شدند و آنجا نشستند. یک ساعت گذشت و جادوگر نیامد. دو ساعت گذشت و جادوگر نیامد. سه ساعت گذش و جادوگر نیامد. آن ها واقعا از تشنگی به حال مرگ افتاده بودند که تصمیم گرفتند هر کدام یکی از آن آب ها را بخورند. فکر کردند اگر قرار باشد انسان نباشند ترجیح می دهند چه حیوانی شوند؟
اولی گفت من می خواهم تبدیل به شیر شوم که سلطان جنگل است، زورش زیاد است و همه از او می ترسند. می خواهم هر کس که از من اطاعت نکرد را نابود کنم!
دومی گفت من دوست دارم عقاب باشم که تمام جهان را زیر بال هایم داشته باشم. می خواهم تیز ترین چشم ها و قوی ترین پنجه ها را داشته باشم تا بتوانم هر چیزی که دوست دارم را به راحتی بدست بیاورم و هیچ کس هم دستش به من نرسد!
مرد سوم کمی فکر کرد و گفت ولی من حالا که قرار است حیوان شوم دوست ندارم حیوانی شوم که مردم را اذیت کند. ترجیح می دهم گاو شوم که سودی هم برای مردم داشته باشم!
هر سه تصمیم خود را گرفته بودند و شیشه های مورد نظرشان را پیدا کرده بودند و می خواستند سر بکشند که ناگهان...
مرد سوم گفت دست نگهدارید! آن دو نفر گفتند چه شده؟ او گفت، خوب ما الان سه تا انسانیم اینجا، و آزارمان به همدیگر نمی رسد. تا چند لحظه ی دیگر قرار است تبدیل شویم به یک شیر و یک عقاب و یک گاو! خوب معلوم است چه اتفاقی می افتد، شما دو نفر مرا می درید و می خورید! پس اجازه بدهید تا قبل از اینکه این آب ها را سر بکشیم من از اینجا دور شوم. آن دو نفر قبول کردند و قرار شد که مرد سوم از آنجا دور شود و بیست دقیقه ی بعد هر سه آب هایشان را سر بکشند.
و اما....
چند ساعت بعد جادوگر وارد کلبه شد، در حالیکه پیکر بیهوش مرد سوم را به دوش گرفته بود، و آن را کنار دو پیکر دیگر که روی زمین بی هوش افتاده بودند خواباند. شیشه های توی دست هر سه را نگاه کرد، دو نفرشان را کشت و سرهایشان را به جمجمه های روی نرده های خانه اش اضافه کرد، و نفر سوم را از خواب بیدارکرد. او خواب آلود به اطراف نگاه کرد تا اینکه همه چیز یادش آمد. دست ها و پاهایش را دید و گفت اِ! پس چرا من گاو نشده ام؟!
جادوگر پاسخ داد رفقایت هم شیر و عقاب نشدند. آن آب ها داروهای خواب آوری بیش نبودند. من نگهبان شهر کاردارا هستم و فقط کسانی را به آن راه می دهم که نیات خوب و پاکی داشته باشند. رفقای تو فقط به فکر خودشان بودند و می خواستند دیگران را اذیت کنند، بنابراین به سزای اعمالشان رسیدند. ولی تو چون نخواستی مردم را اذیت کنی، استحقاقش را داری که در آن شهر زندگی کنی و به آنها خدمت کنی و آنها هم به تو خدمت کنند. خودم تو را به آنجا می برم...
از این داستان نتیجه می گیریم که...؟
پ.ن:
۱-نویسنده ی این داستان خواهرم، یا همان مرضیه زهیری است. خیلی داستان هایش را دوست دارم. البته این داستان با کمی تغییر اینجا نوشته شده، و اسم هایی که برای خواننده ی اولین داستان آشنا نیستند حذف شده اند و گرنه بعضی از شخصیت های این داستان مجهول و نکره نیستند.
۲-کپی برداری از این داستان برای درج در فضای مجازی و رسانه های مکتوب با ذکر نام نویسنده آزاد می باشد.
در نوشتار عربی "ساکن" حرکت بی حرکت است. برای اینکه یک حرف همانطور که هست شنیده شود ساکن می گذارند. اگر حرف قوت داشته باشد با ساکن خودش را نشان می دهد، و اگر قوت نداشته باشد با ساکن گم می شود. اینها دیگر به ذات خود حرف برمی گردد.